تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
رمضان فرصتی دوباره...
 

 

الله‌اکبر

...

الله‌اکبر

...

اشهد انٌ محمد...

...

صدای اذان می‌یاد.

صدای اذان مرحوم رحیم مؤذن‌زاده  تو گوشم می‌پیچه. این صوت ملکوتیه، از جنس زمین نیست به آسمونها تعلق داره. مال اون بالا بالاهاست.

هر بنده‌ای وقتی فرصت اینو بهش می‌دن که روی زمین زندگی کنه، یک مسئولیتی رو هم بهش محول می‌کنن که وظیفه داره بهش عمل کنه. وقتی میان دنبالت باید یک چیزی واسه عرضه کردن داشته باشی، یکجور شناسنامه کاری، چیزی که نشون بده مسئولیتت رو انجام دادی. مسئولیتی که به مرحوم رحیم مؤذن‌زاده داده بودند همین بود. خوندن زیباترین کلمات با زیباترین آوای ممکن، تا تبدیلش کنه به ملکوتی‌ترین صوت.

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                                 هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست    

                                                 خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

 

 

یه حس روحانی، یکجور خلوص. یک حالتی که خیلی صفا داره. جنسشم فرق می‌کنه، خیلی پاک هست.

زلال مثل آب...

زلال مثل اشکهایی که تو گرگ ومیش آسمون، آروم آروم از گوشه چشمت جاری می‌شه، بدون اینکه خجالت بکشی از مزاحمت کسی.

تنهای تنها...

فقط خودتی و خدات. راحت راحت، هر چی رو که می‌خوای بهش می‌گی. سرت رو می‌گذاری رو مهرت و شکرش می‌کنی. همیشه یادت می‌ره شکر وجودش رو بکنی، اما اینبار اولین چیزی که می‌گی بهش شکر بودن او در کنارت هست.

یک ماه رمضان دیگه هم اومد. یک فرصت دیگه بهمون دادند. ازش خوب استفاده کنیم.

 

ادامه داره...

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/06/30 و ساعت 5:36 قبل از ظهر | 
پائیز
 

 

یکم عمیق‌تر نفس بکش...

تو هم متوجه می‌شی

بوی بارون

بوی نم

بوی کاه‌گل کوچه‌های قدیمی رو که نم بارون عطرشو تو فضا پر کرده.

صداشو چی؟ می‌شنوی؟

خش... خش...

صدای برگهای هزار رنگی رو که  زیر پات، تو خودشون خرد می‌شن رو می‌شنوی. یک مرگ ققنوس‌وار دارن، زیر پات خرد می‌شن و از صفحه زندگی نیست، انگار که هرگز نبودند. اما هنگامه‌ای دیگر باز می‌گردن، از ابدیتی که بهش تعلق دارند.

آره...

پائیز هزار رنگ، پائیز افسانه‌ای، با غروبهای دلگیرش، با سوز کشنده صبحگاهیش، با گرمای کلافه‌کننده سر ظهرش و شبهای بلندش. دوباره اومد.

این زیباترین تابلوی آفرینش یکبار دیگه تو گالری زندگی به نمایش گذاشته می‌شه. خوب نگاه کنید و فرصت لذت بردن از کوچکترین لحظه‌اش رو هم از دست ندید.

حتی یک لحظه رو هم از دست ندید.

حتی یک لحظه...

 

 

 

    پائیز           

 

 

 

         هر برگ، فریادی است

 

در شیب تند دره، در خاموشی جمع درختان

آن های و هو و آن آتش هر ساله

                                            بر پاست

هر برگ، رنگی می‌زند بر پرده این صبح پاییزی

هر برگ، فریادی است

                               فریادی به رنگ شعله بالنده آتش

در ازدحام دره

                       در آرامش سرد سحرگاه

غوغای زردی‌ها و سرخی‌هاست

غوغای بی‌پایان رنگ است!

آن سوی‌تر

               گاهی خروس، از بام پست کلبه می‌خواند

- نقشی بلند از شعله، بر این بوم خاکستر-

انگار می‌گوید:

                    بخوان

                             خواندن رهایی است

وقتی که دیوار بلند ناگزیری

                                     راه بسته است

وقتی که دل

همچون فضای خانه

                            تنگ است.

 

                                             (میمنت میر‌صادقی/ آبان-54)

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/06/29 و ساعت 4:12 قبل از ظهر | 
خوب، بد، زشت
 

 

Anousheh Ansari

 

انوشه انصاری

اول به احترام خانم انوشه انصاری، کلاه از سر برمی داریم. روز اول سفربه فضا هم به پایان رسید.

با آرزوی سفری خوب برای تو هموطن.

سایت خانم انصاری، وبلاگ خانم انصاری و در همین رابطه.

 

 

 

 

پایان سفرنامه

اینم آخرین سکانس سفرنامه من. وقتی وارد شهر تبریز می‌شی روی یک پرده برزگ نوشته بودند: " به تبریز شهر بدون گدا خوش آمدید، لطفاً به گدایان حرفه‌ای کمک نکنید". البته قبلاً شنیده بودم که تبریزیها در کنار اصفهانیها ادعای اینو دارند که در شهرشون گدا ندارند ولی فکر نمی‌کردم که خودشون هم این خالی رو که بستند باور کردند و دربارش هم تبلیغ می‌کنند (در مورد اصفهانیها می‌شه باور کرد، بالاخره اصفهونیست و...).

نمی‌دونم تا بحال به آذربایجان سفر کردید یا نه، سرزمینی زیبا با طبیعتی مسحور کننده. با پتانسیل بالای منابع طبیعی و انسانی که مثل خیلی از مناطق دیگه ایران متأسفانه بدلیل اهمیت ندادن به این توانائیها و نبود مدیران با کفایت ودلسوز شاهد هرز رفتن این استعدادها هستیم. گفتنیها در این باب بسیار هست و جز تکرار مکررات می‌دونم چیزی نصیب من و شما نمی‌کنه، ولی تلخیهایی هست که روح انسان رو آزار می‌ده و تنها مطرح کردنش هر چند درد و دلی با یک دوست باشه می‌تونه آدم رو سبک کنه.

مراغه، دره سر‌سبز آذربایجان. وقتیکه بالای شهر مراغه در کنار رصدخانه مراغه می‌ایستی متوجه می‌شی که بحق همچین لقبی رو به این شهر دادند. شهری با تاریخی کهن و پشتوانه غنی در فرهنگ ایران‌زمین. شهری که در دوره هلاکوخان تجربه پایتخت بودن ایران رو نیز از سرگذرانده و به یمن مردانی توانا همچون خواجه نصیرالدین طوسی به اوج شکوه خود دست یافت، که تنها نمونه‌ای از کارهای ارزشمند این مرد کاردان ایجاد مجهزترین رصدخانه جهان در زیر آسمان مراغه بود که به لحاظ داشتن آسمانی صاف یکی از مناطق منحصر بفرد ایران هست. داشتن زمینها و باغات سر سبز منطقه که نشان‌دهنده پتانسیل بالای بخش کشاورزی این منطقه هست درکنار جلوهای طبیعی و تاریخی فراوانی که موجب شده تا دولت فخیمه مبلغی در حدود 30 میلیارد تومان در سفر اخیرش به این منطقه بمنظور سرمایه‌گذاری برای بخش توریست تصویب کند. اما دریغ و صد افسوس که تب اعتیاد و جرم وجنایت و بزه‌کاری بدلیل عدم وجود کارخانجات و صنایع لازم و بازار کار برای قشر جوان جامعه موجب شده تا این شهر زیبا به مرکزی برای حضور هر نوع پدیده بزهی تبدیل شود. بودن لابراتوار تولید هروئین در منطقه یکی دیگه از نقاط تاریک این منطقه است، و دریغ و افسوسی که بخاطر تباه شدن بسیاری از جوانان این منطقه شده است. و هزاران نکته ناگفتنی دیگه در مورد این گوشه سرزمین زیبای ایران.

سرتون درد نمی‌یارم، حرف برای گفتن بسیار هست از جاده‌های مزخرف و رانندگی مزخرف‌تر عمده هموطنان گرام و نبود کمترین کنترل در خیلی از محورهای پرتردد از سوی راهنمایی و رانندگی و اینکه من الان اینجام دارم براتون می‌لاگم وسرتون رو می‌خورم، تنها و تنها خواست خداوند هست وگرنه حداقل توی چند تا از صحنه‌های تصادف باید به همراه پسرخاله محترم به دیار باقی می‌شتافتیم. از رانندگی بی‌نظیر و جنون‌آمیز یک خانوم با سرعت حدود 200 کیلومتر در ساعت با یک دوو که تمام جاده رو بهم ریخته و حتی یک ماشین هم به گردش نرسید (اگه لاله صدیق نبوده حتماً خواهرش بوده).

توقف در شهر زیبای نیشابور که فرصت شد به مقبره شاعران نامدار ایران خیام و عطار سری بزنم و در فضای زیبا لحظات خوبی داشته باشم. بلیط فروشی برای دیدن مقبره این بزرگان جالب توجه بود اما نکته جالب‌تر عدم تبلیغ و قرار دادن لیدر برای معرفی این دو حکیم و شاعر فرزانه ایرانی هست و همچنین نقاش بلند آوازه ایران کمال‌الملک بود. از اونجایی که ارادت خاصی به خیام دارم در کنار کتابهای زیادی که در طول سفر به امانت از یک دوست عزیز گرفتم، چند جلد کتاب خوب در مورد خیام و دیگر شاعران خوب کشورمون گرفتم که بعداً سر فرصت براتون می‌گم.

این بود خاطرات من از سفرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/06/28 و ساعت 4:59 قبل از ظهر | 
نرگس
 

 

سریال نرگس هم تموم شد.

 یکی دیگه از سریالهای 90 قسمتی معروف هم تموم شد. مثل هر چیزی تو این روزگار که یه پایانی داره این سریال هم به پایان خودش رسید. نرگس هم از اون دست سریالهایی بود که بر حسب شرایط از جمله زمان پخشش و همچنین عدم پخش سریالی همتراز با خودش در این ایام و شاید مهمتر ازهمه بازی مرحوم پوپک گلدره در این سریال در نقش نرگس و درگذشتش در حین ساخت این سریال، از جمله عواملی بود که سبب شد تا سریال نرگس براحتی بین تماشاگران تلیوزیون خودشو جا بیاندازه و هر شب اونها رو برای حدود 45 دقیقه هم که شده پای گیرندهاشون میخکوب کنه. این حرف رو صرفاً بر اساس نظرسنجی خود صدا و سیما برای این سریال نمی‌گم، بلکه بر اساس علاقمندی اطرافیان و همچنین دیدن علاقمندان این سریال در شهرهای مختلف در طول سفرم می‌گم که در هر شرایطی خودشون رو محیای دیدن این سریال می‌کردند.

نمی‌خوام به نقد و بررسی این سریال بپردازم. اما چند تا نکته در مورد این سریال و بطور کلی سریالهای تلیوزیونی بنظرم رسید که دوست داشتم در موردشون بنویسم.

نرگس روایت قصه زندگی یک عده آدم و روابط بینشون بود که هر کدوم با داشتن نوع نگاه خاص خودشون به زندگی و گرفتن تصمیم در شرایط مختلف در شکل‌گیری این داستان نقش داشتند. ماجرا هم از رابطه یک دختر و پسر شروع شد که با توجه به نوع روابط شایع در جامعه با هم آشنا شده و ابراز علاقشون بهمدیگه منجر به گسترش روابط طرفین و درنهایت خانوادهاشون می‌شه و...

در اینکه عوامل سریال از موفقیت سریالشون برای جذب مخاطب راضی هستند شکی نیست، اما یک نکته باقی می‌مونه که در آخرچقدر تماشاگر از این سریال یاد گرفته و از دیدنش رضایتمند هست؟ شاید سؤال بی‌ربطی باشه، شایدم نباشه.

من خودم شخصاً از دیدن یک فیلم یا یک سریال معمولاً هدف خاصی رو دنبال می‌کنم، که آیا این فیلم حرفی برای گفتن داره یا نه، یا صرفاً روایت داستانی هست ...  در هر صورت، نرگس از نظرم دارای 2 تا نیمه هست یکی تا قبل از فوت پوپک گلدره (بازیگر اول نقش نرگس) و قسمت دوم شامل بازی ستاره اسکندری در نقش نرگس هست.  نیمه اول سریال با جنگ و ستیز نرگس با شوکت بخوبی روی غلطک افتاده بود بنظرم قابل قبول‌تر از بخش دوم سریال بود، علی‌رغم اینکه در قسمت دوم سریال خیلی از ماجراها و درنهایت فاینال سریال اتفاق می‌افته و طبعاً باید از جذابیت بیشتری برخوردار باشه. یکی از عواملش بنظرم عدم باورپذیری بازی ستاره اسکندری در نقش نرگس بود طوریکه سایه بازی پوپک گلدره هیچ وقت از نقش نرگس در این سریال برداشته نشد (حداقل برای من یکی اینطوری بود) و اینو به ضعف خانم اسکندری نمی‌شه ربط داد بلکه مربوط به بازی خوب مرحوم گلدره و بار روانی که با اتفاقی که براش افتاد روی این نقش از خودش بجا گذاشت. می‌شه گفت سریال نرگس علی‌رغم خیلی از سریالهای دیگه که از سیما پخش می‌شه دارای تراز بالاتری بود اما نقاط ضعف کمی هم نداشت از جمله حضور شخصیتهای خوب و کلیشه‌ای سریالهای ایرانی که اصولاً همشون نمازخون هستند و تو زندگیشون هیچ وقت دچار لغزشی نمی‌شند و آدم بدهای داستان که بدون ریشه‌یابی دقیق رفتارهاشون، همیشه در حال آزاردیگران هستند و سرانجامی شوم هم در انتظارشون هست. پایان تماشاگر پسندانه داستان هم از نکات منفی و منزجر کننده سریال بود که همه چی بخوبی و خوشی تموم شد با دراز شدن گوشهای نسرین برای بار چندم، ولی یکی از بهترین سوپرایزهای سریال عدم ایدزی بودن بهروز بود (الان قزوینیها تا صبح شیرینی پخش می‌کنند) که علی‌رغم شایعات زیاد و خیلی جدی درمورد پایان سریال، در نهایت آقا بهروز مسائل  ایمنی رو خوب رعایت کرده بوده و از بلاد خارجه سالم برگشته. نرگس و احسان بچه مثبتهای سریال هم بپای هم چروک شدند و آق شوکت هم با سکته مغزی تاوان گناهاشو تا آخر عمر می‌ده و خیال تماشاگر رو هم از بابت آزارهای احتمالی بعد از سریال راحت می‌کنه. داماد بزرگ شوکت هم مزد کارهای خوبش رو با مال و اموال شوکت گرفت و داماد کوچیکه هم بخاطر طمع و مارمولک بازیهاش دستش از مال شوکت کوتاه موند و همچنان تهران – کرج داره مسافر می‌بره و می‌‌یاره (اینو خوب اومدم).

قصه ما بسر رسید           بهروز به زن و بچٌشم رسید

بالا رفتیم دوغ بود           این سریال تا آخرش، کشکم نبود

 

اینم بگم و برم بخوابم، تو این سریال بازی حسن پورشیرازی در نقش محمود شوکت عالی بود، خودتون می‌تونید از منفوریتی که با این نقش در بین اقشار جامعه در حین پخش سریال بدست آورد متوجه بشید، البته بازی نسرین هم با توجه به تجربه کمش در عرصه بازی در تلیوزیون قابل تقدیر بود.

و اما درکنار همه اینها بگفته خود مرحوم پوپک گلدره و به روایت مادر این هنرمند فقید، ایفای نقش نرگس برای پوپک گلدره جاودانه شدنش رو در ذهن بیننده برای او به ارمغان داشت.

در هر صورت باید یک خسته نباشید به همه عوامل اجرایی این سریال بگم، با امید اینکه در کارهای بعدیشون با رفع نقایصشون کارهای به مراتب قوی‌تر و تأثیر گذارتر رو به اجرا بگذارند (عین این مجریهای تلیوزیونی شد).

 

 

‍پی‌نوشت 1: از اونجایی که نوشته نرگس بیات می‌شد قسمت نهایی سفرنامه در روزهای آتی تقدیم حضورتان خواهد شد (چقدر من این آخری با کلاس می‌نویسم).

پی‌نوشت 2: این پاپ هم که گند زده با اون حرفش به ریش جماعت مسلمان، انگاری هوس ترور شدن کرده، هر چند با توجه به پیش‌بینی که در موردش گفته بودند پر بیراه نیست که تا چند وقت دیگه یهویی ریق رحمت رو سر بکشه، خدایش بیامرزد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/06/26 و ساعت 5:18 قبل از ظهر | 
ادامه سفرنامه
 

 

فرهنگهای نانوشته

از اونجایی که ما ایرانی جمعیت در داشتن ذوق و قریحه شهره آفاق بوده و همیشه بدنبال راه حلی برای ابراز علایقمون هستیم، که در این بین شاهد بوجود اومدن یک نوع فرهنگ نانوشته می‌شیم که در طول زمان در بین اقشار جامعه هم بسط و گسترش پیدا می‌کنه، مثل شعر نویسی پشت اتومبیلها که غالباً کامیونها و تریلیها در خط اول هستند. معمولاً در سفرهای زمینی که با ماشین به مسافرت می‌رم، یکی از سرگرمیهام نوشتن همین اشعار و جملاتی هست که پشت ماشینها می‌بینم، برای همین همیشه یک کاغذ و قلم دم دستم آماده دارم تا معطل نمونم. تو این سفرم هم عادتم رو کنار نگذاشتم و واستون چند تا شعر و جمله که بنظرم جالب اومد یادداشت کردم اونم تا جایی که خاطرم بود با رفرنس تا کپی‌رایت رانندگان عزیز رو رعایت کرده باشم، اینم سوغاتی سفرم واسه شما.

 

ساخلاين ساخلار  (توضیح: یعنی اونی که بخواد نگهت داره، نگهدارته)      (اتوبان زنجان-كاميون)

گذشت زمان تاراج  خاطرهها                 (هشترود-کامیون)

به غربت می‌فرستد چرخ گردون ما را      نمی‌دانم پی روزی می‌فرستد یا اجل ما را      (تبریز-کامیون)

ماشاا... تو هم قشنگی                       (پشت یک پیکان جگری رنگ)

1000 ماشاا...                                    (نیشابور-تریلی حمل آهن)

زندگی بر من به سختی بر شما آسان گذشت   همه لحظه‌های عمرمن در بیابانها گذشت     

(نیشابور-کامیون)

رفاقت تعطیل                                       (سبزوار-کامیون)

افسوس که بیهوده فرسوده شدم            (شاهرود- وانت نیسان)

عشق تو پر حق       دنیا پر ناحق           (شاهرود -کامیون)

در اوج قدرت انسان باش                        (قزوین-تریلی)

تیغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار     هر چه می‌خواهی ببر اما مبر نان کسی

(سبزوار-تریلی)

بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان     مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند                     (رستوران- مهاباد)

هر حرامی کاش مستی داشت همچون شراب    آن زمان معلوم می‌شد در جهان هوشیار کیست (رستوران- مهاباد)

گر دل تو آهن است   دل من هم آهنرباست

ندیدم عاشقی همتای مادر                                   (نیشابور-کامیون)

نه به مالت بناز          نه به جمالت بناز                   (نیشابور-کامیون)

عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکش              (نیشابور-کامیون)

غریبه غم مخور من هم غریبم                                (نیشابور-کامیون)

ز هر کس از سر مهر و محبت می‌کنم جانم فدا      مثل عقرب می‌زند نیشم نمی‌دانم چرا  

(گرمسار-کامیون)

زیبا رویان بی‌وفایند                                               (زنجان-کامیون)

مگر خواب عجل شیرین کند افسانه ما را                   (پاکدشت-کامیون)

نیک مردان را اجل گلچین می‌کند                             (گرمسار-کامیون)

 

 

 

آرزوها

چهارشنبه شب شبکه 4 مصاحبه‌ای با انوشه انصاری انجام داد. در طول گفتگو خانم انصاری به نکاتی جالبی اشاره کرد، یکی اینکه رفتن به فضا آروزی دوران کودکیش بوده و اون آرزو رو همیشه و در تمام طول زندگیش دنبال کرده و حالا به آرزوش داره می‌رسه و صحبتهای پایانیش و توصیش به جوونهای ایرانی که همیشه و در همه حال پیگیر آرزوهاتون باشید و بدون هیچ محدودیتی به محیط اطرافتون نگاه کنید و این می‌تونست بهترین توصیه برای هر ایرانی باشه که با نگاهی امیدوارنه وپیگیرانه  به آرزوهاتون خواهید رسید.

 

 

شهریار

فردا هم یک همایش برای بزرگداشت شاعر ارزنده آذربایجان، شهریار در تهران و تبریز برگزار می‌شه، چون اینروزها هنوز تو حال و هوای اومدن از آذربایجان هستم، بد ندیدم که به این مطلب هم اشاره‌ای کنم.

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را        که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/06/25 و ساعت 1:54 قبل از ظهر | 
شروعی دیگر...
 

 

 

برداشت اول: شرح مختصری از سفر

تموم شد. سفر 2 هفته‌ای ما هم به پایان رسید و دوباره به آشیانمون برگشتیم. سفری که علی‌رغم پیش‌بینی قبلی خیلی زودتر از برنامه عازمش شدم. سفر به آذربایجان همیشه زیبا، سرزمین مادریم، یا بهتر بگم گوشه‌ای دیگر از سرزمین مادریم، چون واقعاً به این مطلب اعتقاد دارم که "همه جای ایران سرای من است". حدود 4000 کیلومتر تو این سفر راندیم البته با احتساب سفر به شهرهای دیگه‌ای که در مسیر اصلی نبودند ولی ما رو بسمت خودشون بنوعی جذب کردند. از شمالشرق کشور به شمالغرب مسیری از مشهد به سمت نیشابور، سبزوار، شاهرود، سمنان، گرمسار، تهران، قزوین، زنجان، هشترود، مراغه، تبریز و توقفی در شهرهای طول مسیر و بازگشتی دوباره از همین مسیر، خلاصه بسیار سفر کردیم تا پخته شدیم هم از تجربه و هم از گرمای هوا. خلاصه که این نیز گذشت و حالا روز از نو و روزی از نو، یواش یواش باید کوله بار رو بست اما اینبار واسه یک سفر دیگه ایندفعه باید رفت، اجباری نه اختیاری. چه اسم با مسمٌایی "اجباری".

 

برداشت دوم: تجربیات سفر

اولش که پر واضح هست که سفر کردن خیلی چیز خوبی هست و پر واضح‌تر هست که آدم مجردی به سیر و سیاحت آفاق بپردازه بیشتر حال می‌ده، کاری که بنده در این سفر مثل اکثر سفرهای سالیان اخیرم انجام دادم، خلاصه جای همه دوستان مجرد و متأهل خیلی سبز (البته الان می‌دونم که خیالهای بد بد در موردم می‌کنید ولی زهی خیال باطل من از اون بچه +‌های  تیر هستم، باور ندارید از این پسرخالم که همسفرم بود بپرسید).

دومش، حسن سفر رفتن اینه که آدم دیگران رو بخوبی می‌شناسه و اینکه بقول معروف همسفرت درهر موقعیتی که در سفرپیش می‌یاد چند مرده حلاجه رو بخوبی می‌شه لمس کرد و این می‌تونه یک معیار خوب باشه واسه شناخت بهتر کسی، این بواقع مهمترین تجربه من از سفرهام بوده و توصیم (مثل مصاحبه‌های تلویزیون) بعنوان یک برادر کوچکتر اینه که اگه واقعاً می‌خواین کسی رو محک بزنید باهاش یک سفر چند روزه برید تا بتونید خیلی از زاویه‌های پنهان شخصیتی و رفتاری طرف رو که در حالت عادی براتون مجهول مونده رو کشف کنید.

سومش اینکه بدون یک دوربین عکاسی درست و حسابی بار سفرنبندید تا بعداً حسرت ثبت نکردن لحظه‌های ناب سفرتون رو نخورید و سوژهای جذابی که در طول سفر از دست دادید که با دیدنشون می‌تونستید تا مدتها بهونه واسه خندیدن داشته باشید (گردنت از چند‌ جا حسابی بشکنه پسرخاله، که با عجله کردنهای بی‌موردت نه گذاشتی دوربینمون رو برداریم، نه دوربین خودت رو به ما رسوندی، اینو نمی‌نوشتم تا آخر عمر مشغل‌ذنبه پسرخالم می‌موندم).

چهارمش هم اینکه هرگز با ماشینی که کولرش شارژ نیست، در فصل تابستان سفر نکنید و اگر مجبور بودید حداقل از استانهای خشک و برهوت عبور نکنید. (تو این قسمت هم می‌تونید روی گردن شکستگی پسرخالم حساب باز کنید).

پنجمش، آدم با رفتن به سفر چون کلاً کنداکتور برنامه‌هاش بهم می‌ریزه، بعد از مدت کوتاهی بدلیل عدم درگیری با مسائل روزمره براحتی به امور دیگه می‌رسه مثلاً دیگه هر شب مجبور نیستید در کنار اعضای خانواده سریال نرگس رو تماشا کنید (آخر سریال که چه عرض کنم دوریال رو هم که لو داده بودند داره درست از آب در‌می‌یاد که آقا بهروز مبتلا به ایدز شده و... بقیش رو هم نمی‌گم تا انگیزه دیدن این سریال رو از دست ندید، طفلک هموطنان عزیزقزوینی هر شب با دیدن بهروزی که ایدزی شده چه رنجی‌می‌کشند)، یا دیگه هر روز چند ساعت از عمرت رو پای کامپیوتر و اینترنت بدنبال اخبار روز نیستی که مثلاً وای خاک عالم حسینی مسابقه سیمرغ پناهنده شده، یا دیدین چه راحت روزنامه شرق رو توقیف کردند، یا چون از دنیا بی‌خبری دیگه واست فرقی نمی‌کنه که تیم محبوبت هفته اول لیگ 3 تا گل خورده، یا اینکه هر روز بیای واسه ملت یا موعظه کنی تو وبلاگت یا عجز ولابه از این روزگار کج و کنجل. بهر حال اینها گوشه‌ای از محاسن سفر کردن بود.

این بحث ادامه دارد...

 

برداشت آخر

امشب فیلم تصادف رو سینما یک نشون داد، هر چند موضوع فیلم رو شنیده بودم ولی موفق نشده بودم تا بحال فیلم رو ببینم که امشب دیدم، واقعاً این فیلم لیاقت دریافت جایزه اسکار رو داشته خصوصاً بخاطر فیلنامه فوق‌العادش. ، به کل داستان فیلمنامه که چه هدفی رو دنیال می‌کنه کاری ندارم، اما نکته‌ای که بنظرم اومد در مورد این فیلم یک پارادوکس واقعی از زندگی و شخصیت انسانها هست. آدم خوبهایی که علی‌رغم ظاهر موجهشون در اجتماع، یک جایی حسابی گند می‌زنند و آدمهای بظاهر بدی که برعکس سر بزنگاه کار درست رو انجام می‌دهند و این واقعیت جامعه انسانی هست، جامعه‌ای با آدمهای خاکستری. داشتم فکر می‌کردم که نویسنده فیلمنامه این فیلم چقدر قشنگ محیط پیرامونش رو که جامعه آمریکا بوده بررسی کرده و از اونطرف به سریال نرگس و طرز فکر نویسنده  اون که شباهت زیادی به غالب نویسندهای ایرانی داره که شخصیتهای داستانشون همیشه یا سیاه هستند یا سفید و هیچ رنگ خاکستری تو جعبه مدادرنگی ذهنشون پیدا نمی‌شه تا از اون استفاده کنند، نمی‌دونم شاید اینم بر ‌میگرده به ریشه‌های تربیتی جامعه ما که همه چیز خوب یا بد تعریف شده و حد وسطی رو برای چیزی قائل نیستیم.

 

 

پی‌نوشت: امشب از اون شبهاست که می‌خوام هی بنویسم، هی بنویسم، ولی بهتره  همینجا کات بدم.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/06/24 و ساعت 4:32 قبل از ظهر | 
بسیار سفر باید تاپخته شود خامی
 

از بسطام هم گذشتيم. شهر عرفاي بزرگ ايران بايزيد بسطامي و شيخ ابوالحسن خرقاني. اينجا فقط سكوت رو مي‌شد با تمام وجود لمس كرد. اومديم و رسيديم به تهران (تهرون تهرون كه مي‌گن همين بيد) ساعت 12 شب اونم خارج شهر 2 ساعت تو ترافيك باشي خيلي حال مي‌ده. بالاخره پايتخت مملكت بايد يك برتريهايي داشته باشه.

از تهران هم عازم آذربايجان شديم. سرزميني با زيبايي‌ها و... بگذريم. تو اين چند روز دسترسي به اينترنت نداشتم چون همش تو كوه و دشت بودم يا از اين شهر به اون شهر در تردد. يك سر رفتم تا تبريز. معظل همه شهرهاي بزرگ ايران ترافيك هست كه تبريز هم از اين غافله عقب نموده.

الان در شهر زيباي مراغه هستم. مراغه دره سرسبز آذربايجان. شهري با تاريخي كهن و پشتوانه‌اي از ياد و نام مردماني كه در ساختن فرهنگ و تمدن كهن اين سرزمين نقش بسزايي داشتند.

در مورد شرح سفر پس از بازگشت می نویسم. دوست داشتم یک گزارش مصور ارائه کنم که قسمت نشد شاید زمانی دیگر. اگه فرصت شد تا موقع بازگشت دوباره وبلاگ رو آپ می کنم وگرنه تا بازگشت از سفر باید صبر کرد.

جای همه دوستان هم سبز.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/06/14 و ساعت 11:50 قبل از ظهر | 
مسافرت
 

سلام

خیلی فوری. الان در راه هستم. یک مسافرت به دیار آذربایجان. سر فرصت بیشتر توضیح می دهم.

الان بسطام هستم. انشاءا... بیشتر براتون می نویسم البته اگه فرصت شد.

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/06/07 و ساعت 4:31 بعد از ظهر | 
وب‌گردی
 

در راستای ادامه هنگ کردن و مشغولیت من به گردگیری وبلاگ و وبگردیهای شبانه.

 

 

 من و کلاغستون و رادیو زمانه

 

من: آقاجون...، تو رو خدا يك راديو ديگه بخرين. آخه به این قراضه كه همه دل و رودشو با يك كش شلوار  بهم بستم، دیگه نمی‌شه گفت رادیو. الان دیگه هم  تو خونهاشون از این رادیو دیجیتالیا دارن. آقاجون انقدر خوبند، موج همه رادیوها رو خودش پیدا می‌کنه، دیگم لازم نیست مثل این رادیوی قراضمون هی پیچش رو اینور و اونور کنی تا شانسی یکجایی رو بگیره  و هر چند دقیقم لازم باشه تا یکی محکم بزنی تو سرش تا صداش دربیاد.

آقاجون: باشه بابا، رادیو هم می‌خرم. حالا بگو بابا چرا انقدر حولی امشب که حتما‍ً رادیو گوش بدی.

من: آخه می‌دونی چیه آقاجون. یک رادیو تازه راه افتاده، می‌گن مال خود خودمونه، می‌خوام ببینم راست می‌گن یا نه؟

 

ش..خش..ش......

.

مخاطبين الكرام......

.

..

ياااا... هاااا........

.

.

ليديز اند جنتلمن، پليز...

.

..

من: گرفت آقاجون، گرفت.

آقاجون: کی‌ رو گرفت بابا.

من: کسی رو نگرفت آقاجون، رادیو زمانه رو گرفت.

 

 

 

 

ياشاسين راديو امين

 

رادیو امین. یک کار متفاوت از امین رسولی، این رو هم از تو وب جناب دکتر پیدا کردم. یک رادیویی خوب و متنوع، شما هم اگه مثل من عاشق موسیقی عاشیق‌لر باشید، تو این رادیو قطعه‌های خوبی رو پیدا می‌کنید.

 

 

 

 

یکم تبلیغات از نوع کوروشی

 

ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان هست. منم كوروش، اينم كوروش.منم يك روز بزرگ شدم دوست دارم مثل اين كوروشه بنویسم. اين شما و اين هم جوانترین خبرنگار جهان.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/06/07 و ساعت 3:20 قبل از ظهر | 
اسطوره‌
 

اول اول بگم که تبریک............. تبریک به همه.

این روزها سوژه واسه تبریک گفتن زیاد هست. اول واسه امروز و فردا و پس‌فردا. بعد هم  واسه ماه رجب که رفت و شعبان که آمد و بعد هم رمضان که خواهد آمد.

وقتی آدم تو مایه‌های هنگ هست. لزومی نداره تا خیلی به خودش فشار بیاره تا بنویسه، منم همین کارو می‌کنم. اول یه سر به تقویم می‌‌زنم، بعد هم یه چرخی تو وب می‌زنم اگه چیزی نظرم رو جلب کرد در موردش می‌نویسم، وگرنه یک دستمال بر می‌دارم و می‌افتم بجون این وبلاگ و یکم تر و تمیزش می‌کنم.

 

 

 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

 

امروز تولد یک اسطوره هست. واسه فهمیدن بزرگیش همینقدر که آوازش به بلندای تاریخ پیچیده. و شایدم به اندازه بلندای تاریخ زمان لازم هست تا به درک تنها این جملش برسیم که گفت:

 

                              اگر دین ندارید، آزاده باشید.

 

 

 

                             غلامرضا تختی

 

 

تختی مرد بود............مرد.

 

دیروز که گذشت، روز تولد یک سمبل بود، یک اسطوره. تو روزگاریکه خیلی چیزیها حضورشون کمرنگ شده بود، یک پسربچه تو محله خانی‌آباد تهران بدنیا اومد. اسمش رو گذاشتند غلامرضا، این بچه خانی‌آباد تهران یواش یواش بزرگ شد و همراهش خیلی از صفتهاش هم بزرگ شد، انقدر بزرگ که حالا بهش می‌گن.

 

                                    جهان پهلوان غلامرضا تختی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/06/06 و ساعت 2:50 قبل از ظهر | 
و ادامه داستان...
 

 

 

اینم ادامه برخی از داستانهای جبران خلیل جبران.

هر کدام از این داستانهای به ظاهر کوتاه، پیغامی عمیق و طولانی به بلندای زندگی آدمیان دارد و در بردارنده نکات قابل تأمل‌اند، و راجع به هر کدوم می‌شه مطالب زیادی نوشت. تو این داستانهای کوتاه حرفهایی زده می‌شه، که شاید تلنگری باشه برای ما در زندگی.

 بهتر دیدم هر کسی با توجه به برداشت شخصی خودش این داستانها رو بخونه و نتیجه‌گیری کنه.

 

 

 

مرواريد

 

صدفي به صدف دیگری گفت: دردر عظیمی در درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم می‌دهد.

صدف دیگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دریا را شکر، که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بیرون، سالم سالم‌ام.

در همان لحظه، خرچنگی که از کنارشان می‌گذشت، گفت و گوی آن دو صدف را شنید و به آن صدفی که از درون و بیرون سالم بود، گفت: بله، سالم و سرحالی؛ اما حاصل درد رفیق‌ات، مرواریدی بسیار زیباست.

 

 

 

 

تندیس

 

روزگاری، مردی در میان تپه‌ها زندگی می‌کرد. مرد تندیسی داشت که در زمان باستان، به دست استادی ساخته شده بود. تندیس را روی زمین خوابانده بود و چندان به آن فکر نمی‌کرد.

روزی، مردی شهری و دانا، از کنار خانه‌‌ی او می‌گذشت و تندیس را دید و از صاحب آن پرسید که آیا آن را می‌فروشد؟

صاحب تندیس خندید و گفت: چه کسی می‌خواهد  این سنگ زشت و کثیف را بخرد؟

مرد شهری گفت: به جای آن، این سکه‌ی نقره را به تو می‌دهم.

و صاحب خانه شاد شد.

تندس را بر پشت فیلی به شهر بردند. و پس از گذشت چندین ماه، مرد کوه نشین به شهر رفت و هم‌چنان که در خیابان‌ها قدم می‌زد، جمعیتی را دید که در برابر مغازه‌ای گرد آمده بودند و مردی با صدای بلند فریاد می‌زد: بیایید و زیباترین و شگفت‌ترین تندیس جهان را ببینید. فقط دو سکه‌ی نقره بدهید و این شاهکار یک استاد پیکر تراشی را ببینید.

مرد کوه نشین دو سکه‌ی نقره داد و به مغازه رفت تا تندیسی را ببیند که خودش به یک سکه‌ی نقره فروخته بود.

 

 

 

 

باده‌ی کهنه‌ی کهنه

 

روزی روزگاری، مردی توانگر بود که به حق، به سردابه‌ها و باده‌هایش افتخار می‌کرد. و خمره‌ی شراب بسیار کهنه‌ای داشت که برای فرصتی استثنایی که خودش هم نمی‌دانست چیست نگه داشته بود.

استان‌دار به دیدارش رفت. مرد فکری کرد و گفت: خمره را برای یک حاکم ساده باز نمی‌کنم.

اسقف آن منطقه به دیدارش رفت، مرد به خود گفت: نه، خمره را باز نمی‌کنم. او ارزش آن را درک نمی‌کند و عطرش به منخرین او نخواهد رسید.

شاهزاده‌‌ی آن قلمرو به دیدارش رفت و با او شام خورد. اما مرد فکر کرد: این باده، شاهانه‌تر از آن است که شاهزاده‌ای بنوشد. و حتا روز عروسی برادرزاده‌اش، به خود گفت: نه، نه، خمره‌ام را نزد این مهمان‌ها نمی‌آورم.

و سال‌ها گذشت، و او پیر شد و درگذشت، و او را مثل هر دانه و بذری به خاک سپردند.

و روزی که او را به خاک می‌سپردند، خمره‌ی او را به همراه دیگر خمره‌ها آوردند و میان دهقانان تقسیم کردند، و هیچ کس پی نبرد چه شراب کهنه‌ای خورده است.

برای آن‌ها، هر چه در جام ریخته شود، باده است.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/06/02 و ساعت 11:55 بعد از ظهر | 
جبران خليل جبران
 

 

چند وقت پیش از نویسنده توانای عرب، جبران خلیل جبران کتابی بنام" باغ پیامبر و سرگردان" به دستم رسید. کتاب جالبی بود که در واقع برگردان دو کتاب هست که توسط  آرش حجازی و انتشارات کاروان منتشر شده است. امروز دوباره داشتم از قسمت دوم کتاب و چند تا از داستانهای کوتاه رو می‌خوندم که جالب بود. 3 تا از داستانها رو انتخاب کردم، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

کوتاه و مختصر، زیبا و قابل تأمل، اینها هنر نویسندگی جبران خلیل بود که در کنار ژرفای تفکرش، او را به عنوان یک متفکر و نویسنده‌ی توانا به جهان معرفی کرد.

 

 

 

اشك‌ها و خنده‌ها

 

شامگاه، در ساحل رود نیل، کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلام کردند.

کفتار گفت: حال و روزتان چه‌طور است، آقا؟

تمساح پاسخ داد: (وضعم خراب است. گاهی از شدت درد و رنج، گریه می‌کنم و بعد همه می‌گویند: این‌ها اشک تمساح است. این بیش‌تر از هر چیز دیگری ناراحتم می‌کند.

سپس کفتار گفت: از درد و رنج خودت می‌گویی، اما یک لحظه‌ هم به من فکر کن. من زیبایی‌ها و شگفتی‌ها و معجزه‌های دنیا را می‌بینم، و از شدت شادی، مثل روز می‌خندم. و بعد همه‌ی اهل جنگل می‌گویند: این خنده‌ی کفتار است.

 

 

 

جامه‌ها

 

روزی، زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند: بیا در دریا شنا کنیم.

برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه‌های زیبایی را پوشید و رفت.

زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن‌پوش‌اش را نیافت، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار، لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می‌گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره‌ی زیبایی را می‌بینند، و فارغ از جامه‌هایی که بر تن دارد، او را می‌شناسند. و برخی نیز چهره‌ی زشتی را می‌شناسند، و لباس‌هایش او را از چشم‌های اینان پنهان نمی‌دارد.

 

 

 

عشق و نفرت

 

زنی به مردی گفت: دوستت دارم.

و مرد گفت: آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم.

زن گفت: مرا دوست نداری؟

مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت.

زن فریاد زد: از تو متنفرم.

مرد پاسخ داد: پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.

 

 

 

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/06/01 و ساعت 11:58 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar