تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
این نیز بگذرد
 

 

 

 

 

...

رادمردان! آن صفا و سادگی کو؟

رادی و آزادی و آزادگی کو؟

چون فروغ مهر با افتادگان افتادگی کو؟

عاشقی، دیوانگی، دلدادگی کو؟

تخت و بخت آماده امٌا در شما آمادگی کو؟

.

.

.

..

هوا آلوده، ابر آلوده، آب و آتش آلوده

نسیم کوهساران با دم عیسی‌وش آلوده

نی آلوده، می آلوده، نوای دلکش آلوده

شب و شمع و دم و دود و گل و مل هر شش آلوده

شراب بیغش آلوده

 

سبو و ساغر و ساقی

شراب مانده از پیر مغان باقی

حدیث عشق و مشتاقی

 

همه بر باد رفته

قصٌه‌ها از یاد رفته

...                                 (نشید)

 

 

 

بعضی وقتهام اینجوریه دیگه، زندگی یک نموره تلخ می‌شه. اما بازم زندگی جریان داره.

حق با جبران خلیل جبران هست که می‌گه:

"زندگی در سکوت ما آواز می‌خواند، و در خواب سبک ما رؤیا می‌بیند. حتا آن‌گاه که سرخورده و پستیم، زندگی تاج‌دار و سربلند است. و آن‌گاه که می‌گرییم، زندگی به روز لبخند می‌زند، و حتا آن‌گاه که به زنجیریم، زندگی آزاد است.

اغلب زندگی را به نام‌های تلخی می‌خوانیم، اما تنها آن هنگام چنین می‌کنیم که خود تلخ و تاریکیم. و زندگی را خالی و عبث می‌پنداریم، اما تنها هنگامی چنین می‌کنیم که روح ما به سرگردانی در مکان‌های متروک رفته باشد و قلب ما سر مست از خویشتن‌بینی مفرط است."

 

بهتر یکم برم زیر بارون وایستم تا، تاریکیهای منو بشوره و با خودش ببره.

این نیز بگذرد...

 

 

 

 

پی‌نوشت: زیاد نگران نباشید، یکم باد به کلم بخوره خوب می‌شم. امروزم از اون روزهای فوتبالی هست. پیروزی که تو دوئلش با سپاهان مساوی کرد. الانم ال کلاسیکو شروع شد. بشینید نگاه بکنید تا شما هم مثل من آب و هواتون عوض شه. اگه حسش بود بعد از بازی یکم فوتبالی می‌نویسم.  (البته اگه با این بازوهای آزرده از درد آمپول تونستم بنویسم. آخ‌خ‌خ...)

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/07/30 و ساعت 10:56 بعد از ظهر | 
آش شله قلمکار
 

 

خوب... خوب، بعد چند روز که روزه سکوت گرفته بودم، افطار کردم اومدم. اما نمی‌دونم چرا انقدر عرق کردم، شما گرمتون نیست؟؟؟ همه جا که داره بارون وبرف می‌یاد هوام خنکه، من چرا انقدر گرممه نمی‌دونم!!! فکر کنم مال استرس باشه. عین این بازیگرهای تیاتر و تلویزیون که هر موقع می‌رن جلوی دوربین استرس دارند، ماهم نه اینکه هر بار می‌خوایم بنویسیم، خیل عظیمی (توجه داشتین که، نشون می‌ده خیلی زیاد هستند) از ملت همیشه در صحنه و آنلاین منتظر خوندن فرمایشات (شما بخونید اراجیف) بنده هستند، واسه همین کلی بقول برره‌ایها استریج (استرس) دارم.

اول اینو بگم. امیدوارم تو این شبهای قدر و عالیقدر و...  خوب دعا و گریه و زنجموره کرده باشید و هر حاجتی که از خدا می خواستید رو زودی بگیرید حالا می‌خواد ویزای کانادا باشه، کارت معافیت از خدمت باشه، یخچال مدل زری‌خانوم اینا باشه یا یک شوهر خوب واسه خودتون یا دختر دم‌بختتون باشه. به هر حال امیدوارم خوب و همچین پر ملات، جوری که رد خور نداشته باشه دعا و نیایش کرده باشید چون تا سال دیگه از این فرصتها دست نمی‌ده، معلومم نیست تا اون موقع کی مردست و کی زنده.

خلاصه که ماه رمضون هم داره تموم می‌شه، با این غروبهای دلگیر اما با صفای پاییزی که طنین ربٌنای استاد شجریان و اذان مرحوم مؤذن‌زاده همه‌جا رو تسخیر می‌کنه. از سفره افطار با اون زولبیا و بامیه‌هاش، از آش رشته با پیاز و سیرداغش، از نون سنگک خاشخاشی با سبزی خوردن تازه و پنیر تبریزش، از شله‌زرد‌ه و شیر برنج‌های نذریش، دیگه خبری نیست. از اون لحظه‌هایی که می‌خوای یک خالی ببندی، یک نگاه بد بکنی، یا یک حقی رو ناحق کنی ولی تو دلت یکجوری می‌شه و بی‌خیال می‌شی، دیگه خبری نیست. خودمون هم بهتر از هر کسی می‌دونیم، پس قدرشو بدونیم.

 

خوب دیگه توصیه‌ها و نصیحتهام تموم شد، حالا برسیم سر وقت روزگار ببینیم این چند وقته دسته کی بوده. اگرم مي‌بینید، اخبار و اطلاعات بیات و کهنه‌ هست به گندگی، ببخشید بزرگی خودتون ببخشید، کلاً من از موقعی که پا بعرصه وجود گذاشتم n دقیقه از زندگی عقبم، پس زیاد سخت نگیرید، یه نموره بهش آب بزنید تازه می‌شه.

 

بله دیگه روزگار هم در اومده، ۲-۳ روزی می‌شه. من که خوشبختانه بدلیل منورالفکر بودن زیادم، با این روزنامه‌های ایرانی سر و کاری ندارم و ترجیح می‌دم اخبار و اطلاعات رو از طریق همین ذغال‌نت خودمون پیگیری کنم تا روزنامه‌هایی که با اخبار بی‌سر و ته، تحلیل‌های آبکی، مطالب کپی شده که بیشتر بدرد پیچیدن سبزی خوردن لای اونها می‌شه تا خوندشون، کاری نداشته باشم. اما با توصیفات این دوستمون واسه یکبار هم  که شده این روزگار رو روئیت می‌کنم. (می‌دونم که الان چقدر بهم فحش می‌دن این جماعت ژورنالیست و قلم به دست و عاشقان سینه چاک شرق و غرب و... . بحثم سر سیستم بی‌ریخت و فضا هست که ما رو به اینجا رسونده نه توانایی دوستان).

 

این کره‌ای هم بعد از چند سال جای کوفی عنان رو گرفت و شد دبیرکل سازمان ملل. امیدوارم که تودوره این یکی حداقل یکم اوضاع ما و دنیا بهتر از قبل باشه. هوای ما رو بیشتر از اون یکی داشته باشه ما هم قول می‌دیم تیم فوتبالشون که اومد ایران زیاد لولشون نکنیم مثل اون سالی که 7 تا گل زدیم گریشون در اومد، تو مسابقات جهانی و المپیک تکواندو هم می‌گیم بچه‌های تکواندوکارمون زیاد پاپیچ قهرمانی هموطنهاش نشند. آخه اینروزها خیلی به حامی نیاز داریم، از اونطرف ناوهای آمریکایی راهی خلیج‌فارس شدند، اینور هم آقای رئیس جمهور گفتند 2 تا باشه، 140 تا باشه، هیچ خیالی نیست، اینها همش هارت و پورته. ولی من که چند روز دیگه باید برم جلوشون وایستم با این ژسه‌ و کلاغ کیش‌کن (کلاشینکف)،‌ شایدم با اون شصت‌تیری که تو سریال میرزا کوچک‌خان استفاده می‌شد، همچین فکری نمی‌کنم.

 

داش علی پروین هم که تو این هفته داغدار خان‌داداشش شد. ما هم تسلیت می‌گیم، جناب سلطان.

 

برگ زرین دیگه‌ای رغم خورد و دریاچه بختگان نگونبخت هم در اثر تلاش و توجه دولت مردان مهرورز از صحنه روزگار محو شد. خیالی هم نیست چون دستور میدن بچه‌ها با بلدوزر یک گودالی چیزی ردیف کنند همین دور و بر تهران توش چند تا تانکر آب می ریزن و با 3-4 تا غاز و اردک یک دریاچه بختگان ديگه همین بغل دست تهران راه‌ می‌اندازن تا پایتخت‌نشینان رنج سفر رو مثل سابق متحمل نشند، اینجوری بهترم هست.

 

نامزدبازی باز براه،‌ البته نه اون نامزد بازی که خیلیهاتون خاطراتی خوش وناخوش دارید، منظورم این نامزد بازیه که واسه شهر و روستا راه افتادست. خلاصه جماعتی که می‌خواین نامزد بشین یا نه نمی‌شین، بشتابید که خانی بس چرب و چیلی گستردست، حسابی فیض ببرید، بخورید و بیاشامید اما اصراف نکنید.

در همین رابطه این ناصرخان خالدیان خودمان هم یک نظر سنجی دارند که خوب خودتون خوب می‌دونید باید کدوم گزینه (آخر) رو انتخاب کنید. (منم اصلاً راهنمايي نكردم كه كدوم گزينه رو انتخاب كنيد).

 

این هم سایت BWIN.COM که اینروزها اسمش رو احتمالاً تو کوچه و بازار و تلویزیون و مخصوصاً فوتبالهای خارجکی زیاد دیدید. یک سایت ورزشی و تفریحی چند زبونه که به دیدنش می‌ارزه (البته به درد بچه‌های با روحیه ورزشکاری بیشتر می‌خوره). 

 

 

یکمم فوتبالی بنویسم. 

وجداناً پرسپولیس اینروزها خیلی خوب داره بازی می‌کنه، بیخود نیست که تماشاگرهاش یکصدا فریاد می‌زنند: پرسپولیس زلزله ... همینه همینه. مخصوصاً دیروز که جلوی سایپا صدرنشین که به مربیگری (موقت) علی دایی که خیلی هم انگیزه داشت خوب بازی کرد. اگه یک داور با تجربه‌تر بود که اون اشتباه‌های فاحش رو مرتکب نمی‌شد، شاید الان پرسپولیس به حق واقعیش که برد تو این بازی بود می‌رسید.

آخه با این داورها که از فاصله 7-8 متری تشخیص نمی‌ده که دفاع به جای پا داره با دست اسپک می‌زنه، بی‌خیال پنالتی می‌شه می‌خوایم تو داوری حرفی برای گفتن داشته باشیم. اون از فینال حذفی که پنالتی دقیقه 90 پرسپولیس مالید اینم از امروز پنالتی آبکی واسه سایپا گرفت (فک کریم باقری افتاد پایین وقتی داور پنالتی اعلام کرد)، اونم اخراج کریمی روی پنالتی دوم سایپا، پنالتی درست بود آقای داور (هر چند خوب دایو رفت مؤمن‌زاده) اما دیگه اخراج نداشت وقتی دفاع داره هم‌پای مهاجم می‌ره.

دایی 2 تا گل زد تو این بازی و کلی دماغ تماشاگرهایی که بهش فحش ناموس دادند رو سوزوند، اما رو پنالتی دوم دروازه‌بان جوان پرسپولیس (علیرضا حقیقی) خیلی خوب حرکت کرد و حال دایی رو گرفت، مخصوصاً آخر بازی که دایی فهمید از برد خبری نیست و بادامکی تو ثانیه‌های آخر با یک ضربه عالی طاق دروازه‌ سایپا رو آورد پایین تا جای همه گل نزدنهای بقیه رو پر کنه. (عجب گل اسمی زد این بچه مشهدی، همشهریه مویه دیگه).

 گزارش عادل فردوسی‌پور هم مثل همیشه جذاب و خوب و البته همراه با سوتی. نیمه اول دوربین در بین تماشاگران یک صحنه مسعود مصطفی‌جوکار رو نشون داد.

 عادل: بله این هم چهره مسعود مصطفی‌جوکار کشتی‌گیر خوب تیم ملی فوتبال کشورمون که در استادیوم حضور داره و از نزدیک بازی رو تماشا می‌کنه.

در مجموع یکی از قشنگترین بازیهای لیگ امسال تا بحال بود. اما دلم سوخت که با این بازی و اینهمه موقعیت گل پرسپولیس نبرد و همچنین واسه دایی بیچاره که برای خشم فروخورده جوونهای این مملکت اون بهترین بهونه هست.

 

 

 

پی‌نوشت: خودمم می‌دونم که پستمون شبیه آش شله قلمکار شده، به هر حال با این وبلاگ باید سنخیتی داشته باشه یا نه!!!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/07/26 و ساعت 9:44 قبل از ظهر | 
حافظ
 

 

رند غزل‌خوان

 

بدون شک تاریخ ایران‌زمین در طی سدههای گذشته شاهد ظهور چهرههای بلند مرتبه‌ای در حوضه شعر و ادب بوده است. که در میان انبوه شعرا، عارفان و بزرگ‌اندیشان، اشخاصی پا بعرصه وجود نهاده‌اند که با داشتن اندیشه‌ای برتر در روزگار خود و با رقم زدن نقشی ماندگار بر لوح زرین روزگار نام خود را نه تنها در زمانه خویش بلکه در تمامی اعصار جاودانه ساخته‌اند و در این بین غزلسرای بلندآوازه  ایران، خواجه شیراز، شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، از جمله این گوهران تابناک اندیشه عرفانی و شعر وادب پارسی است.

در دوره‌ای که داد روزگار هم از دست مزوٌران  و چاپلوسان که در سایه بیداد ظلم و ستم امرای تازه از راه رسیده که سودای قدرت در سر داشتند، برخواسته بود. حاکمانی که هر کدام با مجالی که می‌یافت دم را غنیمت می‌شمارد و از چند صباحی که بر اریکه قدرت تکیه زده بود، با پوشیدن جامه ریا از گرده مردمان ساده‌اندیش روزگار سواری می‌گرفت. و در این میان فریادهای عدالت‌خواهی بزرگ‌اندیشان و رادمردان روزگار بود که با دسیسه متملقان و کاسه‌لیسان درگاه خوانین در اندک زمانی به خاموشی می‌گرائید. و اینگونه بود که پوشیدن جامه تزویر امری اجتناب‌ناپذیر برای در امان نگاه‌ داشتن جان ومال خود از مضان اتهام در این دوره بود.

خواجه شیراز هم در اینچنین روزگاری  و در میان همچون مردمانی زیست. در زمانه‌ای که شیراز هم در آتش جور امرای مغولی‌نژاد آل مظفر می‌سوخت و کسی را یارای بیان اندیشه نبود. اما این حافظ بود که با طبع بی‌نظیر شاعرانه خود و با تکیه بر اندیشه ژرفی که از چشمه عشق، عرفان و فلسفه سیراب می‌گشت،  با درایت خود و با سرودن غزلیات بی‌بدیلی که در استفاده از صنعت ایهام و ابهام کمال ذوق و هنر در آن بکار رفته بود، پرده‌های ریا و تزویر را که با پوشاندن جامه مذهب و سنت بر عوام و ساده‌اندیشان عرضه می‌شد و مجال هر گونه سخنی در مذمت ظلم و ستم حاکمان را می‌گرفت، از هم درید و این تابوی فتنه‌انگیز را با جاری ساختن اندیشه پاک خود از کالبد آلوده این سرزمین زدود. و در بسط و گسترش عشق و عرفان در تار و پود این سرزمین نقشی انکارناپذیر ایفا نمود.

 

 

 

هر که شد محرم دل در حرم یاربماند

                 وآنکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

                 شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان و استند از گرد می همه رخت

                 دلق ما بود که در خانه خمٌار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

                 قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

                 آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا باابد عاشق رفت

                 جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

                 شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

                 یادگاری که درین گنبد دوٌار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید

                خرقه رهن می و مطرب شد و زنٌاز بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

                که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

بتماشاگه زلفش دل حافظ روزی

                شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

                                                                             (حافظ)

 

 

 

 

پی‌نوشت: در ضمن التماس دعا، ما رو هم فراموش نکنید.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/07/20 و ساعت 6:22 قبل از ظهر | 
عادت
 

 

عادت کردن چیز خوبیه؟ ... نه؟

اینم یکی از اون سؤالهایی که هراز چندگاهی ذهنم رو مشغول می‌کنه.

آیا خوبه که ما به نظام فکری که در حال حاضر داریم پایبند باشیم و طبق روال و با عادتهایی که برای خودمون تعیین کردیم به زندگی بپردازیم. بدون هیچ گونه تغییر در ساختار اون.

خوبه که عادت داشته باشیم که مثلاً هر روز سر یک ساعت مشخص از خواب بیدار بشیم، صبحانه بخوریم و بریم سر کار و زندگیمون و در طول روز با یکسری آدمهای مشخص که عادت کردیم بهشون در ارتباط باشیم.

خوبه که با یک نفر ازدواج کنی و بعد از یک مدت به شرایط جدیدی که در زندگی داری خو بگیری و با عادتهای جدیدت کنار بیای و یک عمر بدنبال اون باشی که طبق همین عادتها رفتار کنیم.

خوبه که عادت کنی هر روز تو جامعه‌ای  زندگی کنی که مردمش از صبح تا شب از هه چی ایراد می‌گیرند، از ترافیک، از آدمها، از دولتی که به هیچ چیزی توجه نداره، از شهرداری که هر روز یک جایی رو به یک بهونه‌ای می‌کنه، از اتوبوسهای شلوغ، از تورم و...  خلاصه از هزار موضوع ریز و درشت دیگه که تنها طبق عادتی که دارند  درباره اون صحبت می‌کنند. بدون اینکه فکر کنند برای تغییر این وضعیت چیکار باید بکنند.

خوبه که هر روز تو خیابونهای شهر قدم بزنی و هر از چندگاهی پشت ویترین پر زرق و برق مغازهها، توقف کوتاهی  ‌کنی تا جدیدترین گوشی موبایلی رو که وارد بازار شده ببینی،  یا نه، به اون مغازهه که تو تلویزیون تبلیغاتش رو دیدی سری بزنی تا از فروش فصلشون باخبر بشی، در حالیکه  یکمی اونطرفتر روی زمین یک پسربچه 8-9 ساله در حالیکه یک وزنه کوچیک جلوش گذاشته،  سر در گریبانش فرو برده و بدون نگاه کردن به مردمی که در هیاهوی عادتهاشون ‌بی‌توجه از کنار او رد می‌شند، سکوت اختیار کرده و به فردا و فرداهای مبهم خودش می‌اندیشه.

چه فرقی مي‌کنه... ما دیگه عادت کردیم. به تکرار و تکرار... تکرار.

 

 

 

 

تصور اینکه عمری را صرف همان

کارهایی کنی که همواره کرده‌ای،

 بایستی لرزه بر اندامت اندازد، نه فکر

 به چیزی که پیش رو داری.

                                                                                               (دون خوان)  

 

 

   

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/07/19 و ساعت 2:49 قبل از ظهر | 
من و 2×2
 

راستيتش اون اوايل كه دودردو راه افتاده بود و از ميان وبلاگ نويسان عضويت مي گرفت از ايدشون خوشم اومد ولي چون شرايطشون رو نداشتم (جزو بچه معروفها و …اینا نبودم)،  نمي تونستم عضو بشم. تا اينكه بالاخره بعد از يكسال مديران دودردو با راه اندازي وبلاگ گروهی دودردو و امكان ثبت نام براي همه (البته فعلاً) باعث شد تا منم به جمع دودردوییها بپيوندم.

متأسفانه این یک واقعیت تلخه که ما ایرانی جماعت تو کارهای گروهی سابقه درخشانی نداریم یا اگر داشتیم خیلی نادر بوده، اما قرار نیست دنیا همیشه به همین پاشنه بچرخه، بلاخره باید از یکجایی این استارت زده می‌شد.  خوب به همت مدیران دودردو این اتفاق افتاده که مي تونه زمينه ساز و جرقه اي باشه براي ايرانيها تا يكبار ديگه در كنار همديگه تجربه ساختن رو داشته باشند. فرقي نمي كنه كه اين تجربه تو دنياي سايبر باشه يا نه  تو دنيايي واقعي، مهم اينه كه شروع شده. درسته كه تجربه هاي اول از اين دست با موفقيت روبرو نشد و بزودي به دست فراموشي سپرده شده يا كج دار و مريض به كارشون ادامه مي دهند. اما براي یک پاکنویس خوب بايد كلي چرك نويس بنویسی. حالا فكر مي كنم به اندازه کافی چرك نويسامون رو نوشتيم و بايد یک پاك نويس خوب بنويسيم.

 پس چه بهتر هر کی هر چی تو چنته داره  رو کنه، چون این یک فرصت خوب هست مخصوصاً برای جوون‌ترها که بتونند ایدهای خوب و بکری رو که دارند از طریق همچین تریبونهایی که به روئیت خیلیها می‌رسه و محدود به گروه و اشخاص و یا مکان خاصی نمی‌شه، به نمایش بگذارند چه بسا که در این بین زمینه‌ای فراهم بشه برای پیگیری جدی‌تر طرحها و ایده‌هاشون.

خیلی وقت که با خودم فکر می‌کردم، هر روز و همه‌جا صحبت از استقبال مردم از پدیده وبلاگ هست ودر این بین ایرانیها هم خوشبختانه  تو این یکی از سایر ملل چندان عقب نیستند بلکم از خیلیهاشونم جلوتر هستند (البته به بحث کیفیت فعلاً اشاراه‌ای نمی‌کنم چون اول یکی باید به خودم بگه تو برو خودت ایزو 9001 و9002 و…  وبلاگنویسیت رو بگیر بعد بیا برو بالا منبر). خوب حالا که جماعت بلاگر یه نموره جلوتر از جامعه دارند یک حرکتی انجام می‌دن که اونها رو از مردم عادی متمایز می‌کنه پس پتانسیل این رو دارند که  با یک کم تعامل بیشتر با همدیگه یک گروه بزرگ و مستقل رو ایجاد کنند که تو خیلی از زمینه‌ها بتونه رو پای خودش بایسته مثلاً از نظر اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بتونه تأثیرگذار باشه. البته اینها هنوز تو فکر من هست و می‌دونم که اولین چیزی که به ذهنتون می‌رسه، کلمه آرمانگرا هست. ولی بنظرم اگه این فکر من، ایده و فکر شما هم باشه و پیگیرش باشیم و در هر شرایطی دنبالش کنیم بالاخره یکروزی جواب می‌ده. یاد جمله خانم انوشه انصاری افتادم که در آخرین پیامی که در مصاحبش از شبکه 4 سیما پخش می‌شد این بود که رویاها و ایدهایی که در سر دارید دنبال کنید و به محدودیتها فکر نکنید. جمله ای هست که مستاق عینی اون خود خانوم انصاری هست که با دنبال کردن رویایی که همیشه درذهنش داشت بالاخره تونست اون رو به مرحله اجرا بگذاره. این جمله رو پیشینیان ما هم تکرار کردند و خیلی تازه نیست ولی واقعیتی هست که می تونه به اون فکر کرد و برای اون تلاش کرد.

همیشه طرحها و ایده‌های نو می تونه جالب باشه ولی در هر دوره‌ای هم که باشی اول بهت می خندند، بعد هم باهات مخالفت می‌کنند و در نهایت تو رو قبول می کنند. و خوب این مستلزم تلاش پیگیرانه برای تحقق رویاها هست. بقول وین دایر" ایمان بیاورید تا ببینید."

امیدوارم بلاگرهای عزیز ازش استقبال کنند و مثل خود دودردو که بخوبی تونست تو این یکساله خودشو بین بلاگرها جا کنه، وبلاگ گروهی دودردو هم همینطور باشه.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/07/18 و ساعت 5:8 قبل از ظهر | 
سفر به سلامت
 

 

کیوون... پر...

معمولاً عادت دارم نوشته‌های بر و بچ بلاگر رو اگه مطلب پر ملاتی داشته باشه ذخیره کنم، تا سر فرصت بخونمشون.  امشبم داشتم همین کار رو می‌کردم که قرعه آخرین وبلاگ افتاده بود بنام آقا کیوون خودمون، اون کیوون نه که هی می‌گفت پول زور وده، این کیوون.

بعد از این چند وقتی که ما رو روی خط دروازه کاشته بودی خوب گلی  از پشت یک سوم بهمون زدی لوطی.

هر چند مثل خیلی از رفاقتهای وبلاگستان بی‌نام و نشون و یکطرفه بود، اما من که کلی با نوشته‌هات حال می‌کردم و از اون سبک نوشتنت که بعضی موقع‌هام خوب تلنگر می زد، لذت می‌بردم.

می‌خواستیم امشب تو یک فاز دیگه‌ای بنویسیم، که دیدیم شاید مجال نباشه و این دم رفتنی یک تشکری ازت کرده باشم، چون تشکر کردن سنت خوبیه که دوست ندارم با این بدعتهای اینروزها فراموشم بشه.  ممنون واسه تموم پستهایی که تو وبلاگت می‌گذاشتی و منم با خوندنشون کلی حال می‌کردم، امیدوارم هر جا که هستی خودت و خانودات سالم وشاد باشی و دوباره حضور پر رنگت رو تو وبلاگستان ببینیم.

سفر به سلامت رفیق.

 

 

دم‌نوشت

از اونجایی که این پستم خیلی رمانتیک شد و از رفتن کیوون همتون کلی خوشحال (معذرت می‌خوام اشتباه لپی بود) ناراحت شدید، بقیه عرایضم را نیز بخوانید.

فکر کنم این هم حرف دل کیوان و کیوانها باشه که اینروزها،  ترک وطن می‌کنند.

 

 

.

.

میروم تا دور از این انسان‌نما درٌنده‌خوها

دور از این ناشسته روها

وین زننده رنگ و بوها

در بهشت آرزوها غرفه‌ای زیبا بسازم

آشیان از اطلس و دیبا بسازم

.

.

.

رفتم از دست شما تا چاره فردا بسازم

روز روشن از شب یلدا بسازم

...                                                

                                                    (نشید)

 

 

 ته‌ دم‌نوشت

چون دیگه می‌دونم الان در اوج دلتنگی هستید و از اونجایی که من بدجنسیم رو در حد اعلا بهتون نشون بدم (مخصوصاً شما کیوان‌جان)، این آهنگ رو هم گوش کنید. (فقط تو رو خدا تو این شبها اگه دعام نمی‌کنید حداقل نفرینم نکنید)

 

 

 

                                آهنگ کم‌تحمل  با صدای محسن چاووشی 

 

                                           Sarzamin.org

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/07/17 و ساعت 1:12 قبل از ظهر | 
یاشاسین
 

                                 Hossein Reza Zadeh

 

                                                   یاشاسین ایران

                                               یاشاسین آذربایجان

                                          یاشاسین حسین رضازاده

 

                     

  تقدیم به همه دلیرمردان و پاکبازان دیار آذربایجان که با رشادتهاشون یاریگر ایران و ایرانی بوده‌اند.

 

 

 

                                                            آذربایجان

                                                 

ای چو مردان جوهرت مردانه آذربایجان

وی شرف را دختر دردانه آذربایجان

قهرمان‌زا، اهرمن‌کش، مهرپرور، کینه‌توز

مادری با همٌت مردانه آذربایجان

کان غیرت، مام بابک، مطلع شمس‌الشموس

ای چو فرزندان خود فرزانه آذربایجان

ای همایون مهد زردشت فروهر پاسبان

قاف سیمرغ بلند افسانه آذربایجان

طور سینا کرده از آذرگشسبت اقتباس

ای نخستین جلوه جانانه آذربایجان

هفت شهر عشق و عرفان، چاررکن عرش و فرش

چلچراغ گنبد نه‌ گانه آذربایجان

ای بلاگردان ایران از ارس تا هیرمند

وز خلیج‌فارس تا فرغانه آذربایجان

پاسدار طوس و تربت، مرزبان رشت و ری

تا به کرمانشاه و اکباتانه آذربایجان

هم قراول صحنه را تا قصر و طاق و بیستون

هم نگهبان‌خانه را تا بانه آذربایجان

دشنه‌ها خورده ز دشمن همره دشنام دوست

ای دل از درد توام دیوانه آذربایجان

ای چو محراب علی از خون حنا وز خود فنا

همنوا با استن حنٌانه آذربایجان

گر چه گوهر پرور آمد خطٌه آباد فارس

نونهالانش یلان و خردسالانش کلان

پشتش از بنیان قوی چون شانه آذربایجان

ساقیا از خون دشمن میگساری کن که هست

ماه، ماه آذر و خمخانه آذربایجان

هم بیاد هر شهیدش قطره‌ای افشان بخاک

تا بر آرد نعره مستانه آذربایجان

ربع قرن پیش را هم یاد کن کز بیکسی

چون قرین فتنه شد فتٌانه آذربایجان

پیک شاهین شهپر آمد وز پیام پادشاه

شد بپا چون رایت شاهانه آذربایجان

رنده کرد از ارٌه‌ماهی دنده و دندان، بچنگ

ارٌه‌ها را کرد بی‌دندانه آذربایجان

دشمن پر مدٌعا انبان بادی بود و بس

باد خالی کرد از این انبانه آذربایجان

باد کشت آن بادپیما تا کند توفان درو

باش تا خاکش کند پیمانه آذرباجان

یافه باف چانه لق را چون سگ بی‌پوزه‌بند

گوشمال این بس که بستش چانه آذربایجان

بیم کردستان و گیلان بود و جنگ سرنوشت

وندر آن بلوا هدف تنها نه آذربایجان

دست غیب از آستین آشنا آمد بدر

تا بدر رفت از کف بیگانه آذربایجان

وین نه بار آوٌل و آخر که میزد با غرور

زلف خاتون ظفر را شانه آذربایجان

بارها تا پای جان جنگید با مرجانه دیو

ساخت مرجاندانه از مرجانه آذربایجان

در دل هر تخته سنگش خفته صد شیر و پلنگ

تا شغالان را نگردد لانه آذربایجان

خسته از کاشانک تهران شدم زین پس «نشید»

خانه آذربایجان، کاشانه آذربایجان

 

                                          (اسمعیل حمیدیه «نشید»)

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/07/16 و ساعت 3:36 قبل از ظهر | 
ابتذال در زندگی ایرانی 2
 

 

 

پيرو ادامه مطلب قبلي كه در باب ابتذال در زندگي ايرانيها نوشته بودم، بايد همين اول عرض كنم كه هدفم از عنوان كردن اين موضوع صرفاً بيان نظرات خودم و ارائه راه حلي در جهت بهبود اوضاع هست و مسلماً بنده به عنوان نگارنده اين بحث كه سواد آكادميك در زمينه روانشناسي و جامعه شناسي و رفتارشناسي و... شناسيهاي موجود، در باب بحث ندارم و ادعايي هم نيست. صرفاً درد و دلي است با دوستان كه در كنارش با عقل ناقصم سعي در گفتن نكاتي دارم كه شايد ما را در رسيدن به يك راه حل عملي ياري كند.

 بنظرم يك وبلاگ مي تونه جايي خوبي باشه تا هر كسي به زعم دانش و درك خودش از دنيا اطراف به اظهار نظر در موارد مختلف بپردازد (از جمله ابتذال در زندگي خودمان)، باشد كه در اين بين و در ميان پراكندگي آراء يكديگر نكته موجه و منطبق با اصول رفتاري كه  كمك حالي در جهت اصلاح امور هست، بيان شود تا نقطه روشني باشد براي بزرگان صاحب انديشه، كه با استفاده از توانايهایشان در زمينه هاي گوناگون با بسط و توسعه همچين نكاتي و ارائه اون در قالب و فرمي بهتر، بطوريكه پختگي كلام و پيغام آنها براي همه اقشار مورد قبول افتد و در جهت اصلاح رفتار و كردار ايراني جماعت گامي برداشته شود.

دوم اينكه در مورد كلمه ابتذال دوستان صرفاً خودشون رو محدود به معناي لغوي اين كلمه  و كاربردش نكنند و نمي‌خوام اين بحث رو محدود به تعریف بنده از گفتن اتفاق افتاده در نظر داشته باشند. مقصود از ابتذال، در معناي اين كلمه هست كه بعد وسيعي از رفتارها و كردارهاي صورت گرفته از سوي هر ایرانی را شامل مي شود.

ابتذال در رفتارهایی که در جامعه فعلی ما به غلط بعنوان گوشه‌ای از عملها و عکسل‌العملهای عادی تلقی شده و عدم برخورد قشر اعظم جامعه با این برخوردها و همسویی با این نوع نگرش به مسائل، موجب شده تا در تار و پود رفتار ما ایرانیها قرار گرفته و به شناسه‌ای از تعریف ایران و ایرانی تبدیل شود.

شهروند ایرانی که به پشتوانه زندگی در سرزمینی کهن که دارای  تاریخی عظیم و فرهنگی غنی می‌باشد، که یادگار مردمان پاک‌سرشت این مرز و بوم است.

همان انسانهایی که در چند هزار سال گذشته با ارائه الگوهای صحیح رفتاری و اخلاقی و با بهره‌گیری از هوش سرشار خود و به پشتوانه پیروی از نظام جامع و اصولی که بر مدار آزادی، عدالت می‌گشت و با حفظ محترم شمردن پراکندگی آراء انسانها از هر قوم و نژادی که بودند، در زیر بیرق این کشور زیسته و در روزگار خود پرچم‌دار جامعه‌ای پیشرفته و صاحب اندیشه بودند که با این منش رفتاری دوران طلایی تمدن ایران زمین را رغم زدند.

شهروند ایرانی که به سبب گرایش به دین مبین اسلام بعنوان دینی مدرن و در عین حال کامل که با ارائه الگوهای عملی در تمام امور، یاریگر آنها در زندگی می‌باشد.

شهروند ایرانی که حالا در این زمانه، و در این قرن21،  دایعه داشتن منزلت و جایگاهی رفیع در میان ملتهای جهان همچون گذشته را دارد.

اما مگر به صرف اشاره به معتقد بودن به الگوهای دین اسلام و فخر فروختن به تاریخ ایران‌زمین و بزرگانی که در آن زیسته‌اند می‌توان به تکرار گذشته درخشان ایران که آرزوی دیرین هر ایرانی هست دست یافت. تا کی قرار ایرانی جماعت از توهم خودخواسته‌ای که گرفتارش شده  باید  ضربه بخورد بدون پرداختن به ریشه معظل و گام برداشتن در جهت بهبود اوضاع. تا کی با پایبندی به اعتقاداتی پوسیده و زه‌وار دررفته و بدون اندکی تأمل و تغییر در آن، درصدد احقاق حق خود هستیم؟ مگر غیر از این هست هر ایرانی به عنوان عضوی از پیکره جامعه انسانی ایران، همچون آجری در پیکره دیوار می‌باشد که با کنار هم قرار گرفتن در کنار دیگری سازنده دیوار جامعه هست؟

ایراد ما ایرانیها از اونجایی شروع می‌شه که فراموش کردیم که هر کدام از ما در ساخت این پیکره مدنی چه خوب، چه بد نقش داریم. هر چند هیچ جایگاهی به لحاظ اجتماعی و... نداشته باشیم و نقش ما در این روزگار کوچک و اندک باشد اما بلااستثناء مؤثر هست، حتی بی‌تفاوتی ما به مسائلی که پیرامون ما بوقوع می‌پیوندد. عدم واکنش خودش یک نوع کنش محسوب می‌شه هر چند منفعل بنظر برسد.

تا کی با این دیدگاه و با این نوع نگرش می‌خواهیم به تکرار رفتارهایی بپردازیم که همچون تبری، بر ریشه تاریخ و هویت کشور عزیزمون ایران فرود می‌آید.

دروغ، افترا، چاپلوسی، خودخواهی ، خودبینی، تک‌محوری، بی‌تفاوتی، حسد، مادی‌گری صرف، منفعت‌طلبی کورکورانه، عدم قبول باورهای صحیح  و... و... و...  و صدها صفت زشت دیگری که در رفتارهای ما ایرانیها ریشه دوانده و گوشه‌ای از روزمره‌های تکراری ما در جهت گذران زندگی شده است.

ریشه خیلی از مشکلات ما ایرانیها از همین‌جا ناشی می‌شه، نه حکومتی که جامعه رو اداره می‌کنه یا بالا بودن نرخ بیکاری و تورم و... و بزرگترین مشکل عدم باور داشتن چنین روحیاتی است که سبب شده تا آثار خودش رو در سایر امور کشور بگذارد.

تا موقعی که هر ایرانی با هر کیش و آئین، از هر طبقه‌ای و با هر نگرشی خودش رو ملزم به رعایت اصول انسانی که در همه ادیان و در تمامی ادوار بر حول یک محور مشخص گشته، نکند و در جهت پایبندی به اجرای این اصول گام بر ندارد، دستیابی به مدینه فاضله آرزویی عبث بشمار می‌رود. و مسلماً در این بین بزرگان، فرهیختگان و صاحبان اندیشه بعنوان اقشاری از جامعه که به فراخور شاخه‌ای که در آن فعالیت می‌کنند و با توجه به تأثیرگذاریشون بر روی آحاد جامعه در صف اول قرار می‌گیرند که در این حرکت و نیل جامعه به سر منزل مقصود نقشی مهم خواهند داشت. و در این بین خواست هر ایرانی برای عوض کردن باورهای نازیبای خود مهمترین رکن بشمار می‌رود.

 من خودم به شخصه به این حرف اعتقاد دارم که هر حرکتی ولو کوچک و کم‌اهمیت در ظاهر، دارای تأثیرات شگرف خواهد بود همانطور که پرتاب سنگی کوچک بر بستر دریاچه‌ای آرام بوجود آورنده امواجی بزرگ است. و همیشه در زندگیم ستایشگر افرادی هستم که اصول زندگی خود رو بر پایه اصول انسانیت قرار داده‌اند، هر چند که در این جامعه جایگاه و تریبونی برای ابراز عقایدشون نداشته باشند.

دوست عزیز آیندگان هم ما را مورد خطاب خودشون قرار می‌دهند، همانطور که ما گذشتگان را در نظر داشتیم، پس چه بهتر که میراثی شایسته برای آیندگان خود بر جای بگذاریم. و بدون شک بزرگترین هنر هرانسانی زندگی سالم، صالح و در جهت بهبود زندگی خود و دیگران می‌باشد.

کلام آخر. می‌دونم برای چندمین بار هست که این شعر رو در وبلاگم می‌نویسم، اما فکر می‌کنم تکرار زیبائیها، زیباست.

 

 

               زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                             هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

               صحنه پیوسته به جاست

                                            خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/07/15 و ساعت 5:19 قبل از ظهر | 
ابتذال در زندگی ایرانی
 

دیشب بعد از افطار برای یک کاری رفته بودم بیرون، موقع رد شدن از عرض خیابون برگشتم سمت دیگه رو نگاه کنم که تو یک لحظه از دیدن صحنه‌ای که دیدم حیرون موندم. یک خانم جوان از حاشیه کناری خیابون مقابل من داشت رد می‌شد که دو تا جوون که سوار موتور بودند به آرامی از پشت به اون خانوم نزدیک شدند بطوریکه اون خانومه متوجه حضور اونها نشد و بعد هم راکب موتورسوار با دست ضربه‌ای به ... خانومه زد. من که از دیدن این صحنه شوکه شده بودم، تازه داشتم پیش خودم اتفاقی رو که افتاد مرور می‌کردم که اون دو تا جوون پیچیدن تو کوچه فرعی، اون خانوم هم بعد از مزاحمتی که براش درست کردند، برای اینکه خودش رو از معرض نگاههای احتمالی دیگران راحت کنه و از روی شرم و حیاش بلافاصله وارد پیاده‌رو تاریک شد و بسرعت از اونجا دور شد.

نمی‌دونم چی ‌بگم، واسه اون دو تا جوون متأسف باشم، واسه خانوادهاشون یا برای جامعه‌ای که با ایجاد تابوهای مسخره کار رو بجایی رسونده که افراد برای پر کردن خلاء‌های جسمی و عاطفی خودشون دست به هر کاری می‌زنند، حتی زیر پا گذاشتن حداقل حقوق اجتماعی سایر افراد جامعه.

نه اتفاقی که دیشب دیدم چیز تازه‌ای هست و نه  مورد اولی هست که باهاش برخورد داشتم، اما مثل یک دمل چرکین بود که خیلی وقت بود می‌خواستم در موردش بنوسم تا اینکه دیشب با دیدن اون صحنه سر باز کرد و باعث شد تا اینجا در موردش بنویسم.

این نوع رفتارها و هزاران رفتار زشت و زننده مشابه افراد درجامعه ما، خیلی وقته که به شکل یک بیماری همه‌گیر در اومده و متأسفانه باید گفت که صرفاً در طبقه خاصی از جامعه هم نیست که با گرفتن انگشت اتهام بطرفش و با توجیه دلایل غیرموجه مثل سایر مسائل که بسادگی از کنارشون رد می‌شیم و با متهم کردن دیگری خودمون رو تبرئه می‌کنیم، از کنار این یکی هم بگذریم. چون خودمون هم بخشی از این افراد رو تشکیل می‌دیم فقط شکل ابتذال در رفتارهامون متفاوته و این هم منوط به طبقه، میزان سواد، موقعیت اجتماعی، میزان سرمایه و سایر دسته‌بندیهایی که ما رو در جامعه وابسته به گروهی قرار می‌دهد.

نمی‌خوام متهم به این بشم که همه رو دارم با یک چوب می‌زنم، منم قبول دارم که در همین جامعه و در حال حاضر هستند افرادی که به لحاظ سکنات رفتاری و کرداری انسانهای بسیار فرهیخته‌ای هستند و بعنوان یک الگو و نمونه‌ای از یک انسان شناخته می‌شوند. اما روی صحبتم با قشر اعظم جامعه هست که بنده خودم بعنوان یکی از این اعضا دارم در میان شما زندگی می‌کنم، با همون رفتارها و کردارها، پس نوک پیکان انتقادم اول متوجه خودم هست و تا موقعی که من خودم به نقد رفتارهای خودم نپردازم و درجهت رفع نقایصم گامی برندارم توقع در رسیدن به بهترین شرایط  و کعبه آمال خیالی بیهوده است.

 

 

این بحث ادامه دارد...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/07/14 و ساعت 5:40 قبل از ظهر | 
زمزمه‌های شبانه
 

 

چرخ روزگار می‌چرخد و می‌چرخد... و ما همچنان مسخ شده در هیاهوی ثانیه‌ها عمر را درگذریم. هر کسی سودای خود در سر دارد. یکی قصه مال و مقامش را هر شب نجوا می‌کند و دیگری حدیث بی‌کسی و فقرش. یکی سخن از فضل و ایمان می‌کند و دیگری خبر از ایثار و انفاقش می‌دهد. یکی از هنر و شهرتش می‌گوید و دیگری سخن از...

و من در این کنج تنهایی بدور از همهمه ثانیه‌ها، فارغ از هیاهوی انسانها و سودای رسیدنهایشان، خلوتی می‌گزینم تا مجالی یابم و لحظه‌ای درنگ کنم. در این سکوت شبانه یگانه سرود هستی را بشنوم و خود را رها در امواج آرامش‌بخش شب  سازم.

 رها از دنیا و آدمکهایش. و زمزمه تنهائیم را به آرامی زیر لب نجوا می‌کنم...

 

 

 

                         نتوان گفت

                               حدیث روزگاران مستی را...                  

                                                        سخت باید بود... 

                                                    جای سستی امروز نیست     

                                                                                سخت باید شد.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/07/13 و ساعت 2:40 قبل از ظهر | 
مولانا
 

 

                    مولانا

 

            مولانا مردی از جنس سکوت

 

 

 

                 

                      مناجات مولوی

 

               این همه گفتیم لیک اندر بسیج

               بی‌عنایات خدا هیچیم، هیچ

               بی‌عنایات حق و خاصان حق

               گر ملک باشد، سیاهستش ورق

               ای خدا! ای فضل تو حاجت روا

               با تو یاد هیچ کس نبود روا

               این قدر ارشاد، تو بخشیده‌ای

               تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

               قطره دانش که بخشیدی ز پیش

               متصل گردان به دریاهای خویش

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:41 بعد از ظهر | 
...مرو ای دوست
 

امشبم از اون شباست.

ماه رمضان باشه.

شب جمعه هم باشه.

وقت اذان صبح هم باشه.

تو هم دلت گرفته و بی‌قرار.

و... آسمون هم مثل تو دلش گرفته باشه و آروم آروم بزنه زیر گریه. واسه تو، واسه خودش، واسه همه...

و تو زیر لب زمزمه می‌کنی...

 

 

مرو ای دوست

مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو، به گل روی تو

مرو ای دوست

.

.

.

چه کنم با دل تنها

چه کنم با غم دل...

.

.

 

 

                                             مرو ای دوست

 

                                       sarzamin.org 

 

 

مرو ای دوست

 

 

 روز آخر هفته دفاع مقدس هم تموم شد و تا سالی دیگر قهرمانان این حماسه در دفتر خاطرات باقی خواهند ماند تا با بهانه‌‌ای دیگر به سراغشون بریم.بقیه عکسها رو هم اینجا ببینید.

منم با آقا رضا موافقم که ما خیلی وقتکه ملتی بی‌تفاوت شدیم. بی‌تفاوت به خیلی چیزها.

 

 

 

 

 

روز نوشت

 

روز ‌نوشت1: انوشه بانو هم امروز از فضا بر می‌گرده، خوش آمدی هموطن.

روز ‌نوشت2: به این می‌گن پرسپولیس واقعی.

روز ‌نوشت3: امروز هم روز عزیزان آتش‌نشان هست. الحق که کار بسیار سخت و خطرناکی دارند، خسته نباشید و می‌دونم که اونطور که باید از زحماتتون در جامعه تقدیری بعمل نمی‌یاد، یادم نمی‌ره که چند سال پیش یکی از شما عزیزان دردل می‌کردین که کارتون رو جز مشاغل سخت هم به حساب نمی‌یارند و... که با خودم می‌گفتم چه دل بزرگی دارن آدمهایی که این کار رو به عنوان شغلشون انتخاب می‌کنند.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/07/07 و ساعت 6:14 قبل از ظهر | 
سخنی با دوستان
 

 

 

راستش امروز برنامه‌ای برای بروز کردن وبلاگ نداشتم. تازه اومدم رو وب که نظر خواننده عزیز وبلاگ خودش سوژه امروز شد تا وبلاگ رو بروز کنم. نسبت به نوشته‌های وبلاگ اظهار لطف داشتند و انتقاد بجایی رو هم از نوشته‌هام، برای همین بد ندیدم که یه توضیحی واسه خوانندگان وبلاگ داشته باشم.

6 ماه پیش بود که بعد از حدود چند سال وبلاگ‌خوانی تصمیم قطعیم رو گرفتم تا منم به جرگه وبلاگ‌نویسان وارد شوم. اول که می‌خواستم بنویسم مطمئن نبودم که می‌خوام تو چه حوزه‌ای بنویسم برای همین خواستم به خودم یک فرصت بدم تا مدتی رو شروع کنم به نوشتن از روزمره و... تا هم تجربه نوشتنم بیشتر بشه و هم بتونم اون چهار چوب اصلی رو پیدا کنم. نمی‌گم صد در صد ولی تا حدود زیادی تکلیفم رو با خودم مشخص کردم، اما این وسط شرایطی پیش اومد که باعث شده هنوز ایده اصلیم برای وبلاگ رو پیاده نکنم و الان در حالت معلٌقی قرار گرفتم چون تا چند وقت دیگه (خیلی دور، خیلی نزدیک) قراره برم اجباری (سربازی)، برای همین تا مهیا شدن شرایطی که وضعیتم دارای ثبات باشه ترجیح می‌دم به همین سبک ادامه بدم.

 واقعیتش هم اینه که زندگی همش یک پارادوکس هست که در عین داشتن تضادهای گوناگون در حوزه‌های مختلف اما دارای نظم خاصی هست. و من وشما باید در این به ظاهر بی‌نظمی که می‌بینیم به اعتدال دست پیدا کنیم تا به آرامش واقعی که رضایت‌بخش ما در زندگی‌ خواهد بود دست پیدا کنیم و این تنها به خواست ما مربوط می‌شه. منم تو این مدت دوستان خوبی رو تو محیط وب پیدا کردم و از تجربه‌ها و گفته‌هاشون کمال استفاده رو بردم. شاید خیلی از این دوستیها یکطرفه بوده اما مهمترین چیز برای من همون عشقی بوده که داشتم و باعث شده تا بکارم ادامه بدم. من برای بهتر بودن هست که می‌نویسم و در اولین نوشته ‌ای که در وبلاگ قرار دادم گفتم که اومدم اینجا تا درکنار شما تجربه تازه‌ای از زندگی رو داشته باشم و از شما دوستان هم خواستم که اگر لطف می‌کنید و وقتتون رو می‌گذارید و این مطالب رو مطالعه می‌کنید اگر نقصی رو در نوشته‌های من می‌بینید به من گوش‌زد کنید تا در کنار شما خوبان بیشتر و بیشتر یاد بگیرم. و ممنون دوستانی هستم که با نظرات خوبشون من رو در این مدت همراهی کردند و همچنان همراهی خواهند کرد.

خیلی نطق کردنم طولانی شد می‌دونم، واسه این که به توصیه دوست خوبم که نظرشون رو گذاشته بودن گوش کنم، این بیت شعر رو هم تقدیم شما خوبان می‌کنم تا مطلبهای هر پستم خیلی بی‌ربط با هم نباشه.

 

 

 

         علت عشق ز علت‌ها جداست          عشق اسطرلاب اسرار خداست

                                                                                                                (مولانا)

 

 

 

 

 

                                                                                        

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 4:4 قبل از ظهر | 
عشق...قمار...
 

مرد: عشق مثل قمار می مونه پسرجون. آدم تو قمار که نباید همه چیزش رو ببازه.

پسر: اگه قرار آدم تو قمار بازنده باشه، پس بهتره همه چیزش رو ببازه.

 

پی‌نوشت: تو همین مایه‌ها، فیلم چپ‌دست.

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 2:26 قبل از ظهر | 
و رمضان آمد
 

ماه رمضان مبارک

بالاخره پس از کش و قوس فراوان که قرار بود حلول ماه مبارک رمضان که  بدلیل سفر خانم انوشه انصاری به فضا و مأخوذ به حیا بودن برادران تیم روئیت هلال ماه رمضان و عدم تمایلشان برای دید زدن آسمان بدلیل حضور محارم در آسمان، تا بازگشت خانم انصاری از فضا به تأخیر بیفتد. اما با رایزنیهای انجام گرفته و برای اینکه مثل همیشه قضیه سه نشه  و از برادرهای عرب زیاد عقب نمونیم، حلول  ماه مبارک رمضان را به شما ملت همیشه در صحنه روزه‌دار تبریک عرض می‌نمائیم. و آرزوی قبولی طاعات و عباداتون رو از درگاه احدیت داریم، موقع دعا ما رو هم فراموش نکنید.

 

 

بوی ماه مهر

 

باز آمد بوی ماه مهر بوی ماه مدرسه...

یادش بخیر وقتی که هر سال موقع شروع مدرسه‌ها این سرود رو تلویزیون پخش می‌کرد تنمون می‌لرزید و غم‌باد می‌گرفتیم که باز باید بریم مدرسه، نه از بس بهم خوش می‌گذشت تو مدرسه. با اون ناظمهای قل‌چماقی که داشتیم، همیشه با یک خط‌کش چوبی که دور لبش فلزی بود آماده گذاشتن حق بچه‌ها کف دستشون بود، دیگه از این  برخوردهای روانشناسانه و گفتمان با دانش‌آموز و خلاصش از این سوسول‌بازیها خبری نبود. نه جرأت داشتی موقع زنگ تفریح تو حیاط مدرسه بدوی (وقتی تو حیاطی که  ظرفیت 100 تا بچه رو داره 400 تا بچه باشه، اونم در هر شیفت، بایدم همچین قانونی رو اعمال می‌کردند وگرنه در اثر تصادف کردن بچه‌ها با هم معلوم نبود روزی چند تا دست و پا می‌شکست)، نه می‌تونستی سر کلاس بمونی، که چی؟ یکوقت هوس نکنی وسایل رفیقاتون رو تک بزنین و...

از این دست خاطرات شیرین بسیار است. نمی‌دونم من چطوری با این روحیه لطیفم از این محیطهای خشن جون سالم دربردم وپام به دانشگاه و... رسید. الله و اعلم.

اما حالا...  حسرت اون ‌موقعها رو می‌خورم، دلگیر دوران کودکی و دغده‌های اون موقع که همش خلاصه می‌شد به نوشتن مشق شب و تحویلش به معلم. آزاد و رها،  فارغ از هر دلنگرانی هر روز یک دونه سیب با یک ساندویج نون و پنیر و سبزی که با نون سنگک واسه خودت درست می‌کردی،  بر می‌داشتی و می‌رفتی مدرسه. زنگ اول ریاضی، زنگ دوم علوم، زنگ سوم ورزش. چه حالی می‌داد زنگ ورزش تا نوبت بازی تیم تو برسه خوب موقعی بود که با بچه‌های دیگه زود فلنگ ببندی و بری یک سری به سوراخ سنبه‌های مدرسه بزنی پنهون از چشم مدیر و ناظم و مبصرهای خودشیرینی که جز راپورت دادن کارهای بچه‌ها و پاچه‌خواری پیش ناظم و مدیر چیزی حالیشون نبود. یک سر می‌زدی به حیاط پشتی مدرسه و یک سر و گوشی هم از خونه فراش مدرسه می‌زدی تا چشمش رو دور می‌دیدی، جلدی می‌پریدی و چند تا دونه از به‌های درشت و آبدار رو از درخت به جلوی خونش می‌کندی و دبرو که  دررو.

هی بچگی کجایی که یادت بخیر...

خوبه که هر آدمی تو هر دوره‌ای از زندگیش تو همون عالم سیر کنه، یعنی لذت کودک بودن و رو تو همون دوره ببره و تو جوونی بتونه جوونی بکنه و در دوران میالنسالی و پیری هم از لذت اون دوره استفاده کنه.

آره می‌دونم که این ملزوم محیا بودن شرایط هست،  ولی در هر دوره‌ای می‌شه لذت بودن در حال رو تجربه کرد چون زندگی همش در همین لحظه حال خلاصه شده. همین لحظه که الان دارین این وبلاگ درپیت رو روئیت می‌کنید (احتمالا‍ً هم دستتون رو تا مچ کردین تو مماغتون)، زندگی در همین لحظه خلاصه می‌شه و بس. نه گذشته‌ای براش هست و نه آینده‌ای. پس از لحظه‌های زندگیتون خوب استفاده کنید. (دیدین حدسم درست بود!!!).

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/07/03 و ساعت 2:49 قبل از ظهر | 
تا شقایق هست...
 

سالها می‌گذرد اما جای تو همچنان خالیست، هر شب به امید فردایی که تو باز می‌گردی بخواب می‌روم، اما افسوس که رویای شبانه‌ام همچون همیشه تعبیری ندارد.

26 سال پیش اون موقعی که خیلی از جوونهای هم سن و سال من چشمشون رو به این دنیا بازنکرده بودند. یک مهمونی ترتیب دادند واسه جوونهای این وطن که ناخواسته بهش دعوت شده بودند. مهمونی که جز توپ و گلوله چیزی واسه پذیرایی نبود. آخر مهمونی هم تنها چیزی که باقی مونده بود، شقایق بود. شقایق‌های پرپر شده این وطن.

 

شقایق

 

 

     

نگین‌های ارغوانی

 

آنان خدایان خورشید، اینان خدای زمین‌ها

امٌا ببین ای دل من! آن‌ها کجایند و این‌ها

 

ای کاش از ما نپرسند: بعد از شهیدان چه کردید؟

آخر چه دارد بگویید انبوهی از نقطه‌ چین‌ها؟

 

(بیهوده ماندیم و ماندیم، آسوده رفتند و رفتند)

این حلقه را وانهادند، آن ارغوانی نگین‌ها

 

در این قفس‌ها اسیریم، آخر چه ‌سان پر بگیریم

وقتی میسٌر نباشد پرواز از روی مین‌ها

 

هنگام تقسیم توفیق، منهای ما پر کشیدی

ای ضرب شستت زبان زد، در جمع بالانشین‌ها

 

آن شب اگر نسلی از سرب می‌گشت گرد گلویت

این روزها در طوافند دور سرت حور عین‌ها

 

آیینه بودی شکستی، دل جز به آیین نبستی

تو دست بالای دستی، ای بهتر از بهترین‌ها!

 

                                                              (حمید‌رضا حامدی – مجموعه شعر نگینهای ارغوانی)

 

 

سالها گذشته و تن رنجور این وطن هنوز هم داغ شقایق رو با خودش داره، اما هنوز این شقایق هست که با روییدن دوبارش مرهمی بر پیکر زخم خورده این وطن می‌شود.

 

 یکروز با ضربه‌هایی که بر توپ و تور می‌نوازد.

 

توپ و تور

 

 یکروز با رفتن به فراسوی آسمانها، بخاطر سربلندی این وطن.

 

 

 انوشه انصاری

 

 

تقدیم به شقایقهای وطن، آهنگ جوون آریایی با صدای محسن یگانه. با تشکر از pmn.blogfa.com.

 

 

 

  

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/07/02 و ساعت 6:3 بعد از ظهر | 
دیروز نوشت
 

 

غرغرنامه

 

اینم از اون واژههاست، که از خودم در وکردم (یک وقت ذهنتون درگیر چیزهای بد نشه، آباریکلا). آره جونم واستون می‌گفت یعنی داشت غرغر می‌کرد که آدم تو این  روزهای آخر (باز که ذهنتون منحرف شد، نخیر خبری از رفتن به سرای باقی و ریق میقی هم برای سر کشیدن در کار نیست) که داریم می‌ریم یواش یواش به اجباری (سربازی)، حسابی تو مود نوشتن و آپدیت کردن وبلاگمون هستیم یکجای کار باید بلنگه. یک مدت مدید سیسیتم خراب شد، بعد هم یک دو هفته‌ای سفر رفته بودیم (البته اینجا سوت و کور نموند)، حالا هم شرکت مخابرات محترم با ارائه بروزترین خدمات، تلفن منزل رو بدلیل پرداخت نکردن بموقع قبض تلفن قطع کرده. آخه یکی نیست بگه بابا حالا پنجشنبه عصر که ملت هزارتا کار و گرفتاری دارند باید قطع کنید خوب زودتر خبر بدین تا آدم یک فکری به حالتون بکنه، گدا گشنه‌های ندید بدید، یک عمری سر وقت پرداخت کردیم نه کارت پستالی، کارت تشکری، چیزی. صد رحمت به گداهای سامرا چشم و دلشون سیرتر از شماست. می‌مردین روز چهارشنبه قطع می‌کردین تا خبردارشیم از قرضمون و پنجشنبه‌ای نون زن و بچتون رو پرداخت می‌کردیم (اینو اگه نمی‌نوشتم لال از دنیا می‌رفتم).

 

 

 

 

 

قرمزته، یواشکی

 

خوبه هنوز تیم محبوبمون تو فینال جام حذفی گند زد و گرنه معلوم نبود چقدر پر چونگی می‌کردم واستون. بعد از اینهمه بگیر و ببند و تک بازی و نمی‌دونم دو بازی و... بالاخره فینال جام حذفی هم برگزار شد و دماغ ما هم سوخت. اینهم بدلیل احتمالاً تعریفی که از اصفهونیها کرده بودم در یکی دو پست قبلی، آه اونها من رو گرفت  تا دعاهای من بدرگاه احدیت مقبول نیفتد و تیم مورد علاقم بعد از حدود 5 سال دستش بازم از رسیدن به جام کوتاه بمونه.

طفلک کریم باقری بعد از اینکه ضربه اول پنالتی رو گل کرد با لبخند برگشت سمت بقیه که آره جام مال ماست. ولی ای دل غافل که عوضش رو شیث رضایی و نیکبخت درآوردند و با خراب کردن پنالتی‌هاشون دل میلیونها هوادار پرسپولیس رو حسابی شکستند. فیگور آفتابه شیث رضایی موقع زدن پنالتی رو دیدید پر از خالی بود روحیش، آخرشم با اون پنالتی بچه‌گانه، با روی پا اونم وسط دروازه؟؟؟ این دیگه آخرش بود!!! (فقط من اونی رو که به این بچه پنالتی زدن یاد داده ببینم) اونم از سوپراستار جام‌حذفیمون مهرزاد معدنچی، اون از بازی رفت که یک پنالتی رو مفتی از دست داد و اینم از بازی برگشت که اون موقعیت عالی تک به گل رو بیرون زد. قیافه نیکبخت هم بعد از بیرون زدن پنالتی دیدنی بود، با خودش احتمالاً گفته: "ای وای یک عمر نیکبخت بودم، دیگه بدبخت شدم"، هر چند ستاره‌های خیلی کهکشانیمون مطمئناً به هیچ جای قباشون هم بر نمی‌خوره، همین دو سه روز پیش بود که تو برنامه نود گزارشی از پایان بازی استقلال و مس کرمان نشون داد که چطوری آدریانو آلویز مهاجم تیم مس بخاطر از دست دادن پنالتی مقابل استقلال در جریان بازی، به چه شکلی اشک می‌ریخت و تأسف می‌خورد. نه با این پنالتی مس قهرمان لیگ می‌شد نه سقوط می‌کرد و نه اتفاق مهم دیگه‌ای بغیر از یک امتیاز احتمالی که از دست مس پرید، می‌افتاد. به این می‌گن تعصب، به این می‌گن طرز تفکر حرفه‌ای. کاش سوپراستارهای، اند مرام و غیرتمون هم یاد می‌گرفتند.

یادش بخیر وقتی گفتند مهدی هاشمی‌نسب از پرسپولیس رفت استقلال با خودم گفتم اینم از خالی‌بندیهای روزنامه‌های درپیت ورزشی هست که فعلاً این سوژشون هست، ولی وقتی هاشمی‌نسب رو با پیراهن استقلال دیدم، باور کردم که تو ایران برخلاف همه جا این شایعه‌ها هستند که با واقعیت یکی هستند. با رفتن سمبل تعصب باشگاه پرسپولیس در این چند سال اخیر" داش علی انصاریان" به استقلال و اومدن جادوگر کفش آبی (از این چرت‌ و پرتهایی که روزنامه استقلال ورزشی بازیکنان استقلال رو معرفی می‌کنه) به پرسپولیس هیچ تعجبی نکردم، آخه خیلی وقته تو فوتبال ما که نه غیرتی توش مونده نه تعصبی، نه می‌دونن که حرفه‌ای گری چی هست و بازیکن حرفه‌ای به کی‌ میگن. آدم یواش یواش مثل خیلی چیزهای دیگه که واسش رنگ باخته‌و،  بود و نبودش واسش تفاوتی نمی‌کنه، این فوتبال و نتیجه‌هاش هم دیگه رنگ و بوی گذشته رو نداره.

دلم واسه این همه طرفدار سوخت (مخصوصاً اونهایی که رفته بودند اصفهان)، با چه امیدی ستارهای تیمشون رو تشویق کردند، آخرشم هیچی. حالا دنیزلی داره با خیال راحت لبخند می‌زنه.

اما، من بازم واسه خودم تکرار می‌کنم که:"پرسپولیس اول بشی، آخر بشی دوست داریم"، هر چند خودمم می‌دونم که دارم مثل همیشه واسه خودم خالی می‌بندم.

دلم واسه خود می‌سوزه که تو مسابقه عادل شانسی برای برنده شدن ندارم. گفته بودم که عادل کارش درسته، اینم سایت برنامه 90.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/07/01 و ساعت 8:24 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar