تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عیدتون مبارک
 

 

محمد رسول‌الله

                              

                                   عید همه مبارک

 

سرشبی یک تفألی زدم به حافظ به نیت این روز مبارک و مثل همیشه چه زیبا پاسخ داد خواجه شیراز.

 

                                 محمد رسول‌الله 1

 

 

 

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

                                 بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

                                 ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی‌شراب و شاهد و چنگ

                                 که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

                                 زمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

                                شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

                                دلی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر هوا سلیمان‌وار

                                 سحر که مرغ درآید به نغمه داود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

                                کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

                                وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

                                هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش موجود

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/05/31 و ساعت 5:40 قبل از ظهر | 
زندگیه دیگه!
 

 

 

مي دونم. بعد از چند وقت غیبت شروع خوبی نیست، ولی روزگار همینه دیگه همیشه واست یک سوپرایزی داره. هنوزم باور از دست دادن یک دوست خیلی سخته.

جز اینکه واسه روح اون مرحوم طلب مغفرت از درگاه خداوند داشته باشم و از شمایی که می‌یاین اینجا و یک سری به وبلاگ خودتون می‌زنید، بخوام که واسه روحش یک فاتحه بخونید کاری نمی‌شه کرد، چون این تنها چیزی هست که می‌تونه تسلی بخش روحش در این لحظات باشه.

بگذریم...

خوب این چند وقته که کم پیدا بودم خیلی خبرها بود، مهمتریناش به نظرم بازیهای جام‌جهانی بود که کم‌و‌بیش بهش پرداختم و آخرش هم ایتالیای دوست داشتنی با اون همه  مانکن (به قول حسودها) تونست قهرمان بشه (بترکه چشم حسود)، بعدش هم که جنگ لبنان و اسرائیل بود که همه‌ رو تحت‌تأثیر وقایع تلخش قرار داد. و سرانجامش چی بود؟

 به زعم یک مشت آدم سیاسی و تحلیلگر(چه اینوری، چه اونوری)، که فقط زر مفت بلدند بزنن، خیلی دستاورد داشت، اسرائیل فهمید که حالا حالاها واسه از دور خارج کردن حزب‌ا... لبنان باید بدوه، از اون ور هم حزب‌ا... با خیال پیروزی و مقاومت جانانش و پیدا کردن جایگاه محکمتر بین مردم لبنان و ...، خوب فهمید که پاک کردن اسرائیل از رو نقشه گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. ولی تنها چیزی که واسه من یکی خیلی دردآور بود و متأسفانه بدست فراموشی سپرده می‌شه، کشته شدن  کلی آدم بی‌گناه لبنانی و اسرائیلی بخاطر حماقت و زیاده‌خواهی یک مشت سیاستمدار خرفت بود. و کلی فرصت‌طلبی و تبلیغات به نفع یک مشت افراطی، که هر روز روح و روان آدم رو داغون کرد.

اما...

این تنها خبرهای مهم نبود که اتفاق افتاد، خیلی چیزهای ریز و درشت دیگه هم بوقوع پیوست که خوب بعضیهاش تو دنیای سایبر مهم بود و بعضی تو دنیای حقیقی و بعضیهام تو هر دوش.

به وبلاگ دوستان که سر می‌زدم هر کدومشون به فراخور دغدغشون، به خبری، نکته‌ای اشاره کرده بودند. شاید جدید نباشه ولی عنوان کردنش ضرری نداره.

خیلی وقت بود که به کتابخونه مجازی سر نزده بودم. کدوم کتابخونه؟ کتابخونه قفسه رو می‌گم، از اول راه‌اندازی این کتابخونه باهاش همراه بودم و کلی کتاب خوب رو بی‌هیچ منتی امانت گرفتم، اما حالا کتابخونه، درش رو تخته کردن و جاش... خودتون یه سری به وبلاگ خوابگرد که سید‌رضا شکراللهی عزیز می‌نویسه بزنید و در جریان ماوقع قرار بگیرید. حیفه واقعاً، که همچین سرمایه‌های فرهنگی و ادبی به خاطر منفعت‌طلبی و بی‌قانونی به همین راحتی از دست بره، امیدوارم آقای مهدی گلسرخ تبار عزیز مجدداً با انرژی بیشتر و البته با آگاهی بیشتر در انتخاب کردن هوست و دومین و... بر گردند و از خدمات سازنده و مفیدشون بهرمند بشیم. اینم بخاطر عرض ارادت به این دو تا عزیز که دغدغشون فرهنگ و ادب این مملکت هست. امیدوارم به خوبیه سرعت شایعه، این خبر هم بپیچه و اثر خودش رو بگذاره با انعکاس اون در وبتون.

 

خبر دیگه که احتمالاً تو رسانه‌ها هم شنیدید، کشته شدن یکی از محیط‌ بانان منطقه سالوک هست، که متأسفانه بدتر از این حادثه که برای این انسان زحمت‌کش رخ‌داد، عدم توجه مسئولین مربوطه به این واقعه بود، که جای بسی تأمل داره. انسانهایی که به معنای واقعی عاشقند و با کمترین امکانات و امنیت در مناطق دور و نزدیک کشور بخاطر پاسداشت محیط زیست و جانوران تلاشی خستگی‌ناپذیر دارند و در این راه از جان خودشون هم می‌گذرند، اما... اما دریغ از یک پاسداشت خشک و خالی. شما هم با امضای این لینک اعتراض از زحمات این مردان بی‌ادعا حمایت کنید.

شاید برای من و شما که از اوضاع وخیم محیط زیست ایران اطلاعات دقیقی نداریم، درک زحمات این عزیزان چیز مهمی نباشه، اما می‌خوام به گوشه‌ای از اون اشاره کنم. چند وقتی هست که از شبکه دو سیما برنامه‌ای صبحگاهی تحت عنوان مردم ایران سلام پخش می‌شه که در نوع خودش به لحاظ داشتن آیتمهای گوناگون و متنوع کاری نو محسوب می‌شه و از معدود برنامه‌های سیما هست که زحمت فکر کردن برای ساخت اون کشیده شده، نمی‌خوام فعلاً راجع به خود برنامه چیزی بگم اما تو این برنامه بخشی دارند که با اجرای خوب آقای اینانلو، به محیط زیست ایران و مسائل پیرامونش پرداخته می‌شه. چند وقت پیش در یکی از برنامه‌هاشون تصاویری نادر و زیبا از دو گونه حیوان کمیاب بنام یوزپلنگ و پلنگ ایرانی که احتمال انقراض اونها می‌رفته پخش شد، در عین حال که جالب توجه بود نشان دهنده زحمات آقای اینانلو و همکارانشون برای بدست آوردن این تصاویر بود و از اون مهمتر تلاش محیط‌بانان منطقه برای ایجاد محیطی امن برای بقای این حیوانات ارزشمند بود. و در پاسخ به سؤال یک هموطن که گفته بود: بود یا نبود چند تا دونه یوز و پلنگ سر صبحی به شکم گرسنه ما چه دخلی داره؟

بهترین پاسخ رو خود آقای اینانلو داد که:" ربطش خیلی مستقیم هست، وقتی این گونه جانوری در ایران باشه و طبیعت ایران انقدر غنی باشه، مورد توجه مردم دنیا و مراکز علمی ، تحقیقاتی و توریستی قرار می‌گیره و این عاملی می‌شه برای حضور پررنگ‌تر اونها در ایران، خصوصاً صنعت توریسم که متعاقباً حضور نون سر سفره من و شما و رونق اقتصادی و...". این واضح‌ترین و بهترین جوابی بود که آقای اینانلو داد و دستش هم درد نکنه.

این چند سطر رو نوشتم تا به گوشه‌ای از زحمات این عزیزان اشاره کرده باشم. این خبر رو هم در وبلاگ شیندخت عزیز که نقل کرده بود دیدم و گفتم که برای احقاق حق این عزیزان و پاسداشت زحماتشون این کمترین کار هست.

 

آنچنان زی که گر از حادثه بر باد روی

حسن معنی نگذارد که تو از یاد روی

 

پرزیدنت احمدی‌نژاد هم که شنیدید به جرگه وبلاگ نویسان پیوست، امیدوارم با حضور ایشون و تقسیم عدالت در این وبلاگستان کانتر وبلاگ منم از این تار عنکبوتی که گرفته خلاص شود و من هم به سهمم از عدالت برسم. (تو زندگیمون که صف عدالت شلوغ بود به من نرسید، شاید اینجا برسه).

 

 

پی‌نوشت: یکی نیست بگه آخه تو این وانفسا خبر دیگه‌ای بنظرت مهمتر از اینها نبود؟ یکی از یکی بدتر، آدم غمباد می‌گیره. چشم قول می‌دم دیگه انقدر اخبار شوم به سمع و نظرتون نرسونم، ولی خوب روزگار دیگه، چه می‌شه کرد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/05/30 و ساعت 5:45 قبل از ظهر | 
و نترسيم از مرگ...
 

همين ديروز بود انگاري... حيف شد... حيف.

اولين بار كه ديدمش طرفهاي ظهر بود. پاتق هميشگي، روي نيمكت، زير سايه درختهاي بيد مجنون دانشكده جا خوش كرده بوديم كه اومد جلو يك سلامي كرد و با رفيقاش مشغول حرف زدن شد. خيلي نمي شناختمش، يك ترم زودتر از من اومده بود و هر از چند گاهي سر كلاسهاي مشترك يا تو راهرو و سلف و... مي ديدمش. چندبار با هم همكلام شديم، بيشترش موقعي بود كه از دانشگاه با سرويس بر مي گشتيم خونه، زمان خوبي بود كه با يك نفر گپ بزني.

تو اين مدت بيشتر شناختمش، در عين حال كه آروم بود ولي شيطنتهاي خاص خودش رو داشت، از اون بچه هايي بود كه دوست داشتم بيشتر باهاش همكلام بشم.

ديروز طرفهاي غروب، مهمون داشتم، گرم صحبت بودم كه تلفن زنگ زد يكي از بچه هاي دانشگاه بود، گفت كه الياس تصادف كرده و...

خيلي ناراحت شدم. نمي دونم، واسه الياس كه خيلي جوون بود و با رفتنش خانواده و دوستاش رو تنها گذاشت يا واسه خودم و خاطرهايي كه تو اين چند وقته با هم داشتيم.

رسم روزگار ديگه، تا مي خواي يكم آروم باشي، بي قرارت مي كنه.

الياس عزيز روحت شاد.

 

 

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ- گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

...

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

و همه مي دانيم

ريه هاي لذٌت، پر اكسيژن مرگ است

                                                              (سهراب سپهري)

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/05/28 و ساعت 10:33 قبل از ظهر | 
شب بخیر ایران
 

 

 

سلام.

مردم ايران شب بخير(البته الان هنوز عصره).

اينم از ركوردي كه امروز زدم با 3 پست در روز، تو كتاب گينسم اسم خودم رو ثبت كنم.

بعضي وقتها مي بيني منتظر يك چيزي خاصي مثل رسيدن يك روز مهم هستي تا يكي رو سوپرايز كني اما انقدر گيج مي زني كه، كلاً موضوع كه يادت مي ره هيچي، تازه وقتي مي پرسي چي شده؟  مي بيني كه اي دل غافل طرف خودش همه چيز رو مي گه و تو در حاليكه گوشات سرخ شده، فك پائينيت به 1 ميليمتري سطح زمين رسيده و ظاهري چون سوسك پيدا كردي، اظهار شرمندگي مي كني و دنبال يك لنگ دمپايي يا مگس كش مي گردي كه خودت رو از صفحه روزگار پاك كني. من الان يك سوسكم. (ديگه اين آخر مرام بود دايي جون، فقط بخاطر تو)

 

                                         خواهرزاده عزيزم تولدت مبارك

 

 شرمنده كه يادم رفت، علي الحساب اين چند تا جك رو از من داشته باش. تا تو بخندي من تيز برم كادوت رو بيارم. اميدوارم مثل الان تو تمام مراحل زندگيت شاد و سرزنده، مهربون و دوست داشتني باشي.

شما هم مثل مجسمه منو نگاه نكنيد. كادو نخواستيم بيارين كه لب و لونچتون آويزونه. يك دست خشك و خالي كه مي تونيد بزنيد. پس به افتخارش كف برو تو كارش. الان منم ميام وسط قرش مي دم، ليسانس  مي سانسم بي خيال.

 آ ماشاا... دستها همه بالا، برقصين همه يالا(حتي شما دوست عزيز).

يار اگه قشنگه...

 

1- تركه مي ره خياطي چند متر پارچه به خياطه مي ده مي گه برام يك دست كت و شلوار بدوز. فقط وقتي اومدم نياي بگي، نمي دونم ديروز برق رفته بود، شاگردم نيومده بود، زنم مريض شده بود. اصلاً گ... خوردي بدش من.

 

2- يه آبادانيه رفيقشو مي بينه بهش مي گه، ها جاسم شنيدي فلان جا 12 ريشتر زلزله اومده، رفيقش با ناراحتي مي گه پس حتماً اونجا با خاك يكسان شده، آبادانيه مي گه، به... ولك كجاي كاري، مگه بچه ها گذاشتند.

 

3- يه روز يه يارو خسيسه با زن و بچش مي ره كنار رودخونه پيك نيك، موقع ناهار زنش مي خواسته 3 تا تخم مرغ نيمرو كنه واسه نهارشون كه بچشون مي افته تو رودخونه. يارو خسيسه با عجله داد مي زنه خانوم... خانوم، 2 تا تخم مرغ بيشتر نزن، بچه افتاد تو رودخونه.

 

4- از تركه مي پرسن شنيدي اسرائيل، لبنان رو زد. تركه با تعجب مي پرسه، اِ... مگه ايتاليا قهرمان نشد.

 

5- تركه نماز مي خونده، مي رسه به قنوت، دستاش رو برعكس معمول مي گيره و قنوتش رو مي خونه. بعد از نماز ازش مي پرسن اين ديگه چه جور قنوت خوندني بود، تركه مي گه ايندفعه مي خواستم از بر بخونم.

 

6- تركه داشته نماز مي خونده، چند نفر نگاش مي كنند مي گن ايول بابا عجب آدم با ايمانيه، بدون هيچ ريايي يك گوشه داره نماز مي خونه. تركه كه با شنيدن حرفهاي اونن چند نفر در مورد خودش ذوق مرگ شده بوده، وسط نمازش سريع بر ميگرده  مي گه تازه كجاشو ديدين روزه هم هستم.

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/05/14 و ساعت 7:16 بعد از ظهر | 
ظهر بخیر ایران
 

 

 

سلام.

مردم ايران ظهر بخير.

آره  ديگه وقتي كارت اينترنت رو از خواهرت كش رفته باشي (من غلطت بكنم، كي جرأت داره از اينكارها بكنه، خواستم فقط قپي اومده باشم) و تلفن هم خراب خونه مردم باشي، همين مي شه ديگه، كه حوس كني صبحانه، ظهرانه و احتمالاً عصرانه، واسه ملت هي از خودت پست در وكني. (بي ادب دستتو وردار از جلوي دماغت، در مورد نوشته هام حرف زدم نه ... كه زود بيني ت رو مي گيري)

نكوب آقا، نكوب. سرسام گرفتم برادر من، آخه چرا دست از سر من بر نمي داريد، اون از خونه خودمون كه به لطف بودن تو يك محله نوساز تا مي خواي يك چرت بزني، يكي از همسايه هاي آينده كه در حال ساختن خونشه پتك رو بر مي داره  مي كوبه تو مغز سر آدم، يعني ديوار خونشون، من نمي دونم اينا دارند خونه مي سازند يا  خراب مي كنند. اينم از خونه خواهر گرامي تا اومديم يك دقيقه استراحت كنيم همسايه محترمشون پتك برداشته مي كوبه به در و ديوار و مغز سر من، اين بيماري تو ساختمون سازي ظاهراً در ايران مسري شده، مواظب خودتون باشيد.

من حوصله موصله ندارم، يه دفعه قاط مي زنم ها مهتاج (ها... نه من كه غلام شيشلول بند نيستم)، يعني همسايه، بعد اگه خين خين ريزي شد نگي نگفتم.

يه روز هم كه آدم صبح زود بيدار مي شه مي خواد خوش اخلاق باشه تا آخر روز،  رو مغز آدم لي لي مي رند.

.

.

...موووو... هوووو....، اين صداي نفسهام، زيادي عصبي شدم، مي دونم، ممكنه مثل مادر نرگس سقط شم واسه همين دارم نفس و بعد ريلكس مي كنم تا به مراقبه (بقول شما امروزيها مديتيشن) بپردازم.

آره داشم (داداشم) مي گفتيم...، از اونجايي كه ما تيريپ مرام كش هستيم و واسه همه موجودات خاكي و آبي و آسموني و... لاو مي تركونيم بي چشم داشت، رو چشمم ما ديه غر نمي زنيم و كوتاه مي يايم، تا كار به جاهاي باريك نكشيده. فقط اين دو بيت شعر رو كه خاطرم نيست از كجا خوندم والا مي گفتم، از ما داشته باشيد و سعي كنيد به هر جنبنده اي كه شده تو زندگيتون عقش(عشق) بورزين، حالا مي خواد خرچسونه باشه يا نانسي عجرم.

زت زياد.

 

 

 

زندگي مفهوميست در فهم زندگان

حسرتيست در وهم مردگان

ما چه دانيم زندگي چيست

تا به هنگامي ندانيم عشق چيست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/05/14 و ساعت 2:6 بعد از ظهر | 
صبح بخير ايران
 

 

سلام و صبح بخير مردم ايران، يا بقول آقاي شهيدي فر (بچه مشهده ها) مجري شبكه دوم، مردم ايران سلام.

هميشه، تا دم دمهاي صبح پاي كامپيوتر بوديم و مي نوشتيم، ولي خوب بعضي وقتهام مي گن عدو شود سبب خير، اين كرم و ويروس و باكتري و نماتودها (نه اين آخري مربوط به جك و جونورهاي زميني بود نه سايبري) باعث شدند تا ديشب نگذارند كه پستم رو بگذارم، ما هم گفتيم، فردام روز خداست، خلاصش آقايي كه شما باشي اول صبحي پاشديم و زديم تو گوش همشون.

الانم با دست و رويي شسته شده و دهاني مسواك زده به همتون سلام مي كنم.

هاااااااااااا......وم...، ها، نه چيزي نبود، داشتم خميازه مي كشيدم، آخه ديشب تا دير وقت گير اين خواهرزاده هاي تازه از سفر بازگشته  از دور ايران افتاده بودم و داشتند يك قسمت از احتمالاً ۹۰ قسمتي رو كه برام از خاطرات سفرشون قرار تعريف كنند رو مي گفتند. (اينهمه تلويزيون ملي واسه يك سريال آبكي مثل نرگس، تبليغ مي كنه و زير نويس و رو نويس و ... مي ره، ماشاءا... خواهرزداهاي من، نه بابا بدون اجراي اين سوسول بازيها، خودشون روتين شروع به پخش سريالشون كردند).

جاتون خالي، خلاصه ديشب از خنده روده بر به معناي واقعي كلمه شديم، مخصوصاً قسمت سوتيهاي پسرخاله محترم بنده، كه شهره آفاق هست، كلاً اين بشر همينطوريش مادرزادي قيافش كمدي هست، واي به روزي كه از دنده مست و ملنگيش هم بلند شده باشه، حتي وقتي الان ياد خاطره سفر پارسالم با اين بشر مي افتم، نمي تونم جلوي خودم رو از خنده بگيرم، بهترين سفر عمرم بوده، انقدر اين بشر سوتي داد و ما خنديديم كه نهايت نداشت، شايد بگيد اغراق مي كنه، ولي بايد اين بشر رو ببينيد كه در كمال عادي بودن و داشتن قيافه جدي چطوري نيش آدم رو تا بناگوشش باز مي كنه، علت تكراري نبودنش هم چون هميشه سوتيهاش آپديت شده هست. واسه نوشتن خاطراتمون با اين پسرخاله عزيز و ذكر گوشه اي از شيرين كاريهاش، شايد يك روز دعوتش كردم به اين وبلاگ (يك صحنه تريپ مجريهاي تلويزيوني اومدم)، شايدم تو يك فرصت مناسب يك وبلاگ مجزا زدم با اين عنوان ماجراهاي من و پسرخالم، دنيا رو چه ديدي، شايد زدم. آخر سريال پخش شده از سوي خواهرزاده ها هم ديگه جيم كردم، واقعيتش جرأت نكردم زودتر برم وگرنه از سوغاتي خبري نبود.

بريم ديگه الان همه صداشون در مي ياد، مي گن مگه تو كله چقك ( همون گنجشكه، ديگه بايد نقش ديلماج رو هم بازي كنم. ديلماج يعني چي، مترجم...، يعني مترجم ديگه عزيزم، مي بينيد چقدر با استعدادم، به چند زبان زنده و مرده دنيا تسلط دارم) خوردي كه اول صبحي يك بند حرف مي زني.

خوب برم امروز تو بازار ببينم چه خبره، اين كامپيوتره رديف مي شه يا نه بازم واسه خوندن اراجيف بنده بايد چند صباحي صبر كنيد.

آقايون، خانومها، خونه دار و بچه دار... (نه اين قسمتش شبيه فروشندهاي دوره گرد شد)، صبح شما عالي.

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/05/14 و ساعت 7:33 قبل از ظهر | 
آزادي
 

اولش بگم كه ديديد خيلي هم خالي بند نيستم و اگه فرصت و امكانش باشه به عهدم وفا مي كنم.

اما واقعيتش تو اين چند وقته خيلي دلم مي خواست كه، حرفم رو اينجا بزنم، هر چند شرايطش فراهم نشد. مسلماً هر چقدر هم آدم بي خيال و بقولي علي بي غم باشه، ولي بازم يك چيزايي آدم رو سخت تحت تأثير قرار مي ده و حسابي به اون رگ غيرتش مي زنه.

آره... درسته مي خواستم مثل همه كه اينروزها تحت تأثير وقايع تلخ لبنان و اسرائيل هستند بنويسم، هر جا كه مي ري هر كسي با توجه به برداشت و اطلاعاتش از جريان وقايع در كنار بروز عواطف انسان دوستانش و اظهار تأسفش براي كشته شدگان بيگناه اين جنگ خانمان سوز در اين سرزمين زيبا كه بحق عروس خاورميانه از اون نام مي برند، داراي نظرات منحصر بفردي هست، اما راه حل چيه؟

تو مملكت ما به طبع سياستهاي دولت فخيمه و با استفاده از ابزارهايي كه در اختيار دارند، بصورت 24 ساعته در حال فرياد زدن هستند كه عده اي انسان بيگناه اعم از زن و كودكان معصوم لبناني زيرشديدترين حملات ارتش ددمنش اسرائيل (اين نوع گفتار رسانه هاي داخلي هست) در حال پرپر شدن هستند و با محكوم كردن هر روزه اين حملات از سوي مقامات دولتي تا كارگران محترم آفتابه سازي دارغوزآباد و با به راه اندازي راهپيمايي و امضاء كردن طومار، به دفاع از حقوق حقه مردم لبنان و فلسطين در قبال جنايات رژيم صهيونيستي مي پردازند، و اين بدون شك بزرگترين و مهمترين مشكل امروزي جامعه ايران هست!!! (يعني بايد باشه)، تا اينجاش كه اظهرمن الشمسه، تصاويري كه  بصورت لحظه به لحظه از سوي رسانه هاي داخلي و ساير رسانه ها به نمايش گذاشته  ميشه، جاي هيچ ابهامي رو براي بيننده نمي گذاره كه اين وقايع تلخ در حال رخ دادن در گوشه اي ازاين گيتي هست.

اما نظر عوام مردم چيه؟ شايد قلباً (شايدم ظاهراً؟)، از ديدن اين تصاوير احساسي و منقلب بشند، در حاليكه شديداً خسته و پريشان از اين همه زجر و دردي كه هر چند وقت يكبار به يك بهانه (يك روز افغانستان، يك روز عراق و امروز لبنان و احتمالاً فردا سوريه و ...) بصورت خوراك روزانه به خوردشون داده مي شه، تا در كنار فشارهاي جانبي كه در روزمره بهشون وارد مي شه، رمقي براي تأمل بيشتر در مورد ريشه يابي و نگاهي منصفانه و جدا كردن نقش هر يك از اين عوامل رو نداشته باشند، اما چيزي كه بصورت متفق القول از زبان هر شهروند ايراني مي شنوي، اينكه (مي بخشيد نقل به مضمون هست و اگر بي ادبي شرمنده): "همين عربها مملكت ما رو به ... دادند، همين فردا اگه يكي به اين مملكت بخواد حمله كنه همين بي شرفها تو صف اول هستند".

بدون شك اين نوع نگرش خيلي با چيزي كه تو رسانه هاي داخلي از نظرات مقامات و مردم ايران منعكس مي شه، فاصله داره  و در عين حال حقيقت محض هست، و بدون شك درصد عمده اي از مردم ايران اين نظر رو دارند، جمله اي رو كه بالا نوشتم، عينآ از زبان راننده آژانسي بود كه بدون هيچ مقدمه اي، خواست درد دل كنه و در طول مسير با همديگه هم كلام شديم گفت و اين نمونه اي بود از صدها ديالوگ مشابه رد و بدل شده بين مردم كه هر روزه مي شنوم. بنظر من هم هر كسي كه از سوابق تاريخي كه با ورود اعراب (نه مسلمانان) و اثرات مخربي كه به مرور و در مقاطع مختلف تاريخ بر پيكره فرهنگ و هنر و كلاً تمدن ايران زمين با ظلمها و ستمهايي كه بر مردم ايران توسط امراي عرب وارد شده و هم اكنون هم در غالب برادران به اصطلاح مسلمان و دوست به نحوي ديگر در حال اجراست (از داشتن باندهاي قاچاق دختران و زنان نجيب ايراني گرفته تا پاره پاره كردن اين وطن عزيز و وصله كردن اون به تن خويشتن به هر بهانه اي، حمايت از دشمنان اين سرزمين چه در خفا و چه آشكارا و هزاران سند و مدرك ديگر...)، آگاه باشد، بايد حق داد.

البته اين رو نگفتم تا متهم به اين بشم كه تأييد جنايات رژيم صهيونيستي رو بكنم، چون همونقدر كه از افراطيون حزب ا... لبنان متنفرم، از دار و دسته شارون نيمه مرحوم هم متنفرم و از هر كسي كه افكار دگم و منافي حقوق انساني داشته باشه متنفرم.

اونطرف قضيه رو هم بايد ديد، كشته شدن زنان و كودكان معصوم اسرائيلي كه بخاطر شرايط محيطي و زندگي و به طبع سياستهاي احمقانه صهيونيستها، مستوجب اين همه رنج ومحنت هستند. خودتون بخونيد تا راحت تر قضاوت كنيد و در نقطه مقابل هم نوشته هاي اين دوست عزيز رو كه از درد و محنت مردم لبنان مي نويسد (ممنون از زيتون گرامي كه اينها رو در وبلاگش پيدا كردم)

اما يك واقعيت هم اينجا نبايد از نظر دور بشه، كه يك سياستمدار فرانسوي (اگه اشتباه نكنم) بخوبي اون رو گفته: بر هر مردمي دولتي حكومت مي كند كه لياقت آن را دارند. بدون شك در بين مردمان خوب اسرائيل، لبنان، فلسطين، مثل ساير نقاط جهان انسانهاي پاك كه داراي روحي بزرگ مي باشند زندگي مي كنند، كه با ديدن چشمان معصومشان مي توان در عمق نگاهشان روح عدالت و آزادي خواهي را ديد، اما آيا اين به تنهايي لازمه دستيابي به عدالت و صلح هست و يا بايد فراتر از اين گام برداشت، بنظر شخص خودم اگر تنها خواستن آن و مرور آزادي در كنج ذهن انسانها جا داشته باشد، هيچ ثمره اي ندارد، اگر مؤثر بود ما شاهد حضور افرادي در رأس دولتهاي دنيا نبوديم كه بخاطر حرص و آزي كه در كسب قدرت و منفعت و رسيدن به اهداف شومشان دارند از هر ابزاري، خواه دين باشد، خواه دادن پيام صلح و آرامش هر چند در غالب كلمات استفاده كنند، باشيم. مسلماً هر انساني براي رسيدن به صلح و آزادي واقعي بايد در كنار خواستن اونها در ذهنش، با قلبش هم بايد اون رو لمس كنه تا تمام شعور و احساسش به ياري او بياد و بهش كمك كنند تا براي تحقق خواسته هاش شهامت انجام هر كاري رو داشته باشه و مسلم هست تا زماني كه هر انساني در وجود خودش به اين شناخت و درك نرسه  و تحت  تأثيرشعارهاي فريبكارانه ديگراني باشد كه به نيت سؤاستفاده از او و آزاديش، پرچمدار صلح و منادي آزادي هستند، وضعيت به همين منوال هست، نمونه بارز اون جنگ و ستيز فرسايشي كه سالها در منطقه خاورميانه بين دولت اسرائيل و حاميانش با فلسطين و لبنان وحاميان اين كشورها در جريان هست و هر از چندگاهي شاهد وقايع تلخ قانيا و حيفا خواهيم بود.

هر انساني بايد خودش رو مثل شخصيت ژوكر در داستان راز فال ورق نوشته ياستين گوردر بدونه و هميشه اين سؤال رو در ذهن خودش تكرار كنه كه هدفش از بودن در اينجا چيست، آيا تنها به اين دنيا آمده كه نظارگر باشد؟ يا نه هر كسي خودش رو بايد مثل شخصيت ژوكر كه نماينده تفكر و اراده انساني و پيدا كردن نقش هر كسي براي تعيين سرنوشت خودش هست، بشناسه.

تا زماني كه انسانها به درك اين جمله نرسند، روزگار به همين منوال مي گذرد. روزگاري پر اندوه و غم بار.

                           انساني كه آزادي ندارد، هيچ چيز ندارد.

و نقش من و تو دوست عزيز بلاگر چيه؟ و چه كمكي مي تونيم بكينم؟ اول اينكه خودمون بايد تلاش كنيم تا به درك اين حقيقت برسيم و اون رو با تموم وجودمون لمس كنيم، اونوقت هم از شهامت كافي و هم بينش لازم براي كمك به آگاه كردن ديگران از اين حقيقت، برخوردار مي شويم و تلاش خودمون رو در زندگي روزمره مي كنيم و هدف اول زندگيمون رو بر پايه رسيدن به آزادي و كمك به ديگري براي كسب آن قرار مي دهيم و از هر ابزاري خواه يك قلم، خواه فضايي چون وبلاگ استفاده خواهيم كرد براي تحقق رؤيايمان و مسلم بدونيم زمانيكه اين نوع نگرش بين ابناء بشر به يك حد لازم  يعني به اندازه شمار جرم لازم (بحراني) برسد، شاهد تغييرات عميق و ژرفي در درك و رسيدن ديگران به اين حقيقت خواهيم بود و متعاقباً دستيابي به آرزوي ديرين بشر براي داشتن صلح و آرامش پايدار و برخورداري از آزادي حقيقي. و بدون شك اين راه رسيدن به اين رؤياست.

 

 

پي نوشت1: شمار جرم لازم (بحراني) نظريه اي هست اثبات شده به لحاظ علمي، كه بر طبق آن در صورت بروز يك رفتار يا تفكر خاص بين افراد يك جمعيت (انسان و يا حيوان) و رسيدن اين تعداد به يك حد لازم، اين رفتار در همه  افراد آن گونه (انسان و يا حيوان)، در نقاط مختلف زمين، علي رغم داشتن هيچ گونه ارتباطي با هم ديده مي شود.

پي نوشت2: مي دونم خيلي طولاني شد اما، دوست داشتم حرف دلم رو بگم و اميدوارم شما هم بخونيد تا منم از ايرادات نظراتم با خبر بشم.

پي نوشت3: در مورد اين نوع تفكر سر فرصت و بطور منظم مي نويسم، خيلي وقته مي خوام بگم، اما علي رغم سابقه زياد در خواندن وبلاگها، در نوشتن كم تجربه و كم بضاعت هستم كه اميدوارم با كمك شما دوستان بهتر بشم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 10:23 بعد از ظهر | 
خالي بند...
 

بسم ا...

خدايا به اميد تو...، بعد از چند وقت كركره وبلاگمون رو دوباره داديم بالا و دوباره منتظر حضور شما دوستان گرامي در اين كلبه محقر هستيم. اول اجازه بدين بنده يك دستي به سر و روي اينجا بكشم و آب و جارو كنم و بعد تشريف بياريد تو، آهان اون نظرسنجي جام جهاني رو هم از اينجا بردارم كه هنوز بعد از يكماه كه جام جهاني هفت كفنم پوسونده مثل مترسك تو مزرعه وبلاگمون جا خوش كرده (تو نظر سنجي كه شما دوستان شركت كرده بوديد ايتاليا با ۳۷٪ رتبه اول رو آورده بود)، اينم از كانتر وبلاگمون كه حسابي خاك گرفته (همينه ديگه مي خواستي مثل بچه آدم وبلاگت رو بموقع آپديت كني تا مثل شهر ارواح خالي از بازديد كننده نباشه) خوب حالا تشريف بياريد تو، خونه خودتون بخدا تعارف نكنيد.

مي دونم تو اين چند وقته خيلي كم آنلاين بودم و مطلب ننوشتم، ولي دوستان عزيز اصلاً به خودتون زحمت ندين و بنده رو در رده اون وبلاگ نويساني كه به زعم متخصصين و صاحب نظران وبلاگستان بعد از چند ماه (معمولاً 2-3 ماه) از وبلاگ نوشتن خسته مي شن و مي رن دنبال يك سرگرمي ديگه قرار نديد.

چي بگم والا مثل دروغ، خالي بندي هم هناق نيست كه بيخ گلوي آدم رو بفشارد، ما هم به تمامي كشته مردگان اين وبلاگ قول داديم (منظورم ۲۰ روز پيش هست) كه آره از اين هفته جديد مرتب مي نويسم، اما نشد ديگه، حالا خيلي مختصر و مفيد عرض مي كنم كه چي شد كه نشد.

اولاً كه گرفتاري و پيگيري يك كار مهم خيلي وقت برد و البته همچنان ادامه دارد و بعد هم به توصيه دوستان كه گفتن صبر كن تا الكامپ تموم شه و خريد كن، ما هم حرف گوش كن، از بس كه آدم + هستم و با ديگران تأمل دارم، صبر كرديم، هفته بعد قيمتها نجومي رفته بود بالا (البته واسه ما فقير فقرا ۲۰ تومن يك شبه رو يك cpu بره، خوب خيلي سوز داره) خلاصه آقايي كه شما باشي گفتيم چند روز ديگه بريم بازار، واي... چشتون روز بد نبينه همون جنس با همون قيمت هم توي بازار گير نياوردم، ظاهراً اينروزها قيمت سخت افزار در سطح جهاني خيلي بالا كشيده و حالا حالا هم پائين بيا نيست، ما هم گفتيم جهنم و ضرر چند روز ديگه صبر مي كنيم و اگه اومد پائين كه هيچي وگرنه سر كيسه رو حسابي بايد شل كنيم واسه يك مادربورد و پردازنده، حدود 300 تومني بسلفيم، خر ما از كرگي دم نداشت.

بگذريم، اما اين چند وقته نداشتن كامپيوتر چندان هم بد نبود اولاً حسابي و فارغ البال نشستم خيلي از كتابهايي رو كه دوست داشتم خوندم، از 23 داستان صمد بهرنگي بگير تا تنها عشق حقيقت دارد دكتر برايان ال وايس و خيلي از كتابهاي ديگه كه داشتند گوشه كتابخونه تبديل به كتابواره (بر وزن سنگواره) مي شدند رو خوندم (سر فرصت ازشون مي نويسم)، حسن ديگش اين بود كه برنامه ورزش كردن حسابي رديف شد و وقت كافي پيدا كردم، تازشم بعد از مدتها ساعت 12 شب سرم رو بالش گذاشتم (چه حالي ميده خواب شب، نعمتي هست كه خود خواسته با رياضت كشيدن پاي كامپيوتر خودم رو خيلي وقته ازش محروم كرده بودم).

ديگه چه حسني داشته، آره... با مرهمي كه بر پينه هاي روي مچم و كمرم گذاشتم رو به بهبود هستم (اونهايي كه حداقل روزي 10-12 ساعت پاي سيستم هستن منو درك مي كنند)، و ديگه... اوم آره اين يكي از همه مهمتره حال همه اون نارفيقاني رو كه با اطلاع از برنامه من و تنها از روي كرم زدگي مزمني كه دارند و فقط صبحهاي زود اونم ساعت 11 تماس مي گرفتند كه، وا هنوز تو خوابي تنبل، پاشو بسه ديگه، منم گيج خواب هنوز 2 ساعتي نبود كه خوابم برده، هان... چيكار داري مردم آزار، بگذار بابا با خيال راحت كپمون رو بگذاريم، نمي شه واسه چند ساعت هم بريد دنبال زندگيتون.

... آره حسابي حال تك تكشون رو كله صبح گرفتم تا اونها باشند كه ديگه منو صبح زود بيدار نكنند.البته محاسن ديگه اي هم داشت كه بماند.

خوب خيلي پر چونگي نكنم و برم دنبال كارم، چند وقته رو نت نبودم حالا دارم جبران مي كنم و آرشيو همه دوستاني رو كه خيلي وقت بود نخونده بودم رو سيو كردم تا بعد از يك چند ساعت چرت زدن شروع كنم بخونم تا جبران مافات تمام روزهايي رو بكنم كه نبودم، زياد هم نگران نباشيد بزودي بر مي گردم، حالا چه اين هفته يا هفته بعدش، الانم برم كه ديگه از زور كمر درد و چشم درد و پا دردي كه رنگشون سياه شده و تا چند دقيقه ديگه احتمالاً از واريس گذشته و وارد مرحله قانقاريا مي شه، نفله نشدم.

مي خواستم يك پيشنهاد هم در مورد اوضاع اسرائيل و لبنان بدم كه عصري مي نويسم، فعلاً زت زياد.

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 7:46 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar