تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هفته‌نامه
 

 

 

خوب بالاخره فردا هم اومد. الوعده وفا.

هفته‌نامه ورزشی، فرهنگی، اجتماعی پرسپولیس. این عنوان هفته‌نامه‌ای هست که دربارش می‌خوام بگم. البته اگه می‌بینید اسمش فوتبالیه و بعد هم وابسته به قرمزها و شما هم به هر دوی اینها آلرژی دارید، زیاد نگران نباشید، چون موضوع به بخشی مربوط می‌شه که شما هم احتمالاً خوشتون می‌یاد (البته برای گفتن حقایق کوتاهی نمی‌کنم).

دیروز نه پریروز، صبح خیلی زود حدود ساعت هشت و نیم (توجه کردین که چقدر سحرخیزم) از خونه زدم بیرون برای پیگیری امور مربوط به ستاد استقبال از پدر، که باریدن برف (برف که نبود  بیشتر سرما ریزه بود) باعث شد تا اون شعری رو که در پست قبلی از داوود اسدی ( ازبازیگران تأتر و تلویزیون هست) نوشتم، تو ذهنم تداعی بشه و به این امید که متن شعر رو در هفته‌نامه پرسپولیس پیدا خواهم کرد نگاهی بیاندازم. و همین عاملی شد تا با دقت بیشتری به بررسی این هفته‌نامه خوب که در زمان انتشارش بدون شک یکی از بهترین، باکلاس‌ترین، آپدیت‌ترین و ...‌ترین‌ها نشریات ورزشی، فرهنگی، اجتماعی بود، بپردازم.

اواخر سال 78 این هفته‌نامه برای اولین بار بر روی پیشخوان روزنامه فروشیها قرار گرفت (فکر می‌کنم اولین شماره ویژه هفته‌نامه قبل از انتشار رسمی در تاریخ شنبه 16/11/1378 منتشر شد) و من که اون زمان پس از چند سال خوندن انواع و اقسام مجلات ورزشی و غیر ورزشی تبحر خاصی در تمییز قایل شدن بین یک نشریه خوب با بد رو پیدا کرده بودم، با دیدن این هفته‌نامه دست از کلیه روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌های غالباً‌ درپیت شستم و مشترک این هفته‌نامه شدم.

هفته‌نامه پرسپولیس که در زمان ریاست مهندس حسین محلوجی بر باشگاه پرسپولیس چاپ می‌شد، در واقع نشریه وابسته به باشگاه بود که زیر نظر خود آقای محلوجی که سمت صاحب امتیازی و مدیر مسئولی رو یدک می‌کشید و به سردبیری علی میرزایی (البته ایشون حدود 6-7 ماه اول سردبیر نشریه بود و بعد به دلایلی از سمتشون کناره‌گیری کردند و مجددا‍ً در اواخر کار همراه این نشریه شدند! ظاهراً)  شنبه‌ها منتشر می‌شد و ازاونجایی که من بچه شهرستانی  عشق قرمزهستم روز یکشنبه هفته‌نامه رو دریافت می‌کردم (چقدر فحش می‌دادم اون زمان به این اداره پست واسه ارائه خدماتی که همگام با عصر حجر بود).

اولین شماره رسمی این هفته‌نامه در تاریخ شنبه 20/1/1379 در 16 صفحه و به قیمت 150 تومان (اون موقع 150 تومن خیلی پول بود هاااا) و با تصویری بزرگ از علی دایی که یک عکس کوچک دیگه از او در حالی که توپ طلای آسیا رو که به خاطر کسب عنوان بهترین بازیکن سال آسیا در سال 1999 میلادی، در دست داشت و با این تیتر که "برای صعود مقتدرانه تیم ملی فوتبال، بالاتر از هر رنگ، به ایران بیاندیشیم" منتشر کرد.

اولین چیزی که در این هفته‌نامه نمود پیدا می‌کرد سطح بالاتر این نشریه در مقابل همکیشان خودش بود، عکسهای با کیفیت خیلی بالا، طراحی زیبا، مطالب بروز و متنوع، که هم در بخش ورزشی و هم در قسمت اجتماعی و فرهنگی باعث می‌شد تا من برای خریدن شماره بعدی نشریه روزشماری کنم.

مطالب خوب و با نمکی که سیامک رحمانی در ستون 7 روز 7فته می‌نوشت، در کنار مصاحبه‌های عالی با بازیکنان، مربیان، حال حاضر و گذشته پرسپولیس که در کنار مطالب خوب نیما علیزاده از ورزش جهان که بخش عمده اون به لیگهای اروپایی (فوتبال) می‌پرداخت و در کنار عکسهاش کولاک می‌کرد (موقع برگزاری جام‌ملتهای اروپا 2000 خوندن این هفته‌نامه با اون همه عکس و پوستر و مطالب خفنش، عالی بود). بهمراه بخشهای ورزشی نشریه که خوب اکثر صفحات نشریه رو پر می‌کرد اما بخش فرهنگی و اجتماعی نشریه علی‌رغم کمیت نه‌چندان زیادش دارای کیفیت بالایی بود. بخش معرفی کتاب که توسط خانم مریم هستیجان نوشته می‌شد که هم به لحاظ محتوا و هم نوشته‌های خوبشون در مورد وقایع اون دوره از جمله مطلبشون در زمان درگذشت احمد شاملو و فردین که خیلی عالی بود. و یکی از نوشته‌هایی که روی من تأثیر زیادی گذاشت مطلب خانم هستیجان در مورد زندگی شاملو بود که هنوز اون رو در ذهن دارم (بموقع در موردش بیشتر می‌گم)، و یکی از دلایلی که باعث شد تا من دوباره به مطالعه و مخصوصاً شعر خواندن علاقه‌مند بشم همین مطلب بود. (چقدر بنده‌خدا استرس داشت و تلاش می‌کرد تا ملت کتاب‌نخوان از این قسمت که در یک نشریه ورزشی چاپ می‌شد استقبال کنند. اگه الان چاپ می‌شد من هر هفته کلی انرژی بهش می دادم تا بنده‌خدا رو خوشحال کنم).

قسمت رویدادهای سینمایی ایران و جهان که اوایل زیر نظر محمرضا باباگلی بود و بعد با کار خوب علیرضا بازل ادامه پیدا کرد، یکی از بهترین بخشهای هفته‌نامه رو تشکیل می‌داد که در کنار اخبار روز از سینمای جهان و ایران، در بخش فیلم هفته هم نقدی کوتاه بر یک فیلم داشت.

در کنار بخش سینما، موسیقی نیز یکی از بهترین قسمتهای نشریه بود که گزارش، مصاحبه و معرفی موسیقیدانان و گروهای موسیقی و با ترجمه متن بعضی از ترانه‌ها که توسط ادیب وحدائی انجام می‌شد.

همه اینها در کنار زحمات سایرین باعث شد تا خیلی زود این هفته‌نامه جایگاه خودش رو در میان مخاطبین بدست بیاره و پس از6-7 ماه طرح تبدیل هفته‌نامه به روزنامه رو داشته باشند (که موجب کناره‌گیری سردبیر هفته‌نامه شد). اما با تمام محاسنی که این نشریه به لحاظ فنی و اخلاقی داشت در انتشار منظم و پایدار توفیق زیادی کسب نکرد و پس از وقفه‌ای چند ماه چاپ سری دوم نشریه از سر گرفته شد و مجدداً پس از مدتی کوتاه برای همیشه منتشر نشد (چقدر من ناراحت شدم و اشک ریختم!!! قسمت دومش خالی‌بندی بود).

 

کیست که مرا یاری دهد؟

خوب حالا که از اوضاع این نشریه مطلع شدید و کلی صغری و کبری چیدم براتون، بگید ببینم کدومتون این نشریه رو می‌خونده و آیا می‌دونید که چی به سرش اومد؟ و آخرین شمارش کی منتشر شد؟ (آخرین شماره‌ای که من دارم مربوط به تاریخ پنجشنبه 19/10/1381 می‌شود).

با خوندن آرشیوی که از نشریه دارم و مخصوصاً قسمت سینما، موسیقی و معرفی کتاب بد ندیدم تا در مورد برخی از قسمتهای جالبش براتون در آینده بنویسم.

 

 

کودک درون

این هوای ولایت ما (مشهد) تو دنیا لنگه نداره (بیخود نیست که می‌گن، وقتی می‌ری مشهد تو یک دستت بادبزن باشه، تو دست دیگتم پالتو) دیشب یک برف خفن اومد که تو این چند سال در زمستونش هم اینطوری‌شو کمتر دیده بودیم، صبح بلند می‌شی می‌بینی انگار نه انگار که دیروز کلی برف اومد و زمین رو سفیدپوش کرد و تو با ذوق و شوق به یاد دوران کودکی بهمراه  خواهرزاده و برادرزاده کوچولوت، تو برفها کلی ورجه وورجک کردی وعکس و فیلم گرفتی. انگار همش تو خواب اتفاق افتاده و حالا بیدار شدی.

 

 

 

 

 

پی‌نوشت۱: انقدر از پرسپولیس (البته هفته‌نامه‌ش) گفتیم، انگار پرسپولیس اصلی رو چشم زدیم. خوب حالگیری کرد پرسپولیس با این بازی جلوی فجرسپاسی. خوبه اولادی 2 گل زد اول بازی وگرنه ممکن بود نتیجه سال قبل تکرار بشه. 

پی‌نوشت2: آدم تو طبقه‌بندی جانداران در قسمت کتابخواران (کتاب‌خوانان اسیدی) قرار بگیره، اما انقدر گیج باشه که فراموش کنه به نمایشگاه کتاب سر بزنه و نسل خودش رو در خطر انقراض قرار بده (اسم خودم رو بعنوان گیج‌ترین کتابخوار تو گینس ثبت می‌کنم).

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/08/30 و ساعت 7:22 بعد از ظهر | 
...برف می‌بارد
 

 

 

 

نیست پیدا دشت و کوه و آسمان        برف می‌بارد به شدت بی‌امان

مو و ابروها و شال و جامه‌ها              می‌درخشند از سپیدی نامه‌ها

روشنایی در زده بر قلبمان                 باد و بوران و خوبرویان در میان

برف می‌بارد دمی بی‌حرف شو          ساکت و پاکیزه همچون برف شو

تا ببینی و بیابی خویش را                  در سکوتی معبد و درویش را

                                                                                                    (داوود اسدی)

 

 

 

 

 

برف رو دوست دارم.

همونقدر که زمستون رو دوست دارم.

اما... نمی‌خوام پاییز... پاییز هزار رنگ رو به این زودیها از دست بدم.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: به بهانه اومدن اولین برف پاییزه تو ولایت ما، خیلی گشتم دنبال این شعر داوود اسدی، در نتیجه باعث شد تا کلی خاطره از یک هفته‌نامه خیلی خوب برام زنده بشه. بدلیل بازگشت پدر از کربلا امروز وقت نمی‌کنم، پس تا فردا صبر کنید تا براتون بگم قضیه این هفته‌نامه چی بود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/08/29 و ساعت 4:5 قبل از ظهر | 
تلویزیون... رسانه ملی؟
 

 

 

خوب تو این چند صباحی که از فصل پاییز گذشت اوضاع سریالهای سیما که چنگی به دل نمی‌زد، بقولی هر روز بدتر از دیروز بود. اما با گذشت ماه رمضان و از سرگیری پخش سریالهای پاییزه شبکه‌های تلویزیون، بنظر می‌رسه پخش چندتا سریال بدرد بخور شروع شده یا به همین زودیها پخش  اونها آغاز خواهد شد.

 

 

کتاب‌فروشی هدهد

 

کتابفروشی هدهد

اما سریالی که امشب قسمت اول اون پخش شد. سریال کتابفروشی هدهد به کارگردانی خانم مرضیه برومند بود. با توجه به اینکه در هفته کتاب و کتابخوانی در کشورمون هستیم، تقارن پخش این سریال رو که قاعدتاً باید با برنامه ریزی قبلی هم باشه به فال نیک باید گرفت. در روزهایی که دغدغه‌های حقیقی و کذایی ذهن مردم رو از یکی از ابزارها و ارکان یک جامعه متمدن و پیشرفته که همانا داشتن  سطح آگاهی عمومی و تخصصی بالا می‌باشد و بدون مطالعه کردن رسیدن به این مهم امکان‌پ‍ذیر نیست، دور نگه داشته است.

بدون شک نمایش این سریال یک حرکت مثبت در جهت کمک به این امر است. قسمت اول این سریال هم که راوی داستان خانواده کتابچی و کتابفروشی هدهد هست، در عین حال که مثل تمام سریالهای ایرانی دارای نقاط ضعفی بود (البته برای قضاوت زمان بیشتری لازم است) اما دارای نکات خوبی هم بود که برای علاقه‌مندان به کتاب و سایرین می‌تونه مورد توجه باشه.

به هر حال کتابفروشی هدهد با توجه به هدفی که در قالب روایت داستانش دنبال می‌کنه، که همانا ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی و مطالعه است. می‌تونه یک سریال مفید برای معرفی به دوستان باشد.

 

 

 

 

 باغ مظفر

 

باغ مظفر

شبکه سوم هم بزودی طنز جدیدی بنام باغ مظفر به کارگردانی مهران مدیری با تیم همیشگیش و همچنین بازی جواد رضویان روی آنتن خواهد برد. خوب با توجه به سابقه کارهای خوب مدیری و مخصوصاً طنز فوق‌العاده شبهای برره، که بدون شک یکی از بهترین کارهایی  طنز بعد از انقلاب در تلوزیون ایران بوده،

و موفقیتی  که این سریال بدست آورد حتی به جرأت می‌شه گفت از سریال محبوب ایرانیها در قبل از انقلاب، دایی‌جان ناپلئون هم موفق‌تر ظاهر شد و نظر رسانه‌های خارج از کشور رو هم بخود جلب کرد. و بحث در مورد این سریال حتی به مجلس نیز کشیده شد و تا مدتها پس از پخش سریال در یاد و ذهن تماشاگران ایرانی باقی ماند تا جایی که بخشی از تکه‌کلامهای مورد استفاده در این سریال وارد زبان محاوره‌ای ایرانیها شد و بصورت چشمگیری مورد استفاده اکثر اقشار جامعه قرار گرفت. سرانجام هم بدلیل توجه بیش ازمعمول مردم به این سریال که در واقع آینه تمام‌نما از زندگی ایرانی جماعت بود و بخوبی و تا جایی که از خطوط قرمز رسانه ملی عبور نکرده باشد توانست خیلی از زاویه‌های پنهان و مبتذل زندگی ایرانی رو به نمایش بگذارد و همین دست گذاشتن بر روی  مسایلی که در ایران بعنوان تابو شناخته می شد  باعث شد تا به این سریال قبل از موعد مقرر کات داده شود.

به هر حال امیدوارم مهران مدیری در باغ مظفر یک تجربه جدید و موفق و حتی بهتر از شبهای برره رو داشته باشه. پس تا اول آذرماه یعنی حدود یک هفته دیگه صبر کنید.

 

 

 

 

 

 زیرتیغ

 

 

زیر تیغ

. شبکه اول هم پخش سریال زیر تیغ رو 2-3 هفته‌ای آغاز کرده، خوب اولین چیزی که در مورد این سریال مورد توجه قرار می‌گیره حضور بازیگران سرشناس تأتر، سینما و تلوزیون کشور مثل پرویز پرستویی، فاطمه معتمد آریا، آتیلا پسیانی،  سیاوش تهمورث و... هستند که می‌تونه مهر تأئیدی باشه برای دیدن یک سریال خوب. هر چند این نمی‌تونه دلیل موفقیت یک سریال یا فیلم باشه، اما حضور این تعداد بازیگر تراز اول در یک سریال، می‌تونه دست آدم رو در انتخاب باز بگذاره.

یک نکته قابل توجه هم ایجاد سایت برای سریال زیرتیغ هست که در نوع خودش از ابتکارهای جالب و همچنین توجه تهیه‌کنندگان این سریال به نیازهای روز جامعه رو می‌رسونه. عکسهای مربوط به این سریال رو هم اینجا مشاهده کنید.

 

در مورد سایر سریالهای ایرانی در حال پخش و یا در نوبت برای پخش هم نمی‌شه اظهارنظر کرد. بعلت اینکه، سطح اونها یا خیلی پایین هست یا هنوز اکران نشدند که بشه قضاوتی کرد. اما سریالهای خارجی تلوزیون بغیر از مجموعه پرستاران که خوب چند وقتی هست پخش اون  از شبکه اول  شروع شده و علی‌‌رغم سانسورهای معمول ارزش دیدن رو داره و همچنین سریال عامل ناشناخته که از شبکه سوم پخش می‌شه و به لحاظ موضوع جذابیت خودش رو داره، سایر سریالهای خارجی یا خیلی ضعیف هستند یا انقدر سانسور شدند که اصل داستان برای ببیننده مجهول باقی می‌مونه و نگاه نکردنشون بهتر از دیدن اونهاست.

 

به هر حال تلویزیون جمهوری اسلامی ایران با داشتن بودجه هنگفت (به نسبت سایر ارگانها و سازمانهای دیگه) و همچنین امکانات فراوان (چندین شبکه تلویزیونی، رادیویی و...) و داشتن تعداد قابل توجه‌ای کارمند و دستگاه عریض و طویل اداری نتوانسته در جذب مخاطب، خصوصاً نسل جوان و تنوع طلب امروز ایران نقش مؤثری ایفا کنه.  اگر از پخش زنده فوتبالهای اروپایی و سریالهای طنزی که هرازچندگاهی پخش اونها انجام می‌شه و معدود برنامه‌هایی که در قالب مسابقه، برنامه‌‌های صبحگاهی و... که تا حدودی نظر مخاطب رو بخودش جلب کرده بگذریم، در انجام رسالت خود بعنوان تنها رسانه مصوٌر داخلی و تأمین نیازهای مخاطبان خود خیلی ضعیف عمل کرده (که البته اگر درغیراینصورت بود جای تعجب داشت!!!) و همین خلأ موجب استقبال گسترده از رسانه‌های تصویری کشورهای دیگر از طریق ماهواره شده است.

این دسترسی آزاد به اکثر شبکه‌های دنیا در ایران که همسو با سیاستهای هدفمند دول اروپایی و امریکایی برای تزریق دیدگاه خود به کشورهای موسوم به جهان سوم که ایران هم بعنوان یکی از اصلی‌ترین اهداف آنها شمرده می‌شود، با ورود حجم زیاد و متنوع افکار و ارزشها که غالباً هم در تضاد با باورهای موجود در فرهنگ و آموزه‌های ایرانی است، موجب از هم گسیختگی و ایجاد تشدد رفتار در بین اقشار خصوصاً جوان جامعه و مقابله اونها با تابوهای موجود در ایران شده است. که خوب شکل مقابله کردن با این تابوها بدلیل عدم وجود بستر مناسب برای جهت دادن به آن با مشکل روبرو شده و از یکسو موجب تحریک رژیم ایران به مقابله به مثل و سخت‌‌گیری بیشتر در دسترسی آزاد به این رسانه‌ها شده و از سوی دیگر موجب سردرگمی جامعه ایرانی برای قرار دادن تمایز بین باورهای با ارزش خود در مقابل هجوم بی‌وقفه ارزشهای جدید، شده است. و عدم برخورد صحیح از سوی دولت و ناکارایی در جهت هموار کردن بستری صحیح و همگام با ارزشهای ملی ایرانیها موجب کشیده شدن جامعه بسوی قبول ضدارزشها بعنوان ارزش رایج در جامعه گردیده است.

گرایش به فرهنگ مصرف‌گرایی صرف، غرق شدن در دنیای پر زرق و برق مد (لباس، چهره‌آرایی و...)، نادیده گرفتن ارزشهای اصیل ایرانی (نه صرفاً اسلامی)، و مهمترین از اون بی‌تفاوتی به سرزمین مادری و دیدن کعبه آمال خود در خارج از وطن که در کنار شرایط بد اقتصادی، سطح پایین فرهنگ جامعه در بسیاری از حوضه‌ها و ناکارآمدی دولت بظاهر مذهبی ایران، بهمراه ناامنی اجتماعی-اقتصادی- سیاسی، و نداشتن آزادی لازم درخیلی از ابعاد زندگی حتی خصوصی، موجب بروز پدیده مهاجرت اعم از نیروهای متخصص تحت عنوان فرار مغزها و سایر اقشار جامعه، به کشورهای اروپایی و آمریکایی شده است.

و این  تنها گوشه‌ای از نکات منفی در نداشتن یک رسانه ملی قوی و کارآمد است که بدلیل همسویی با سایر کمبودها، موجب تسریع در روند انحطاط باورها و ارزشها در نسل جدید ایرانی شده است.

که متأسفانه هنوز هم داشتن یک رسانه پویا و قوی در اولویتهای دولت خدتمگزار نیست و شاهد وارد شدن لطمات جبران ناپذیری بر پیکره ارزشها، باورها، فرهنگ و تمدن ایران زمین هستیم. و هزاران حرف ناگفته دیگر که در باب رسانه ملی و بی‌توجهی به آن می‌توان گفت، اما دریغ که گوش شنوایی نیست.

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: بعضی وقتها کلمات پشت‌سر هم می‌یاد. از کتابفروشی هدهد و باغ مظفر اومدیم رسیدم به نقد رسانه ملی!!!

 

پی‌نوشت2: خوبه بعد از چند روز بالاخره با این همه سر و صدا روی اینترنت و رسانه‌های داخلی، مسئولین یادشون افتاد که یک گوشه مملکت یک هنرمند توانا مثل بابک بیات هم هست که وظیفشونه به مشکلش برسند.

 

پی‌نوشت3: دیدن رفتار وحشیانه پلیس آمریکا با مصطفی طباطبایی‌نژاد در دانشگاه کالیفرنیا خیلی مشمئز کننده بود، و از اون مشمئزکننده‌تر استفاده از این تصاویر بعنوان یک ابزار خبری در جهت تبلیغات برای مبرا کردن خود از رفتارهای مشابه و منزجرکننده‌تر از این در کشور خودمون هست.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/08/28 و ساعت 3:50 قبل از ظهر | 
داش اسمال
 

 

 

این تنها روایت یک داستان است نه حقیقت!!!

 

مهندس: سلام.

داش اسمال: سام و علیک، مرام‌تو عشقه. معلوم هست کجایی مهندس؟ بابا یکمم با ما باش.

داش اسمال: نیستی مهندس، کجایی؟ چرا تو لکی؟

مهندس: هی بد نیستم، همین دور و برا می‌چرخیم.

داش اسمال: از کار و بار چه خبر مهندس؟

مهندس: هه... والا چی بگم  از کار که خبری نیست. خیلی جاها سر زدم قراره باهام تماس بگیرند. هر جا هم می‌ری یا باید پارتی داشته باشی، یا چند سال سابقه کار و...

داش اسمال: ای روزگار لاکردار. بد روزگاری شده مهندس... بد.

مهندس: آره آقا اسماعیل، بد روزگاریه.

داش اسمال: مهندس، پول مول چی؟ تو بساطت چیزی پیدا نمی‌شه؟

مهندس: ای بابا تو دیگه چرا می‌پرسی آقا اسماعیل، اگه پول داشتم اینجا چیکار می‌کردم.

داش اسمال: راستم می‌گی مهندس. یکی نیست بگه آخه اینم حرف بود که زدی اسمال هالی‌دی.

مهندس: تو تعریف کن آقا اسماعیل. چند ساله بچه ‌محلیم اما وقت نشده بود تا با همدیگه حرف بزنیم. چیکارا می‌کنی؟

داش اسمال: والا آق مهندس، قصه زندگی ما رو تو این محل از هر کی بپرسی می‌دونه، از شما چه پنهون. از اونجایی که ننه خدابیامرزمون ما رو جمعه بدنیا آورد و بعدشم سر زا رفت، معروف شدیم به اسمال هالی‌دی (تعطیلات). انگاری این اسمه با مرام ما یه جورایی خوب عجین شده چون همیشه خدا الاف روزگار بودیم و تو زندگیمون هر جا پا می‌ذاشتیم به تعطیلات می‌خوردیم. تو این 28 سال که اَ خدا عمر گرفتیم، همیشه روزگار تنها بودیم. نه‌نه‌مون‌ و که گفتم سر زا عمرش ر‌و داد به شما، بابای خدابیامرزمون هم بیشتر از یکسال طاقت دوری از نه‌نه‌مون رو نداشت و اونم رفت تا ما رو تنهای تنها تو این دنیا گل‌گشاد بسپاره دست تنها کسمون، همین بی‌بی‌مون.

مهندس: آره بی‌بی‌تون رو می‌شناسم، زن خیلی مهربونی.

داش اسمال: مهربونی اَ خودتونه مهندس. آره خدانگهدارش باشه، نمی‌دونم اگه این بی‌بی رو هم نداشتیم الان اینجا بودم که با پر حرفیام مختون رو تیلیت کنم.

مهندس: اختیار داری آقا اسماعیل.

داش اسمال: آره... می‌گفتم مهندس‌جون. نفهمیدیم بچگیمون کی تموم شد. درس‌رو هم خونده و نخونده تا سوم راهنمایی گذروندیم و بعد گرفتن سیکلمون، قید درس و مقش و زدیم و افتادیم دنبال کار. چند بار بی‌بی‌مون پا پی درس خوندنمون شد، اما نه اون آدم با سوادی بود که نگذاره ترک تحصیل کنیم، نه دیگه ما دل و دماغ درس خوندن داشتیم. نشستن رو میز و نیمکتهای مررسه واسه ما شده بود یک کابوس.

سرتون رو درد نیارم مهندس، خلاصه تا وقت خدمت رفتنمون چند سالی رو اینور و اونور طی کردیم. یه مدت تو چال مکانیکی، یه مدت ور دست جلیل ساندویچی، چند روز تو تراشکاری اوس میتی بودیم و فرداش جلوی تنور اکبر نونوا و... خلاصش هر چند وقت سرمون رو با یک کاری گرم می‌کردیم هم خرجی خودمو در می‌یاوردم، هم یه نون سر سفره بی‌بی‌مون می‌آوردم. بعدش هم که وقت خدمت رفتنمون رسید و از اونجایی که بجای بهمن تو شهریور 57 بدنیا اومده بودیم، معاف نشدیم. 2 سال اجباری رو هم با هر فلاکتی که بود گذروندیم. نه پولی، نه کسی که پشتت باشه. خدا بی‌بی‌م رو نگهداره که تو اون‌روزها با هر بدبختی که بود پول بلیط اتوبوسم رو جور می‌کرد تا یکوقت دستم رو پیش هر کس و ناکسی دراز نکنم، یا خدای نکرده پام رو کج نذارم و به خلاف نیفتم.

بی‌پولی، بی‌کسی، خیلی سخته مهندس.

مهندس: راست می‌گی آقا اسماعیل، شاید من تو زندگیم اندازه تو سختی نکشیده باشم، اما حداقل تو بی‌پولی با تو همدردم.

مهندس: راستی چرا تو این سالهایی که کار ‌کردی، یکجا نموندی تا خودت‌رو بکشی بالا؟

داش اسمال: راستیتش آق مهندس، درسته که ما درسمون رو نخوندیم اما اگه تعریف از خود نباشه هوش خوبی داریم مهندس. واسه همین هوشمون بود که بیشتر جاهایی که کار می‌کردیم زودی کار رو از اوستامون می‌قاپیدیم و می‌شدیم سوگولی اوستا. اما خوب این تازه اول دردسرا بود، بقیه شاگردها که تو کار کردن به پای ما نمی‌رسیدند، بعد چند وقت شروع می‌کردن به زیرآب‌زدن ما. حرف ما در مقابل اونها به جایی نمی‌رسید و هرچی قسم و آیه که بابا به پیر به پیغمبر کار ما نیست، فایده‌ای نداشت و مجبور بودیم که یک کار دیگه رو شروع کنیم.

اینجوری بود دیگه آق مهندس، آدمی که سواد درست و حسابی نداشته باشه، واسه سیر کردن شکم گشنش باید تن به هر خفتی بده.

مهندس: کار کردن که عار نیست آقا اسماعیل.

داش اسمال: آره شما راس می‌گی آق مهندس. کار کردن عار نیست، اما از کله صبح تا بوق سگ جلوی کوره شیشه‌گری عرق‌ بریزی و آخرشم چندرغاز بذارن کف دستت بگن خوش اومدی، خیلی سوز داره.

هر چقدرم فریاد بزنی که بابا این رسم مسلمونی نیست، خوردن حق یک آدم بدبخت بیچاره خیلی نامردیه. کسی هم نیست که به داد آدم برسه.

مهندس: می‌رفتی اداره کار و شکایت می‌کردی.

داش اسمال: هه هه... اداره چی‌چی. اداره کار؟ جک باحالی گفتی مهندس، دستت درست.

چون تا حالا درس می‌خوندی‌ و کار نکردی آق مهندس واسه همون هست که در جریان نیستی.

اداره چی... کار چی... کشک چی... مهندس.

تو این مملکت انقدر بیکار ریخته که کار رو هوا می‌زنند، یکیش خود شما باید انقدر این خیابونها رو بالا و پایین بری و آقای فلانی و بهمانی رو ببینی که تا خبری شد دستت رو جایی بند کنند. اونوقت تو این اوضاع  مأمور اداره کار که خودش دو دستی شلوارش رو چسبیده که از تنش درنیارن، زیرمیزی صاحبکار رو ول می‌کنه و می‌‌یاد به شکایت یک کارگر ساده‌ و آسمون جلی مثل من برسه که با این کارش، خودشم از کار کله بشه.

مهندس: این‌روزها چیکار می‌کنی آقا اسماعیل؟

داش اسمال: والا اول از خدا، بعد هم از جماعت فضول محل البت بلانسبت شما مهندس‌جون چه پنهون که، این‌روزها زدیم تو کار بیزنس.

مهندس: باریکلا!!! تجارت. چه عالی. خوب حالا چی بیزینس می‌کنی؟

داش اسمال: والا ما تو کار همه جور  بیزنس هستیم، مهندس. از ناخون مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد. بعد از چند سال حمالی واسه مردم، دیگه خسته شدیم. واسه همینم یکم خودمون و تکوندیم و چندرغازی که داشتیم، انداختیم تو این کار. یکروز جلوی بانک مرکزی کوپن خرید و فروش می‌کنیم، روز بعدش تو میدون تره‌باریم. خلاصش که مهندس خدارو شکر، درآمدش از حمالی واسه این و اون بیشتره. مام راضیم.

راستی مهندس، هر چی لازم داشتی غمت نباشه داش اسمالت هست. شما بگو چی می‌خوای واست تو ایکی ثانیه پیداش می‌کنم با بهترین کیفیت و ارزونتر از هر جای دیگه.

مهندس: ممنون آقا اسماعیل. شما همیشه به من لطف داشتی.

داش اسمال: ما کوچیکتیم مهندس.

داش اسمال: بلاخره تو این زمونه هر کی باید روزیش رو یه طوری در بیاره، فعلاً این شده کسب و کار ما.

مهندس: خیلی هم خوبه آقا اسماعیل. انشاءا... که موفق باشی. با این اوضاعی که هست، چشمم آب نمی‌خوره بتونم کاری پیدا کنم. شاید همین روزها منم اومد کنار دست شما با هم شدیم همکار.

داش اسمال: ایشاءا... یه کار خیلی باحال که خودتم دوست داری گیرت بیاد مهندس. حیفه که بعد این همه زحمت  و درس خوندن بیای تو صنف ما. در هر صورت اگرم نشد باکت نباشه آق مهندس، روزی رو خدا می‌ده نه خلق خدا. می‌یای همینجا با هم یک بیزنس خوب راه میندازیم. شما که درس خونده و با سواد هم هستی، ایشاءا... بعد از این که راه افتادیم بیزنسمون و بین‌المللی هم می‌کنیم و می‌افتیم تو خط معامله با خارجکیها. اینطوری سودش هم بیشتره.

مهندس: ممنون آقا اسماعیل، تا ببینیم خدا چی می‌خواد.

مهندس: دیر وقته دیگه آقا اسماعیل من باید برم. فردا باید چند جای دیگه برای کار سر بزنم.

داش اسمال: آره مهندس بهتر بری، آسمونم بدجوری گر گرفته، یحتمل فردا برف می‌یاد. بازم از این کارها بکن مهندس.

مهندس: چشم آقا اسماعیل، خدانگهدار.

داش اسمال: دست حق به همرات...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/08/27 و ساعت 0:40 قبل از ظهر | 
از بزبز زنگوله‌پا تا... 2
 

و ادامه داستان...

 

دوره سوم: کوروش روشنفکر می‌شود!!!

وارد مرحله سوم شدیم (بدون اینکه گیم اور بشیم). دوران نوجوانی و اوایل جوانی بدین منوال سپری شد (آخه جوانی هنوز تمام نشده، تازه اول چل‌چلیمه)، تا رسیدیم به دوران گرفتن دیپلم و ورود به دانشگاه  که در واقع بیشتر به لحاظ یادگیری و کم نیاوردن در حوضه‌های گوناگون و همزمانی اون با تبدیل شدن من به یک کاربر حرفه‌ای‌تر کامپیوتر و آشنایی با یک دوست خیلی خوب کتا‌ب‌خوان که هنوزم مثل یک برادر بزرگتر و راهنمایی خوب برام هست، موجب شد تا با علاقه‌ای مضاعف، یک پوست‌اندازی دوباره داشته باشم (البته پدیده پوست‌اندازی بطور استثنائی در بین گونه‌ای نادر از بشر بنام کوروش که موجودی خونگرم هست اتفاق می‌افتد، نقل از دایرکتوری پارادوکس) و دوباره به کتاب‌خوانی روی بیارم و در این زمان کوتاه به اندازه تمام عمرم کتاب خونده باشم (آمار فوق نه از برای قپی (چسی) بلکه برای آرام کردن اذهان عمومی در پی انتشار گزارشهای مغرضانه برخی افراد و زدن اتهامات ناثواب بمنزله کتاب نخوان بودن ایرانی جماعت و داشتن رکورد 1 دقیقه در روز یا هفته یا شایدم تمام عمرشون، گفته شد تا همه بدونند که جای نگرانی نیست و بنده دارم بجای همتون کتاب می‌خونم و انشاءا... مثل نماز عید فطر که بقیه به جای من می‌خونند و مورد قبول درگاه الهی هم هست، منم عوضش رو در می‌یارم انشاءا... مورد قبول باریتعالی قرار گیرد).

خوب این قصه کتاب و کتابخونی من  و گذر از دوران خواندن بزبز زنگوله پا تا حالا بود که همچنان هم ادامه داره... اما هنوز تموم نشده و هر قصه و داستانی آخرش یک نتیجه‌گیری داره.

 

 

نتیجه‌گیری:

معمولاً آدمها تا یک چیزی بهشون ثابت نشه و بقولی لذتش رو نچشند دنبالش نمی‌رند و خوب فعلاً تو جامعه ما همه به خوردن قند علاقه بیشتری دارند، چونکه طعم عسل رو نچشیدند. کتاب خوندن هم برای من مثل خوردن عسل هست که لذت بسیاری داره.

نمی‌دونم شما هم موقع خوندن یک کتاب به این مسئله توجه می‌کنید یا نه؟ اونم زاویه نگاه نویسنده به مطلبی هست که در ذهنش داشته و اون رو در قالب نشر کتابش به دیگران ارائه می‌کنه تا یکجور دیگه‌ای مسئله رو برای خودشون پرداخت کنند. یکی از محاسن کتاب خوندن این هست که به شما یاد می‌ده، بدون اینکه خودش رو به شما تحمیل کنه، بدون اینکه مقابل شما موضع بگیره، به شما فرصت این رو می‌ده که خوب فکر کنید و خودتون به جمع‌بندی نهایی برسید که آیا موافق یا مخالف نویسنده هستید. کتاب یاد می‌ده که خودت و محیط اطرافت رو بهتر بشناسی، از گذشتت درس بگیری تا آینده بهتری برای خودت و آیندگان بسازی. کتاب یاد می‌ده که شهامت این‌رو داشته باشی که دریچه ذهنت رو بر روی افکار و عقاید متضاد با آنچه که در چهارچوب زندگی روزمره هست باز کنی. کتاب یاد می‌ده که تو زندگی ریشه داشته باشی و چنگ به هر علف‌هرز سستی که می‌بینی نیاندازی. کتاب یاد می‌ده که چطور در سکوت بهترین واژه‌ها رو بیا کنی.

و کتاب یاد می‌ده که... بقیش رو از خودش بپرسید.

البته تو این گیر و دار ممنوعیت چاپ برای خیلی از کتابهای منتشر شده در زمان نچندان دور و مجوز ندادن برای کتابهای توی صف و رخوتی که بر صنعت نشر و ایضاً تضعیف روحیه ناشرین و بالطبع نویسندگان محترم و پایین اومدن نمودار ما در پدیده تولید و چاپ کتاب و کتا‌بخوانی که جناب سیدرضا شکراللهی گرامی در خوابگرد بخوبی اشاره کردند بهش و بالا اومدن گند مربوطه از سوی صفار هرندی وزیر ارشاد و دوستان و بستگانشان (ما به شایسته سالاری اعتقاد راسخ داریم) و به میان آمدن بحث استیضاح ایشون در مجلس که جناب ناصر خالدیان عزیز در نقطه ته خط به اون اشاره کرده بودند، اما با این وجود دلیلی برای  کتاب‌نخوان بودن ما ایرانیها نیست. ما همون جماعتی هستیم که پیامبر هم گفته: اگر علم در ستاره سهیل هم باشد پارسیان بدان دست پیدا می کنند، پس یکم خودتون رو صاف و صوف کنید، یکمقدار از پولهای نازنینتون رو که خرج چیپس و پفک می‌کنید یا هزار جور و ناجور می‌ریزید تو جوق آب، بگذارید کنار و 2 تا دونه کتاب بخرید و مهمتر از اون وقت بگذارید و بخونید.

در راستای ادامه تشویق کردن شما ایرانیان گرامی به چند توصیه زیر هم توجه و در صورت موافقت عمل کنید:

1- شعر (ای یار مهربانم، دانا و خوش بیانم، گویم سخن فراوان، با آنکه بی‌زبانم...) که توی کتابهای درسی دوره دبستان خونده بودید رو یاد داشت کرده و در معرض دید خود قرار دهید تا کاملاً در ضمیر ناخودآگاه شما قرار گرفته و ضمیر خودآگاه شما رو ترغیب به کتابخوانی کند (تکرار بیشتر نتیجه بهتر).

2- گوش کردن به آهنگ «با هم» از گروه رپ «هیچ‌کس» و زمزمه کردن اون در طول روز:

همه دست رو دست، پرچم بالا

می‌خوام چیزی بگم که همگی گوش کنید

از حقیقت رویاها کمی گوش کنید

...

الان سال1،  3 چی 8 و4

آلمان و نگاه کن، حالا در چه حاله

...

3- نداریم.

4- مورد چهارم بهمراه بقیه موارد برای کتاب‌خوان شدن رو به عهده خودتون می‌گذارم تا با مطالعه بدست بیاورید (کلک رشتی رو حال کردید).

5- آقاجون ختم کلوم کتاب بخونید، منم قول می‌دم نه زیگیل ‌بزنید نه کهیر، نه دچار یبوست بشین، نه بر اثر عارضه کوری چشماتون، دچار سکته قلبی شوید (بابا نوکرتونم کجا بیشتر از من انقدر وارانتی و گارانتی می‌دن).

 

 

 

آن‌ کس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمائید که بس خفته نماند

 

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش بمنزل برساند

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدٌهر بماند

                                                              (ابن یمین)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/08/25 و ساعت 9:36 قبل از ظهر | 
از بزبز زنگوله‌پا تا...
 

اول یک پست ویژه خبری برم.

 

                                              ایران 2 0 کره‌ جنوبی

 

بازی که خیلی خوب نبود یا بهتر بگم ایران در غیاب مهدوی‌کیا و رضایی و عدم آمادگی کریمی و تیموریان خوب بازی نکرد، ولی کره‌ایها با برنامه‌تر بازی کردند، اما تیمی که از موقعیتها خوب استفاده کرد ما بودیم و در نیمه دوم 2 تا گل توسط عنایتی و بادامکی زدیم تا حداقل تو کری خوندن در آسیا جلوی این چشم بادومی‌ها کم نیاریم.

ولی برای آینده با این اوضاع نه چندان مطلوب خطوط 3 گانه تیم‌ملی و تفکرات محتاطانه قلعه‌نوعی باید فکر عاجلی کرد وگرنه حرفی برای گفتن نخواهیم داشت.

محمود فکری کاپیتان امروز تیم‌ملی، با انجام آخرین بازیش، از بازیهای ملی کناره‌گیری  کرد، هر چند در سطح ملی بازیکن تأثیرگذاری نبود و در چند مقطع کوتاه برای تیم‌ملی بازی کرد، اما برای تلاش بخاطر نام ایران باید ازش تقدیر می‌شد، که خوب اینکار رو هم امروز انجام دادند.

خسته نباشید آقای محمود فکری.

 

 

 

 

 

 

Book

 

 

بمناسبت هفته، روز، ساعت و ثانیه کتاب و کتاب‌خوانی در کشور پهناور، اسلامی و فرهیختمون، به داستان زندگی یک مرد تنها و کتاب‌خوان توجه کنید.

از اونجایی که یکروزی بنده مسلماً آدم معروفی می‌شوم و برای اینکه اگه شما خواستید به بقیه بگید که من‌ رو می‌شناسید باید یک مدرک مستدلی برای ارائه داشته باشید، برای همین بد ندیدم یک گوشه‌ای از زندگی خصوصیم رو که تا بحال برای هیچ بنی بشری (حتی خودم) بازگو نکردم برای شما کشته‌ مردگان راه کشف حقایق‌البلاگیه معرفی کنم تا در موقع لزوم و با دادن نشونیهای درست که تنها نزد خود من مکتوب هست بتونید جلوی دیگران قپی بیائید، پس بهتر دیدم تا به مناسبت روز کتاب و کتاب‌خوانی، پرده از راز چگونگی آشنائیم با کتابخوانی و طی طریق در این وادی رو برای شما دوستان عزیز بازگو کنم، پس با زدن کلید اینتر بر روی گزینه ذخیره کردن در حفظ این اطلاعات کوشا باشید که خیر دنیا و آخرت در این مطالب نهفته است و گوش جان بسپارید به حقایقی شگرف از زندگی مرموز من، که کلی خبرنگار فضول و سمج در آینده نه چندان دور و پس از مشهور شدن بنده بدنبال کشف این حقایق خواهند بود اما دماغشون خواهد سوخت (البته امیدوارم که شهرتم رو مثل برادر حاتم طایی بدست نیارم).

القصه...

دوران کتاب‌خوانی من در زندگی دو دهه‌ایم به 3 دوره تا زمان حال که سر و مور و گنده در خدمتتون هستم تقسیم می‌شود:

 

دوره اول: آشنایی من با پدیده کتاب و کتاب‌خوانی

تا اونجایی که یادمه، خاطرم نیست که کدوم شیر پاک خورده‌ای منو از اون بالا هل داد و من افتادم تو وادی کتاب‌خوانی، ولی از اولین کتابهایی که خوندم (در واقع چون سواد نداشتم و قبل از دوران دبستان بود دیگران برام کتاب می‌خوندن و من با عکسهاش حال می‌کردم) کتاب «بز بز زنگوله‌ پا» و بعد کتاب «توی ده شلمرود» بود که یادمه می‌خوندم، این دو تا کتاب رو خیلی دوست داشتم، مخصوصاً کتاب‌داستان مد روز اون زمان «توی ده شلمرود» رو که شعرش رو خوب حفظ بودم و موقعی که می‌خواستم از زیر بار حموم رفتن و گرفتن ناخون‌هام فرار کنم یاد حسنی تو قصه می‌افتادم و نادم و پشیمان از لجاجت دوران کودکی برای فرار از عملیات پاکسازی جسمانی می‌شدم و با خودم زمزمه می‌کردم:

 

توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو

موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز

واه واه واه...

 

نمی‌دونم شعر رو درست نوشتم یا نه (هی جوونی... نری که یادت بخیر می‌شه).

بله چرخ زمونه می‌چرخید و می‌چرخید و من همچنان با کتابهایی که گاه و بیگاه از جوق آب یا از دست دیگران می‌قاپیدم بزرگ شدم، یکی از بهترین اتفاقهای این دوران هم، هدیه گرفتن حدود 50 تا کتاب از یکی از دوستان بود که برای زمان زیادی منو مشغول کردن و خوشبختانه از دوران طلایی اولیه کتاب‌خوانی من یکی از همون 50 تا کتاب بنام «زیبارویی در پوست الاغ» در قطع کوچک از پس حوادث طبیعی (استفاده برای آتش چهارشنبه‌سوری، درست کردن پاکت تخمه و ذرت بو داده (چس‌فیل) و... ) و حوادث غیرطبیعی، جان سالم به در برده و به یادگار مانده که در جهت حفظ آثار ارزشمندی که باید از من به یادگار بمونه می‌خوام هر چه سریعتر به موزه لوور اهداش کنم.

 

 

دوره دوم: از تاریکی تا روشنایی

همونطور که در بالا گفتم دوران کودکی من با خوندن انواع و اقسام کتاب داستانها به اتمام رسید و در این بین به موفقیتهای چشمگیری دست یافتم و در خانواده خیلی فرهیختمون به عنوان یک پدیده نادر و علاقه‌مند به کتاب‌خوانی که در عمق وجودم ریشه دوانده بود، برگ زرینی در دفتر خاطرات زندگیم رقم خورد.

اما با ورود به دوران پرتلاطم و پرآشوب نوجوانی که روحیات هر موجود دوپایی در این دوره کاملاً‍ کن‌فیکون می‌شود و بنده هم از این امر مستثنی نبودم، کلاً از پدیده کتاب و کتاب‌خوانی دور افتادم و باید از این دوران به عنوان دوران قرون‌وسطایی زندگیم یاد کنم. علت این امر هم خیلی واضح هست پدیده منحوس و منفور فوتبال‌زدگی بنده و تب اون که تمام وجودم رو پر کرده بود.  و این تب فوتبال از جمع کردن انواع و اقسام مجلات و پوسترهای فوتبالیستهای داخلی و خارجی تا بازی کردن در زمینهای آسفالت اطراف خانه‌مان و ادامه بازی کردن و حضور در انواع و اقسام تیمهای فوتبال از رده نوجوانان، جوانان و این آخری امیدها ادامه داشت، که موجب شد تا مدتی بدون کتاب (البته غیر درسی) بگذرانم.

البته در این سالها به دلیل علاقه‌ای که ذاتاً در وجودم نسبت به کتاب و کتاب‌خوانی داشتم با اندک جرقه‌ای که زده می‌شد به کتاب خواندن برای مدتی روی می‌آوردم، خصوصاً در تعطیلات تابستان که اوقات فراغت زیادی داشتم، اما این پدیده زیاد دوام نمی‌آورد و در طی هیجانات و جریانهای زندگی در این دوران مثل باران بهاری به یکباره باریدن می‌گرفت و به همون سرعت هم بند می‌اومد.

یکی از جرقه‌هایی که بصورت متناوب زده می‌شد بر می‌گرده به عملیات پاکسازی شیروانی منزل قدیمی‌مون (خدایش بیامرزد، کوبیده شد و جایش آپارتمان ساخته شد)  توسط پدرم بود (اسم پدرم اومد نقل قول این‌روزهای مادرم رو هم بگم که همش می‌گه این مرد چقدر بی‌خیاله 3 روزه رفته کربلا حتی یک زنگ هم نزده)، که در طی این عملیات هیجان‌انگیز بهمراه مقادیر متنابهی خنذر و پنذر از جمله آفتابه مسی دوران شاه عباس اول تا دمبلهای داداش بزرگه، چند تا کیسه گونی کتاب و مجله از انواع و اقسامش از زیر شیروانی به حیاط منزل پرتاب می‌شد و حیاط خونه رو بدل به بازار مکاره بغداد می‌کرد. قدمت بعضی از این مجلات و کتابها که غالباً هم از نوع ممنوعه بود و بعد از انقلاب شکوهمند اسلامیمون (وقتی همه می‌گن من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود، حتماً منی که بدنیا نیومده بودم رفتم انقلاب کردم، چون کسی یادش نمی‌یاد پس منم داخل انقلابتون هستم) دیگه چاپ نمی‌شد بدورانی بر می‌گشت که هنوز برای داشتن افکار مخالف با حاکمیت وقت یعنی رژیم مفلوک و سرپرده پهلوی (25 ساله دارن تو گوشم می‌خونند، اتوماتیک‌وار کلمات بعدی خودش می‌ياد) و نشر اون در کتابها و رسیدنش بدست جامعه سوراخهای صافیها و فیلترهای وزارتخونه ارشاد که الحق والانصاف ما رو خوب ارشاد می‌کنه، انقدر تنگ نشده بود که مجوز دادن به یک کتاب با کرام‌الکاتبین باشه و به عمر حضرت نوح و صبر ایوب و گنج قارون برای گذر از پروسه چاپ کتاب احتیاج باشه، این کتابها منتشر شده بودند. و من که مترصد رسیدن این لحظه‌ بودم با تک زدن این کیسه‌ها برای مدتی خودم رو با این کتابها سرگرم می‌کردم.

 

ادامه دارد...

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/08/24 و ساعت 5:14 بعد از ظهر | 
بعضی حرفها...
 

 

 

 

بعضی حرفها دنیایی واسه خودش داره...

 

چند ساعت پیش طبق عادت رفته بودم پیاده‌روی شبانه، یک مجالی برای آرامش و...

از خیابون اصلی وارد یک کوچه باغ تو محله اعیون‌نشین شهر شدم، تو تاریک و روشنایی محله که عطر بارون و کاهگل نم خورده خونه‌های قدیمی فضا رو پر کرده، تو فاصله چند متری تو تاریکی جلوی درب یک خونه یک چیزی داره تکون می‌خوره. اول فکر کردم گربه یا سگ ولگردی هست که داره تو آشغالها دنبال پس مونده غذا می‌گرده ولی وقتیکه جلوتر می رم زیر نور تیر چراغ برق چشمم به دو تا پسر بچه با جسٌه‌های ریز می‌افته، شاید خیلی سن داشته باشند 7-8 سال باشه، تعجب می‌کنم!!!

این وقت شب این دو تا بچه اینجا چیکار می‌کنند؟ از سر و وضعشون که نمی‌خوره مال اینورها باشند.

سخت مشغول کار هستند بدون توجه به حضور من (شایدم از اینکه تو چشم آدمها نگاه کنند خجالت می کشند). بین آشغالها دارند دنبال پلاستیک کهنه، پیت حلبی، کارتون و مقوا و... می‌گردند و هر چند وقت یک چیزی رو زود داخل کیسه گونی که اندازه قد خودشون هست و به زحمت می‌تونند اون رو بلند کنند، می‌اندازند.

آروم از کنارشون‌ رد می‌شم، یک نگاه به خونه‌ باغهای چند هزار متری و ماشینهای آخرین مدلی که جلوی درب منزلشون پارک شده می‌کنم و یک نگاه به دو تا پسربچه رنجور که دارند تو آشغالها دنبال روزیشون می‌گردند.

از کنار پسربچه اولی رد می‌شم که دوستش یا شایدم برادرش رو که چند متر جلوتر از من داره می‌ره صدا می‌زنه، من دارم از کنار پسربچه دومی رد می‌شم و اون می‌خواد به دوستش (برادرش) جواب بده، برمی‌گرده تو یک لحظه چشم در چشم به همدیگه نگاه می‌کنیم. پسربچه زودی سلام می‌کنه. جوابشو می‌دم می‌گم سلام آقا...

می‌خواستم بهش بگم خسته نباشی که زود از کنارم رد می‌شه و می‌ره بسمت پسربچه دیگه.

حدود یک ساعت دیگه تو خیابونهای تاریک و خیس راه می‌رم، اما مثل چند دقیقه قبل ذهنم آزاد نیست. همش چهره اون پسربچه که با دو تا چشمهای معصومش که در ژرفای نگاهش می‌شد رنج و محنت رو دید اما خیلی ساده و بی آلایش با یک لبخند تلخ بهم سلام کرد جلوی چشمم هست. همه جا سکوته تنها صدای پارس سگهای ولگرده که سکوت رو برای لحظه‌ای می‌شکنه. حالا خیلی چیزها داره به مغزم هجوم می‌یاره و مثل یک فیلم از جلوی چشمم می‌گذره. یاد داستان «24 ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگی می‌افتم.

اومدم خونه کتاب قصه‌های بهرنگ رو باز می‌کنم و شروع می‌کنم به خوندن قصه «24 ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگی،  که قصه‌اش رو اینطوری شروع می‌کنه: "خواننده‌ی عزیز، قصه‌ی «خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته‌ام که برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است که بچه‌های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چاره‌ی درد آنها چیست؟".

 

ساعت 5 صبح شده.

داره بارون می‌باره.

نزدیک یک ساعتی می‌‌شه که قصه رو تموم کردم. مدیا رو گذاشتم روی تکرار و دارم یک آهنگ رپ (فرق آدمها) از گروه Emziper رو گوش می‌دم که متن ترانه‌‌ش، شعر «یک حقیقت تلخ» از دفتر شعر «یا تو یا هیچکس» مریم حیدرزاده هست.

 

تو فکر اون پسربچه هستم که چند ساعت پیش دیدمش، تو فکر سرنوشت لطیف، قاسم پسر زیور بلیط فروش، محمود و احمدحسین‌ها هستم. از خودم می‌پرسم لطیف که  تو بچگیش به شترش نرسید، حالا بعد از این همه سال که گذشته تونسته به آرزوش برسه؟؟؟

 

بارون دیگه بند اومده و من دارم با خواننده زمزمه می‌کنم:

 

 

ای مرد می‌خوام یک حقیقت تلخ رو بهت بگم

خوب گوش کن

 

یه نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

 

یه نفر می‌شینه و اسکناساشو می‌شمره

می‌خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

 

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می‌شه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

 

بابا می‌خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می‌کنه، ولی پولشو نداره

.

.

.

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روز مبادا نداره

.

.

.

بچه‌ای که تو چراغ قرمزا می‌فروشه گل

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

.

 

.

.

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

.

.

.

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله‌ای ساخت

با نمی‌شه، با نمی‌خوام، با نشد، با نداره

 

 

 

 

فرق آدمها

 

Emziper

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/08/23 و ساعت 4:39 قبل از ظهر | 
آرزوها - تجربه‌ها

 

 

 

 

آرزوها

خوبه که هر آدمی بتونه تو زندگیش به آرزوهاش دست پیدا کنه و یا لااقل اگه به تمام آرزوهاش نمی‌رسه بتونه بخشی از آرزوهاش رو جامه عمل بپوشونه.

امشب پدر پرید و رفت کربلا. همیشه آرزو داشت بره ولی فرصتی دست نمی داد تا امروز که بالاخره به همراه چند تا از دوستاش رفت. هر چند من شخصاً‍ مخالف سفرش بودم و ترجیح می‌دادم به جای دیگه‌ای بره تا کربلا که اینروزها پس از اعلام حکم اعدام صدام، از امنیت بالای برخوردار نیست. به هر حال امیدوارم بسلامت به این سفر بره و برگرده، ما که همین یکدونه پدر رو بیشتر نداریم. نگرانی دیگم هم اوضاع پروازهای داخلی هست که دست کمی از اوضاع عراق نداره و تنها چیزی که تو این پروازه نیست اوضاع امنیت پروازه، خدا بخیر بگذرونه. البته با کمال تعجب پرواز تنها با 10 دقیقه تأخیر صورت گرفت که جای شکرش باقیست.

الان این خبر روی تلکس خبرگزاری خانواده منتشر شده: پدر پر. مادر نگران. کوروش بی‌خیال.

 

 

 

تجربه

الان بعد از حدود 6-7 ماه وبلاگ نویسی تازه فرصتی دست داد تا از اول یک نگاهی به آرشیو مطالبی که در وبلاگ گذاشتم بیاندازم. اولین نکته‌ای که باید اشاره کنم فراموش کاری خودم در مورد برخی از مطالب است که قرار بوده بعداً در موردشون بنویسم اما انقدر سرم به موضوعهای دیگه گرم شده که نوشتن در موردشون رو فراموش کرده بودم، که اون موضوعات رو یادداشت کردم تا در موقعیت مناسب در موردشون بنویسم. نکته بعدی تجربه خوندن مطلبی هست که خودت نوشتی چون جنس نوشته آدم در وبلاگ با دفترچه خاطرات یا یادداشت روزانه و...  فرق می‌کنه و طبیعتاً حال و هواش هم اینطوری هست.

در هر صورت خوندن آرشیو وبلاگتون تجربه جالبی هست. شما هم امتحان کنید.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/08/21 و ساعت 0:26 قبل از ظهر | 
بارون
 

rain

 

بارون...

داره بارون می‌باره...

.

.

.

پشت پنجره ایستاده‌ام و در سکوت و تنهایی به خیابان سرد و تاریک نگاه می‌کنم.

زوزه باد و هجوم قطره‌های باران که همچون تازیانه بر پیکر سرد و بی‌روحم  وارد می‌شود.

گویی باران هم دیگر نه از برای آرامشم، از روی خشم بر پیکرم هجوم می‌آورد.

.

.

.

سکوت...

تنهایی...

زوزه باد...

هق هق آسمان...

هرم نفسهایم بر پیکر سرد پنجره می‌نشیند و تصویری مه آلود همچون زندگیم بر روی  شیشه‌ نقش می‌بندد.

نگاه می‌کنم... به خیابان خیس و تاریک... به تنهایی... به بارون.

بارون...

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/08/18 و ساعت 3:5 قبل از ظهر | 
موفقیت
 

            Finding Forrester    

 

یافتن فاستر

من عاشق این فیلم هستم، چون خیلی بیشتر از یک فیلم معمولی که راوی داستانی باشه برای پر کردن 1-2 ساعت از وقت. فیلمی که حاوی نکات جالبی هست که می‌تونه برای هر کسی که علاقه‌مند به شنیدین و دیدن باشه، مفید باشه. و بعد هم بازی شون کانری در نقش ویلیام فاستر که مثل همیشه تو این فیلم هم عالی بازی کرده، ارزشش رو داره که برای چندمین بار هم که شده به تماشای این فیلم بشینی، درست مثل کاری که من کردم. (نمی دونم به قرینه چی حرف آر رو حذف کردن و بعد از دوبله به فارسی ویلیام فورستر تبدیل شده به ویلیام فاستر؟؟؟)

داستان فیلم مربوط به یک نویسنده سفید بنام ویلیام فاستر که در حدود 70-75 سال سن داره و یک پسر سیاه  16 ساله نابغه که استعداد زیادی در نوشتن داره، بنام جمال والاس (چه پارادوکس جالبی). ویلیام فاستر نویسنده مشهورترین رمان ادبی قرن، در سن 23 سالگی این کتاب رو می‌نویسه که به سبب اون موفق به دریافت جایزه  ادبی پولستر و در پی اون به شهرت دست پیدا می‌کنه. اما با بازگشت برادرش از جنگ و مشکلاتی که دچارش شده،  بعد از مدتی برادر و سایر اعضای خانوادش رو از دست می‌ده که این مسئله شوک بزرگی رو به فاستر وارد می‌کنه و انتقادات غیرمنصفانه از سوی منتقدین کتابش موجب می‌شه که ویلیام فاستر دیگه هیچ کتابی منتشر نکنه و بمدت 50 سال از انظار عمومی پنهان بشه و در یک محله پایین شهر که سابقاً با خانوادش در اونجا زندگی می‌کرده به اختفا زندگی کنه.

جمال والاس پسر با استعداد توی فیلم، که همیشه با رفقاش برای بازی بسکتبال در زمین نزدیک خونه فاستر به بازی می‌پردازه، در پی یک کنجکاوی وارد خونه فاستر می‌‌شه تا این اتفاق باعث بشه که بین جمال و فاستر دوستی شکل بگیره. در این بین جمال با استفاده از راهنماییهای فاستر که نقش یک معلم رو برای اون بازی می‌کنه پیشرفت چشمگیری در نوشتن می‌کنه و والاس هم با کمک به ویلیام و بردن اون به مکانهای عمومی که سابقاً ویلیام با برادرش به اونجا می‌رفته سعی می‌کنه تا به ویلیام کمک کنه تا دوباره به زندگی برگرده و از استعداده بی‌نظیرش دیگران رو محروم نکنه...

توی دیالوگهایی که بین جمال والاس و ویلیام فاستر در طول نمایش فیلم رد و بدل می‌شه جملات جالبی گفته شد، مثل جایی که در اولین گام برای راهنمایی جمال در نوشتن، فاستر به اون می‌گه: "اولین کار در نوشتن خود نوشتن هست. اولین چکنویس رو با قلبت می‌نویسی و بعد با مغزت پاکنویسش می‌کنی"

یا در قسمتی از فیلم که جمال به نقل از نوشته خود فاستر به اون یادآوری می‌کنه که: "آرامش کسانی که از دنیا رفته‌اند می‌تونه ناآرامی کسانی رو که مانده‌اند کمتر بکند"

و در پایان فیلم، جمال والاس که در پی راهنماییهای ویلیام فاستر موفق به نوشتن یک مقاله عالی می‌شه که موجب موفقیت جمال در بدست آوردن بورسیه مدرسه مورد نظرش می‌شه و ویلیام فاستری که در پی دوستیش با جمال والاس بازگشت دوباره‌ای به زندگی داره. اما شاید یکی بهترین قسمت فیلم جایی هست که جمال والاس جوان بعد از شنیدین خبر فوت ویلیام فاستر بخاطر سرطان از سوی وکیل فاستر و دریافت نامه‌ای از فاستر که برای او نوشته شده و در واقع آخرین توصیه‌های فاستر برای دوست و شاگرد جوانش، که مهمترین جمله در نامش به این مضمون هست که می‌گه: "ما از رویاهای خود هراس داریم، از ترس شکست خوردن و بدتر از اون از ترس موفقیت در بدست آوردنشون ".

جمله‌ای که معنای زیاد داره و خیلی جاها اون رو از قول خیلی از افراد موفق شنیدید یا خوندید، شاید آخرین بار اون رو انوشه انصاری قبل از رفتن به فضا گفت: از پیگیری آرزوهها و رویاهایی که در سر دارید دست برندارید، بدون ترس از نرسیدن به رویاهاتون امیدوار باشید که به موفقیت می‌رسید.

شما چقدر به رویاهاتون می‌پردازید؟ آیا حاضرید بهای لازم برای بدست آوردنشون رو بدید؟

 

 

 

سیزده آبان = عمو زنجیر باف

امروز روز مبارزه با استکبار جهانی هست، که وظیفه شرعی و ملی هر ایرانی هست تا در این روز به راهپیمایی باشکوه مبارزه با استکبار جهانی بره. پس یادتون نره حتماً برید و قربون دستتون چند تا مشت هم از طرف من به دهان این استکبار جهانی بی پدر و مادر... (این قسمتش بدلیل رعایت افت کلام سانسور شد)، بزنید، با تشکر از ملت غیور و شهیدپرورمون.  یادش بخیر سیزده آبان یکی از روزهای خاطره‌انگیز من از دوران نه چندان خاطره‌انگیز تحصیلی بود. در این روز کلاسها تعطیل و مدرسه در حال تعلیق بود، زنگ اول به فوتبال بازی کردن می‌گذشت و ساعتهای بعدی هم بدلیل حضور ما در راهپیمایی مالیده می‌شد.

و ما راسخ و استوار با حضور پر شورمون در راهپیمایی سیزده آبان به شعار دادن می‌پرداختیم:

آمریکا تو چه فکریه              بهانه نمکیه

البته پرواضح هست که شعار اصلی این بود آمریکا تو چه فکریه و گروه مقابل باید پاسخ می‌داد ایران پر از بسیجیه، که البته این شعار حماسی بسیجی بدلیل تبلیغات زیاد و علاقه وافر ما به بهانه نمکی که قبل از ظهور چی‌‌توز،  پفک مورد علاقه نوجوانان بود که با اومدن رقیبان فانتزی‌تر و نه صرفاً با کیفیت‌تر از دور خارج شد، با اندکی تلخیص بدین شکل اجرا می‌شد. اما قسمت جالب راهپیمایی ما بعد از دریافت تی‌تاب بود (تی‌تاب یکی از انواع کیکهای خوشمزه‌ای هست که در بین سطوح داخلی برشهای مستطیل شکلش مقادیری مربا یا یک چیزی تو این مایه‌ها مالیده شده است، برگرفته از فرهنگ‌لغت پارادوکس) که بمنزله تلاش وافرمون در دادن شعارهای حماسی می‌گرفتیم، که بعد از تناول نمودن تی‌تاب، بصورت دسته جمعی و بدور از چشم ناظم و مربی پرورشی از بین جمعیت جیم می‌شدیم و با داشتن پلاکادر و پارچه‌نویسها در کوچه پس کوچه‌های شهر راه می‌افتادیم و با خوندن شعر محبوب دوران کودکی همه ایرانیها، لبخند رو به لب مردم متجعبی که به ما نگاه می‌کردند و به یاد دوران خوش بازیهای کودکانشون می‌افتادند، می‌آوردیم. (چقدر من و رفقام بچه‌های مثبتی بودیم).

30 تا دانش‌آموز قد و نیم‌قد که یکصدا فریاد می‌زدند:

عمو زنجیر باف              بله

زنجیر منو بافتی            بله

پشت کوه انداختی        بله

بابا اومده              چی چی آورده

...

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/08/13 و ساعت 3:13 قبل از ظهر | 
قرمزته
 

Persepolis

                                 

                                         پرسپولیس ۲ - ۱ استقلال

 

خواندن و سکته زدن دوستان آبی نیز، هش (هیچ) مانعی ندارد.

محض کری هم که شده باید این لحظات رو ثبت کرد. آسمونم داره واسه استقلالیها گریه می‌کنه. اینجا هوا بارونیه،‌ برای چند دقیقه طوفان شد و زمین و آسمون رو به هم دوخت، برق ما هم برای چند دقیقه قطع بود.

 بازی رو که خودتون حتماً دیدید. اعتماد به نفس بالاتر، ارائه یک بازی با برنامه و هدفمند در تمام طول بازی از سوی پرسپولیس، موجب برتری پرسپولیس در این بازی بود. اگه از دقایق اولیه که فشار و استرس بازیکنان دو تیم بالا بود و بازی کسالت‌آوری رو شاهد بودیم اما بقیه بازی خوب بود.  با گلی که روی اشتباه دروازبان و مدافعان پرسپولیس، استقلالیها توسط امیرحسین صادقی به ثمر رسوندند باعث شد تا یخ بازی از دقیقه 16 اول زود بشکنه و بازی به دلیل نیاز به زدن گل از سوی پرسپولیس شکل خوبی پیدا کنه. چند دقیقه بعد  و از روی فرار خوب بادامکی و کرنری که به دست اومد نیکبخت به سرعت بازی رو شروع کرد و معدنچی با توپی که گرفته بود از حدودای نقطه کرنر و به سرعت توپ رو بسمت دروازه استقلال زد تا مدافعان و دروازبان استقلال (سید مهدی رحمتی) که بعد از گل خیلی فیگور آفتابه می‌گرفت باز بشه. از اون گلهایی که خیلی ضدحال می‌زنه به تیم حریف. حالا معدنچی خوشحال‌تر از هر کس دیگه‌ای بود، بازیکنی که بعد از یک دوره طلایی که قبل از جام‌جهانی داشت، مدتی رو افت کرد و اینروزها علی‌رغم موقعیتهای خوب گلزنی که از دست می‌ده یکی از بهترین بازیکنان پرسپولیس هست ولی همچنان پیکان انتقادات متوجه اون بود. نیمه اول پرسپولیس علی‌رغم برتری و داشتن یکی دو موقعیت خوبی که داشت نتونست گلی به ثمر برسونه و بازی با تساوی 1-1 به پایان رسید.

نیمه دوم هم مثل نیمه اول جریان بازی در اختیار پرسپولیس بود و موقعیتهای زیادی رو هم روی دروازه استقلال ایجاد کردند اما عدم وجود یک گلزن کلاسیک که بتونه از این همه موقعیت بدست اومده گلی بزنه باعث شد تا دقیقه 70 بازی که روی ضد حمله خوبی که پرسپولیس روی ضربه کرنر استقلالیهایی که به عشق گل جلو اومده بودند (زهی خیال باطل) ایجاد کردند و روی حرکت خوب رابرت ساها مدافع  اهل چک و‌اسلواکی (بیشتر اسلواکیایی هست تا چکی) که از بهترین بازیکنان پرسپولیس در این بازی بود و پاس پشت دفاع اون برای مهرداد اولادی جوان که تنها 4 دقیقه از حضورش در بازی می‌گذشت و با ضربه دیدنی توپ رو از فراز دستان رحمتی به قعر دروازه استقلال بفرسته و استادیومی رو که منتظر این لحظه بود به یکباره مثل دینامیتی که منفجر شده  به هوا بفرسته.

هر چند همیشه گزارشگران ایرانی برای رعایت عدالت همچون عدالتی که در کشور اسلامیمون جریان داره، سعی می‌کنند تا تعداد تماشاگران دو تیم رو مساوی فرض کنند (آخه ما کوریم و 2/3 جمعیتی رو که قرمز می‌پوشند رو تشخیص نمی‌دیم) اما غریو جمعیتی که فریاد پرسپولیس سرور استقلاله رو سر می‌دهند به وضوح از پای تلوزیون شنیده می‌شه و شور و هیاهویی که فضای استادیوم رو در بر گرفته.

دقایق باقی مانده بازی هم با بیرون رفتن نیکبخت و بادامکی و ورود هافبکهای پرسپولیس برای دفاع با برتری نسبی استقلال که برای جبران گل خورده جلو کشیده بود و یکی دو موقعیت خوبی که بدست آوردند دنبال شد اما حضور خوب کریمی و مدافعان پرسپولیس مانع گلزنی استقلالیها و خصوصاً داش علی انصاریان (هه...) شد تا در نهایت داور اسپانیایی در سوت خودش به نشانه پایان بازی بدمه تا پس از کریهای فراوان جماعت طرفدار قرمز و آبی در چند روز اخیر، این سرخپوشان پایتخت باشند که با اتکا به اندیشه‌های مربی ترک‌تبار خود مصطفی دنیزلی و بازی خوب و منطقی بازیکنانش سربلند از میدان خارج شوند و خاطره یک شب خوش رو برای تمام دوستداران پرسپولیس به یادگار بگذارند.

بعد از 2-3 سال بدشانسی، این بهترین هدیه به تماشاگرهای پرسپولیس بود. از یک جهت می‌شه گفت تو دنیا تماشاگرهای پرسپولیس نمونه هستند. تیمی که فصل قبل 9 جدول شده، فینال حذفی رو از دست داده، کلی مشکل مالی داشته تو این سالها، بیشتر از مربی تو این سالها مدیرعامل عوض کرده، کلی حاشیه ریز و درشت رو هر روز از سر می‌گذرونه، حاشیه‌هایی که متأسفانه بیشتر دوستداران و سینه‌چاکان سابق این تیم که حالا چرخ روزگاراونها رو از نشستن بر کرسی ریاست دور کرده ایجاد می‌کنند تا رقیبان این تیم، اما اینها باعث نمی‌شه که تو یک بازی غیر از بازی با استقلال حدود 90 هزار تماشاگر رو به استادیوم بیاره (بازی پرسپولیس- پاس 5/8/1385)، حتی به جرأت می‌شه گفت تیمهای بزرگ اروپا هم همچین تماشاگرانی ندارند، با احتساب اینکه تماشاگران ایرانی همه مذکر هستند اما در اروپا اینطور نیست. تماشاگران در اروپا بازی ستارههای جهان فوتبال رو با کلی برنامه و امکانات جانبی که از سوی باشگاه مطبوع اونها تدارک دیده می‌شه می‌بینند، که تنها وقت گذاشتن برای دیدن برنامه‌های جانبی شاید برای گذراندن وقت کافی باشه.

امروز پرسپولیس برد به احترام همچین تماشاگرانی که علی‌رغم اوضاع بد اقتصادی از دور و نزدیک به تهران اومدند تا بدون توجه به برخوردها و هتک حرمتی که شایسته یک انسان و یک تماشاگر فوتبال هست برای حمایت از تیم محبوبشون به تماشای این بازی بنشینند، تو روزهایی که دل و دماغ حرف زدن از فوتبال خیلی انگیزه می‌خواد، روزهایی که دغدغه‌های اهالی این مملکت انقدر هست که شاد بودن رو هم فراموش کردند.

امروز آسمون ایران مثل غروبهای جمعه سرخ سرخ بود.

 

 

 

 

پی‌‌نوشت: تو این روزهای بی‌حوصله‌گی و رخوت که بهونه برای شاد بودن و شاد نوشتن خیلی سخته به بزرگی خودتون ببخشید.

اطلاعات بیشتر رو در سایت باشگاه پرسپولیس قرمزته ببینید. و عکسها رو اینجا.

 

 

 

                                                   

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/08/12 و ساعت 7:44 بعد از ظهر | 
ترس
 

نترس پیمان شلیک کن

چرا فکر می‌کنی می‌ترسم

چون یک عمر باهاش زندگی کردم

تاوان سکوت و ترس مرگ...مرگ.

 

تو آخرین قسمت سریال اولین شب آرامش، این دیالوگی بود که بین پیمان و نامادریش رد و بدل شد...

نمی‌دونم ولی بعضی وقتها پیش می‌یاد که تو یک لحظه با شخصیتی همراه می‌شی یا یکجورایی باهاش همذات‌پنداری می‌کنی. مثل یک تلنگر می‌مونه که بهت زده باشند، چیزی که توی ذهنت هست و می‌خوای بلند فریاد بزنی اما اونقدر شهامت نداری، حالا اونی رو که مدتها تو ذهنت بوده  و شهامت گفتنش رو نداشتی یکی دیگه می‌گه، مثل اینکه خودت اون حرف رو زده باشی.

 آدمی که توی تمام عمرش نادیده گرفته شده و از لذت چیزهایی که حقش بوده محروم مونده و حالا که به پایان راه رسیده می‌بینه که تمام وقت بازیچه دیگران بوده و این خیلی زجرآوره...خیلی.

ترس

ترس

و باز هم ترس... از چیزی که که نمی‌دونی چیه و چرا ازش می‌ترسی. مسخرست نه!!!

اما بازم ازش می‌ترسی و در مقابلش سکوت اختیار می‌کنی.

 

 

شکسپیر در "تراژدی ژولیوس سزار" از زبان سزار می‌گوید:

« بزدلان پیش از مرگ بارها می‌میرند اما انسان شیردل تنها یک بار طعم مرگ را می‌چشد. شگفت‌تر از همه‌ی شگفتی‌هایی که تاکنون شنیده‌ام آن است که کسی از این فرجام ناگزیر بهراسد زیرا چون وقتی قرار است مرگ در رسد خواهد آمد...‌»

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/08/10 و ساعت 0:55 قبل از ظهر | 
جمعه نوشت
 

 

فیطیله... اَه جمعه هم تعطیله

سلام. خانمها و آقایون روز جمعه‌تون بخیر.

تعطیلات خوش می‌گذره. انقدر این تعطیلات یهویی بود که ایرانی جماعت که از 365 روز سال 365 روزش رو در فکر پیاده کردن نقشه برای دودره کردن کار و زندگیست و همیشه در آرزوی به دست آوردن تعطیلات اینچنینی هست، تو شوکش حسابی موندن.

دلم به حال این مجریهای تلوزیونی می‌سوزه روز بعد از عید مونده بودند چه‌جوری با نیشی که به زور باز می‌شد تبریک عید بگن به ملت. وقتی همه کارها رو مثل میمون تقلید می‌کنیم بهتر از این نمی‌شه دیگه.

 از رئیس راهنمایی و رانندگی می‌پرسیدند شما آمادگی داشتید برای این تعطیلیها، یکم من‌من می‌کنه بعد هم به دروغ می‌گه بله اما خوب ما هم خبر نداشتیم و یکم شوکه شدیم.

 

 

اسپانیایی

دیروز داشتم واسه چندمین بار فلیم گلادیاتور رو نگاه می‌کردم (فیلم فوق‌العاده‌ایه)، وقتی اسپانیایی وسط میدون ایستاده بود بالای سر حریفش و غریو جمعیتی که فریاد می‌زدند بکشش و با انگشت شصتشون به سمت زمین اشاره می‌کردند و چهره مغرور و مشمئز کننده سزار روم که با لبخند تصنعی که به لب داشت خوشحال از این که با نمایش مرگ و زندگی انسانها چه خوب بازی قدرت رو داره انجام می‌ده و همراه با جمعیت انگشت شصتش رو بسمت زمین گرفت و از گلادیاتور خواست تا حکم رو اجرا کنه. اما اسپانیایی بدون توجه به درخواستهای جمعیت از این کار سر باز زد تا علی‌رغم مخالفتش با دستور سزار و مردم به محبوبیتی بی‌نظیر دست پیدا کنه...

 داشتم فکر می‌کردم ما چقدر شبیه این آدمها هستیم، همونطور که اونها بدون هیچ فکری ساعتی رو به تماشای کشته شدن انسانهای دیگه سپری می کنند. ما هم دست کمی از اونها نداریم تنها فرق ما با اونها این هست که یکروزی نوبت تک تک ما هست تا وسط اون میدون بجنگیم اما متأسفانه اونجا دیگه اسپانیایی نیست که روبروی ما مبارزه کنه.

 

 

ستار

کسی برای من و تو دلش نسوخت

دستهامون از هم جدا، دستای سرد

کسی برای آخر قصه ما

واسه مرگ عشقمون گریه نکرد

اشک عاشق دیدنی نیست

همه حرفها گفتنی نیست

...

 

نمی دونم بعد از چند سال ستار داره آلبوم جدید می ده بیرون اما کارش واقعاْ عالیست. بقول معروف دود از کنده بلند می شه. گوش کنید آهنگ چشمانت از آلبوم گلبانو با صدای مخملین ستار.

                                    

                                                sarzamin.org

 

 

 

ارباب حلقه‌ها

 

Viggo Mortensen

تو سه گانه ارباب حلقه ها که شاید 10 بار اون رو دیده باشم، از شخصیت آراگورن با بازی بی‌نظیر ویگو مورتنسن خیلی خوشم می‌اومد. بعد هم بازی خوبش در فیلم تاریخچه خشونت که چند هفته گذشته از سینما یک پخش شد. فکر می‌کنم بخاطر این مرامش بود که انقدر از این بازیگر خوشم می‌یاد.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/08/05 و ساعت 12:36 بعد از ظهر | 
تعطیلات
 

 

اول عید همگی مبارک.

بعد هم، مملکت گل و بلبله دیگه. عید فطر وسط هفته باشه بایدم 2 روز بعدش رو هم تعطیل کنند. جمعاً 4 روز تعطیلی برید حال کنید. عمراً هیچ جای دنیا این سیستم خفن اداره مملکت رو پیدا نخواهید کرد. دولتمردان با منزل برنامه دارند سفر برن، چی بهتر از حالا.

تهرانیهام بجنبید. پیش بسوی شمال، فقط زودتر راه بیافتید تا به ترافیک نخورید. تعطیلات خوش بگذره جای منم خالی کنید. منم سعی می‌کنم با این تب و لرز و دست چپ و راستی که از کار افتاده کنار بیام.

توی مرکز بهداشت اون مسئولش رو اگه ول می‌کردم می‌خواست از هر کدوم از آمپولهایی که داشتند روی من تست کنه. اول بهم یک مننژیت و چندگانه زد، بعد هم کزاز زد. ولش می‌کردم هوس می‌کرد واسه جنون گاوی، آنفولانزای مرغی و... بهم آمپول بزنه.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/08/02 و ساعت 2:56 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar