تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خاطره ترک خورده
 

 

ناصر عبداللهی

 

 

 

 

 

 «آن مرد، آوازش را با آهنگ باران می‌آمیخت و ما دوست داشتیم که او باز بخواند و او از اینکه آوازش را دوست می داریم خوشحال بود. شمالی نبود ولی آواز شمال را می‌خواند. ما همین را دوست می‌داشتیم.»

                                                                                                               (نادر ابراهیمی)

 

 

 

وقتی آلبوم ناصریا(ت) در اومده بود یادته، چه حالی می‌کردیم. وقتی خسته بودم، وقتی دلتنگ بودم، وقتی پاییز بود، وقتی بارون می‌اومد، صدای ضبط رو تا آخر بلند می‌کردم،  پنجره رو باز می‌کردم و می‌شستم لب پنجره قطره‌های  بارون مثل شلاق می‌خورد تو صورتم، وقتیکه من و تو با همدیگه فریاد می‌زدیم:

 

 

ناصریا تو که تا حالا غمت دیدم          از دنیا خوشی ندیدم

از همه ‌کس بدت دیده                      ناصریا از نارفیق، پشتت خمیده

از (نوروهوش) سینت دریده              از همه‌ کس بدت دیده

 

عشق تو حقِ                                  ولی دنیا پرناحقِ

از همه کس بدت دیده                      از هیچ‌ کس خوشی ندیده

حالا نوبت تو                                     حالا یالا تا وقتیته

پا بَه، به جنگ                                   تا قوٌتته

حالا یالا                                           تا نوبتته

 

 

ناصر عبداللهی

 

رفت... ناصر عبداللهی عزیز هم از بین ما رفت. همون روزی که این خبر رو به یکی از دوستای پزشکم گفتم و علت عنوان شده برای بیماری و اوضاع  گزارش شده از وضعیت جسمانیش رو، بهم گفت شانس خیلی کمی برای زنده موندن داره، ناراحت شدم، تو دلم گفتم انشاا... زنده می‌مونه، چون خیلی‌های دیگه مثل من دوستش دارن و براش دعا می‌کنند. اما مثل اینکه این پاییز برای بدست آوردن میراث‌ش خیلی بی‌تاب بود.

با رفتنت خاطرات پاییزی منم ترک خورد.

نمی‌دونم چه موسیقی گوش کنم، کدوم شعر رو بخونم تا آروم بشم. تو آرشیو موزیکم نگاه می‌کنم، هیچی. دفتر شعرم رو نگاه می‌کنم، باز هم هیچی.

آره فقط صدای خودت‌و، خوندن ترانه‌هات آرومم می‌کنه. پس بیا با هم بخونیم:

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ای            ولی دل به پاییز نسپرده‌ای

چو گلدان خالی لب پنجره               پر از خاطرات ترک خورده‌ای

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم             اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم            اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم               اگر خنجر دوستان خورده‌ایم

گواهی بخواهید اینک گواه             همین زخمهایی که نشمرده‌ایم

دلی سربلند و سری سر بزیر          از این دست، عمری به سر برده‌ایم

 

 

غمگین هستم اما ناراحت نیستم.

برای رفتنت دلگیرم، اما امیدوار.

شعر سهراب را زمزمه می‌کنم.

"و نترسیم از مرگ، مرگ پایان کبوتر نیست".

می‌دانم که همیشه با ما هستی. هرم نفسهات تا ابد در ترانه‌ات جاریست.

یادت در ذهنم خواهد ماند، و ترانه‌ات بر لبم جاریست. روحت شاد هم‌صدای گرم جنوبیم.

 

تازه احساس می‌کنم         که چشام بارونیه

پشت این پنجره‌ها            داره بارون می‌باره

داره بارون می‌باره

بارون می‌باره

بارون..

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: وقتی تو اخبار ساعت 10 خبر فوت ناصر عبدالهی عزیز رو شنیدم برای چند لحظه شوکه شده بودم و باورم نمی‌شد. روز آخر پاییز هم خیلی تلخ گذشت.

 

شب یلدا

 

پی‌نوشت2: می‌خواستم شب یلدا، درودی به پاییز بگم و سلامی به زمستان، اما اینگونه شد. شب یلدای خوبی داشته باشید و یاد ناصر رو هم در خاطرتان. به این آهنگ که برای سلامتی ناصر عزیز خوانده شده در اینجا گوش کنید.

پی‌نوشت3: اگه عکس بالا خوب نشد، هم عجله‌ای شد و هم عکس زیادی در آرشیو از ناصر عزیز نداشتم. روحش شاد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/09/30 و ساعت 4:26 قبل از ظهر | 
سیاه و سفیدها
 

 

یوونتوس

 

                                    Juventus 1 - 0 Bologna  

 

 

 

خدا پدر این مه (البته نه از نوع رقیق صبح‌گاهی) بندر لیورپول رو بیامرزه که موجب لغو بازی لیورپول و آرسنال شد و فرصت این رو داد تا مسئولین محترم شبکه سوم یادشون بیفته که بابا اگه یوونتوس رفته (نامردا زورکی فرستادنش) سری ب ایتالیا، ولی هنوز طرفدارهاش رو که از دست نداده.

در هر صورت به لطف ابر و باد و مه و خورشید و فلک که دست به دست هم دادند تا امشب چشممون دوباره به بازیهای تیم یوونتوس روشن بشه. یوونتوسی که درسته خیلی از ستاره‌های درخشانش (کاناوارو، ویرا، امرسون، زامبروتا، تورام و ابراهیموویچ) رو از دست داده و در سری ب بازی می‌کنه اما با چند ستاره قدیمی و با معرفت تیمش مثل دل‌پیرو، بوفون، ندود، کامورانزی، ترزگه و بهمراه جوانان جویایی نامی که در غیاب بزرگان تیم، برای برگرداندن اعتبار از دست رفته یووه تلاش می‌کنند. دیدن بازی بازیکنان بیانکونری (سیاه و سفیدها)، پس از جام‌جهانی که هنر نمائیشون رو برای آخرین بار در رقابتهای جام‌جهانی دیده بودم خیلی عالی بود. یوونتوس همچنان به بزرگیش در ایتالیا ادامه می‌دهد، پس از جریمه سنگین و ناعادلانه که در حق این تیم صورت گرفت، با تغییر و تحول در مدیریت و کادر فنی و اضافه شدن چند بازیکن جوان به جای ستاره‌های ترک کرده یووه، به رهبری دیدیه دشامپ فرانسوی و با انگیزه که سابقه حضور چند ساله در باشگاه یوونتوس رو هم دارد با بازیهای عالی و نتایج خوبی که در ماراتن سری ب ایتالیا که با حضور 22 تیم انجام می‌شه، با برد 1-0 امشب که مقابل تیم اول جدول رده‌بندی سری ب، بولونیا و در زمین حریف داشتند به دلیل آوراژ گل بهتر در صدر جدول رده‌بندی قرار گرفتند تا از هم‌اکنون استارت قهرمانی در سری ب و حضور مجدد در رقابتهای سری آ در فصل آینده را بزنند. سری آ که در غیاب یوونتوس از حرارت و اعتبار همیشگی بدور هست و منتظر بازگشت باشکوه یک یووه قدرتمند برای گرم کردن تنور رقابتهای سری آ ایتالیا و رقابتهای لیگ قهرمانان اروپا در فصل آینده هست.

نکته جالب در مورد بازیهای سری ب و حتی سری سی (که سابقاً در نیمه‌های شب از شبکه سوم پخش می‌شد)، تصویربرداری فوق‌العاده بازیها و برگزاری در استادیوم‌های با کیفیت عالی هست. (اصلاً نمی‌خوام به خودمون طعنه بزنم که ما غیر از تهران و احتمالا‍ در بعضی فصول سال و در یک دو تا از شهرهای دیگر زمین خوب داریم، نمونه‌اش بازی دیروز پرسپولیس و ملوان که موجب ننگ بشریت بود، لیگ برتر ایران!!!)

دیدن هنرنمایی بوفون به عنوان بهترین دروازه‌بان جهان که امشب هم مثل همیشه عالی بازی کرد، و همچنین بازی فانتزی پینتوریکوی دوست داشتنی ایتالیا، اله ساندرو دل‌پیرو خیلی عالی بود، ولی نبودن اون همه ستاره درخشان در ترکیب یووه ناراحت کننده.

یک چیز جالب هم که در تصاویر تلویزیونی دیده شد، پارچه‌نوشتی برای گرامی‌داشت یاد مونیکا بلوچی در دستان هواداران تیم بولونیا بود، البته اینکه خانوم بلوچی رونامه‌نگار، محقق و نویسنده فقید ایتالیایی که چند وقت پیش دارفانی رو وداع گفت با کاپیتان تیم بولونیا که او هم فامیلی بلوچی داشت نسبتی دارد، بنده بی‌اطلاعم و اون رو باید از عادل فردوسی‌پور بپرسید.

این مزدک میرزایی هم با اون گزارش کرد‌نهای بانمکش، از اول بازی تا داور یک سوت علیه تیم بلونیا می‌زد مثل دایی‌جان ناپلئون که می‌گفت دست انگلیس‌ها در کار هست، از مشکوک سوت زدن داور بازی می‌گفت، هر چند بعداً‍ اذعان داشت با بلایی که سر یووه آمد حالا حالاها بعید بنظر می‌رسه تا از این شیطنتها کنند.

خیلی وقت بود به سایت باشگاه یوونتوس سر نزده بودم، الان حدود 3 ساعت می‌شه که بازی تموم شده کلی عکس از بازی و گزارش و... رو سایتشون قرار گرفته، حالا تو ایران بعد از 24 ساعت تازه یادشون می‌افته باید خبری، عکسی، چیزی درج بشه، بقول ناصرخان خالدیان استفاده از تکنولوژیمان هم مثل لیس زدن بستنی از پشت شیشه هست. اینم سایت طرفداران یووه در ایران که حداقل آبروداری می‌کنند.

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: خیلی وقت بود که پست فوتبالی ننوشته بودم، دلم تنگ شده بود. آخیش راحت شدم.

پی‌نوشت2: خدا را شکر پیر و پاتال‌های تصمیم گیرنده در فیفا مثل همتایان خرفت وطنی نیستند و از گرفتن تصمیمات معقول پشتیبانی می‌کنند. بعد از انتخاب فابیو کاناوارو به عنوان مرد سال اروپا، مجدداً از دادن یک افتخار بزرگ به این مدافع ارزنده ایتالیایی باشگاه رئال مادرید که بدون شک بهترین دفاع میانی دنیا هست، ابایی نداشتند و او را به عنوان مرد سال جهان انتخاب کردند تا برای اولین بار یک مدافع در حضور مهاجمان و هافبک‌های پرمدعا و اسم و رسم‌دار دنیا، این عنوان را بدست بیاورد. واقعاً انتخاب شایسته‌ای بود برای بازیکنی که در یکی از حساس‌ترین پست‌های فوتبال بازی می‌کند.

پی‌نوشت3: در راستایی اینکه ما کوروش‌خان، خان خانان، از حرکت شبکه سوم برای پخش بازی‌های تیم  محبوبمان یوونتوس خوشمان آمد، دستور می‌دهیم تا این رعیت‌ها باز هم از این کارها بکنند.

پی‌نوشت4: گفته بودم که ستاد موس‌موس کارش را خوب بلد است. حالا مثل بز اخفش سرمان را پایین می‌اندازیم و طبق قوانین فوتبال کارمان را انجام می‌دهیم، با این تفاوت که کلی تحقیر شدیم و امتیاز دادیم.

پی‌نوشت5: پاییز داره آخرین نفسهاش رو می‌کشه، شب یلدا در راه هست. در ضمن هندونه و انار که باید خیلی وقت پیش می‌گرفتید اما هنوزم دیر نشده بجنبید که بدون این دوتا شب یلدا صفایش کم می‌شود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/29 و ساعت 3:0 قبل از ظهر | 
بامداد
 

 

 

           گذر بامداد خسته از آستانه

 

 

 

 

احمد شاملو 

 

 

با درودی به خانه‌ می‌آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می‌گویی

ای سازنده!

لحظه‌ی عمر من

به جز فاصله‌ای میان این درود و بدرود نیست؛

این آن لحظه‌ی واقعی‌ست

که لحظه‌ی دیگر را انتظار می‌کشد

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد

...

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می‌کند

تداومی است که زمان را می‌سازد

لحظه‌هایی است که عمر مرا سرشار می‌کند

 

«روزگار غریبی است. نازنین» غول‌ها برای رفتن مسابقه گذاشته‌اند و انگار دیگر مجال ماندنشان نیست. غول-شاعری که این هفته جهان را وداع گفت، هر کسی نبود: شاعر یک ملت بود و شاید آخرین بازمانده نسلی از غول‌ها که سرنوشت ادبیات این سرزمین را در نیم قرنی که گذشت رقم زدند. شاعری که هم در دل مردم جای داشت و هم در روح فرهیختگان مردم.

احمد شاملو متولد 1304 بود و هست و خواهد بود و هر چند در شعرهایش از مرگ بسیار سخن گفته است گمان نکنم بتوان او را مرده پنداشت که شاعر تا ابد در کلماتش و در شعرش خواهد زیست و شاهد آن مدعا مراسم بدرقه‌ی پیکرش بود که کسی در آن نگریست و جمله شعر بود که بر زبان‌ها جاری بود.

در سالشمار زندگی شاملو آمده است که گردآوری سواد فرهنگ عوام را از دوران دبستان آغاز کرده، پس از آن مهم‌ترین واقعه‌ی زندگی‌اش در هجده سالگی رخ می‌دهد که به زندان متفقین می‌افتد. در 22 سالگی اولین مجموعه‌ی اشعارش را منتشر می‌‌کند و پس از آن ترجمه‌های بسیاری از او به چاپ می‌رسند و سردبیری چند هفته‌نامه و مجله را بر عهده می‌گیرد. چند مدتی باز به زندان می‌افتد، چهار دفتر شعر آماده‌ی انتشار می‌‌کند و به کسی می‌سپارد که دیگر هرگز پیدا نمی‌شود. فرزندانش به دنیا می‌آیند و اینها همه قبل از سال 1336 و تولد مجوعه‌ی شعری است با نام هوای تازه. هوای تازه حقیقتاً هوای تازه‌ای است و حضور بامداد را به عنوان شاعر تثبیت می‌کند و همانجاست که می‌سراید:

 

نام‌ات را به من بگو

دست‌ات را به من بده

حرفت‌ات را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایت با دستان من آشناست

...

من درد مشترک‌ام

مرا فریاد کن

 

پس از آن باز هم سردبیر مجلات مختلف است، فیلم مستند می‌سازد و سه سال بعد باغ آینه را منتشر می‌کند و در آنجا از ماهی‌ یقین راه یافته به قلبش، می‌گوید:

 

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلب من

این‌گونه گرم و سرخ

احساس می‌کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دل‌ام

می‌جوشد از یقین

 

سال 1340 آغاز کار در کتاب هفته است. کتابی که هر هفته منتشر می‌شد و در آن مجموعه‌ای از بهترین داستان‌های کوتاه ادبیات معاصر ایران و جهان با نظارت بامداد به چاپ می‌رسید. کتاب هفته هنوز هم پس از 40 سال تاریخ مطبوعات ادبی ایران موردی بی‌نظیر و مثال‌زدنی است و هنوز هم خواندنی. چرا که مجموعه‌ای از بهترین داستان‌ها از بهترین نویسندگان جهان با بهترین ترجمه‌ها در این مجموعه گرد آمده است. در همین سال‌هاست که شاعر با آیدای زندگی‌اش آشنا می‌شود، ازدواج می‌کند و در سه دفتر شعر بیرون می‌دهد: آیدا در آینه، لحظه‌ها و همیشه و آیدا، درخت و خنجر و خاطره! که جزو بهترین دفترهای شعر اوست:

 

من عشق را سرودی کردم

پر طبل‌تر ز مرگ

...

پر طبل‌تر از حیات

من مرگ را

سرودی کردم.

 

 و یا آنجا که می‌گوید:

 

میان آفتاب‌های همیشه

زیبایی تو

لنگری‌ست

نگاه‌ات

شکست ستمگری‌ست.

و چشمان‌ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری‌ست.

 

و دیگر از زندگی پر خروش و پربار که هر گوشه‌اش از نوشتن و نوشتن و سرودن و آفریدن سرشار است چگونه می‌توان گفت که همه را گفته باشی؟ از سردبیری هفته‌نامه‌ی خوشه بگوییم یا جمع‌آوری اطلاعات و منابع کتاب کوچه که بزرگترین فرهنگ اصطلاحات و کلمات عامیانه‌ی ‌مردم ایران است و هنوز چند دفتری بیش از آن منتشر نشده است و بیشمار ترجمه‌های جورواجور او که به یادمانی‌ترینشان پابرهنه و شهریار کوچولوست و همه‌ی دفترهای شعری که در طول سال‌ها از او خوانده ایم و بسیاری از آنها را به حافظه سپرده‌ایم.

ققنوس در باران، شکفتن در مه، ابراهیم در آتش، از هوا و آینه‌ها، دشنه در دیس، مدایح بی صله، در آستانه، مرثیه‌های خاک، ترانه‌های کوچک غربت و حدیث بی‌قراری‌ ماهان.

در همه‌ی این نقدها شاعر ملی از عشق به آزادی و بودن و زیستن می‌گوید، عاشقانه‌های او در همان حال، که به شورانگیزترین بیان از عشق آدمی به آدمی می‌گویند از شیدایی او به حرمت انسان بودن و خداوار زیستن او بر زمین هم نشان می‌‌دهند و این ویژگی غالب اشعار اوست که بامداد شاعر را قادر می‌سازد از عشق خصوصی به عشق عمومی برسد و از زبان همه‌ی آنها که انسان را و زندگی را و عشق را دوست می‌دارند و به خاطر آن جان می‌دهند، سخن بگوید.

ویژگی خاص بامداد که او را نزد عموم مردم به عنوان یک شاعر عزیز کرده است این است که شعر او برای همه‌ی گروه‌ها و قشره‌های مختلف اجتماع جذاب و قابل فهم است و هر کس به قدر سواد و دانش و احساس خودش از آن برداشت می‌کند و از این نظر شباهت‌های زیادی به حافظ شیرین سخن دارد.

بخش دیگری از آثار بامداد، قصه‌ها و خصوصاً شعرهای عامیانه‌ای است که سروده است و معروف‌ترین آنها پریا است. که شاملو آن را بر روی نوار هم با صدای خود ضبط کرده است و موجود است.

قصه‌ی خروس زری پیرهن پری و شعر بلند دخترای ننه دریا هم از جمله معروفترین اشعار و آثار اوست که از قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه مایه گرفته‌اند. پریا شعر بلندی است که قصه‌ی‌ سه پری را بازگو می‌کند:

 

لخت و عور تنگ غروب

سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می‌کردن پریا

مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا

گیسشون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک

 

شاعر پریا را صدا می‌زند اما:

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا

مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا...

 

پریا در افق شهر غلامای اسیر نشسته‌اند و پشت‌سرشون سرد و سیا، قلعه‌ی افسانه‌ای پیر است. پریا جادو شده‌اند و شاعر که قصه را برای ما می‌گوید به عبارت دیگر قهرمان شعر هم هست. او قد بلند و زیباست و جادو و جمبل پریا به او اثر ندارد. سوار بر اسب سفید آمده تا به شهر زنجیریان برود و در جشن ریختن زنجیرها شرکت کند.

 

 

احمد شاملو

 

بامداد را نمی‌شود در چند خط خلاصه کرد. شاعری، بارزترین جنبه‌ی شخصیت او بود و هست. همین که دفترهای شعرش را ورق بزنیم و هر بار با خواندن هر کدام آنها شور و عشق زندگی را در رگ‌هایمان احساس کنیم و از داشتن چنین شاعری در کشورمان به خودمان ببالیم، برای هر کداممان بس است. دریایی از جاودانگی که تا آن زمان که شعرش را می‌خوانیم خشک نخواهد شد.

 

از برای تو مفهومی نیست

نه لحظه‌ای

پروانه‌ای است که بال می‌زند

یا رودخانه‌ای که در گذر است.

هیچ چیز تکرار نمی‌شود

و عمر به پایان می‌رسد.

پروانه

بر شکوفه‌ای نشست

و رود

به دریا پیوست.

 

 

(هفته‌نامه پرسپولیس/ سشنبه 11 مرداد 1379/ نوشته شده توسط: مریم هستیجان)

 

 

 

 

تنگ غروب، پشت یک میز و صندلی چوبی با یک قوری چای و نعنا رو بالکن چایخانه سنتی نهارخوران گرگان تنها نشسته بودم، آسمون هم اونموقع مثل چشمای پریا داشت زار و زار گریه می‌کرد، آخه دیگه اون شاعر قهرمان، زیبا رو، با قد بلند و سوار بر اسب سفیدش از میان ما رفته بود.

تازه چند وقتی بود که مجدداً به خوندن کتاب و مجله و...علاقه‌مند شده بودم (همون عصر جدید فرهیختگی که قبلاً گفته بودم)، از صبح کلی از روزنامه‌‌ها که عکس (بالا) رو در روزنامشون چاپ کرده بودن و تیتری در مورد فوت احمد شاملو زده بودند و نوشته‌ای در این باب دیده بودم، اما هیچکدومشون توجه‌ام رو جلب نکردند. طبق معمول رفتم پاتق همیشگی (تو بالکن چایخانه) و هفته‌نامه پرسپولیس رو هم ورداشتم تا حوصلم زیاد سر نره. یک محوطه دنج، صدای استاد بنان که در چایخانه پیچیده بود، به همراه نم بارون که زیر نور پرژکتورهای محوطه  مثل دونه‌های اشک از آسمون پایین می‌اومدند، بخوبی با دلگیری غروب مکمل هم  شده بودند تا یکی از ماندگارترین تصویرهای ذهنی من شکل بگیره. نمی‌دونم چند بار متن بالا رو خوندم، تنها چیزی که اون موقع برام مهم بود شناخت بیشتر من از شاملو، شعرش، احساسش و اون تصویر که با تیتر و نوشته خانم هستیجان برای همیشه تو ذهنم یادگار موند. بعضی لحظه‌ها تو زندگی مثل تلنگری که بهت زده باشند می‌مونه. دیدن اون عکس و خوندن این متن واسه منم یکجور تلنگر بود. واسه دوباره شعر خوندنم، واسه شناختم، واسه بی‌توجهی‌هام، واسه خیلی چیزهای دیگه از اون لحظه تو وجود من اتفاق افتاد و حالا بعد از حدود 6 سال که دارم برای چندمین‌بار این خاطره رو تو ذهنم مرور می‌کنم، به تأثیری که روی من می‌گذاشت واقف‌تر می‌شم.

 سایت رسمی احمد شاملو. این هم عکسهای کسوف در اینجا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: خوب چند روز پیش گفتم که یک خاطره خیلی خوب از شاملو دارم، همین بود. درسته که این اتفاق تو تابستان افتاده بود ولی برای خودمم جای هیچ شکی باقی نمی‌مونه که اون بارونه اشکای پریا بوده. برای همین هم هست که هر وقت یاد شاملو می‌افتم یاد بارون و یاد پاییز تو ذهنم تداعی می‌شه.

پی‌نوشت2: هر چند روز 21 آذر که حدود یک هفته قبل بود، هشتاد و یکمین سالگرد تولد احمد شاملو (بامداد) بود، اما خیلی دوست داشتم تا این پست رو، حتی با چند روز تأخیر بنویسم بخاطر احترام و پاسداشت یادش در روزهایی که چوب زدن به مرده هم رسم زمونه ما شده است.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/09/28 و ساعت 5:42 بعد از ظهر | 
نسل ایکس در نقطه امگا 3
 

 

 

 

«ما را از دوران کودکی به شنیدن گزارشهای غلط و تحریف شده عادت داده‌اند. روح ما را از قرنها پیش آنچنان با پیشداوری‌های مغرضانه آکنده و اشباع کرده‌اند که مغز ما حتی دروغهای فاحش و باورنکردنی را هم می‌پذیرد و آنها را مانند گنجی گرانبها محافظت می‌نماید. این روند آنقدر ادامه می‌یابد تا سرانجام، حقیقت، باورنکردنی و دروغ و تحریف، حقیقت به نظر برسد.»

                                                                  (سنخونیاتون/ مورخ فینیقی/ 1250 قبل از میلاد)

 

 

... ادامه داستان.

خوب اومدیم گفتیم که تو هر جامعه‌ای آدم‌هایی پیدا می‌شند که دوست دارند تا علی‌رغم آنچه که از سوی جامعه به عنوان اصول علمی و نظام اعتقادی و دینی آموزش داده می‌شه، به تجربیات شخصی خودشون بپردازند و به نوعی از هنجارهای رایج در جامعه پیروی نمی‌کنند و برای دریافت حقیقت، به تلاششون ادامه می‌دهند تا از سده‌های ساخته شده توسط افرادی که برای سودجویی و سلطه بر دیگران از هر ابزاری (دین، سیاست، جنگ، علم و...) استفاده می‌کنند تا نظارت و کنترل خودشون روداشته باشند، رها سازند.

حقیقت اینکه، سرمنشأ هستی از کجاست؟ آیا بر طبق نظام اعتقادی رایج، خداوندی وجود دارد که خالق یکتا باشد؟ آیا ما از وجود الهی آفریده شدیم؟ آیا ما تنها مخلوقات هستیم که در نظام آفرینش در جستجوی حقیقت هستیم؟ برای رسیدن به حقیقت، صلح، آزادی و برابری چه باید کرد؟

اما پاسخی که به این سؤالها داده شده است، از ابتدای خلقت انسانها (یا اون چیزی که بعنوان خلقت انسان گفته می‌شود) دغدغه بسیاری از اندیشمندان از گذشته تا زمان حال بوده است.

بر طبق نظریه بیگ‌بنگ (انفجار بزرگ) عمری که از زمین می‌گذرد به حدود 20 میلیارد سال می‌رسد.

اما قبل از اینکه انفجار بزرگ رخ دهد چه اتفاقی افتاده است و دلیل بروز این انفجار و لحظه آغاز جهان چه بوده است؟ بر طبق نظریه نسبیت عام انیشتین پاسخی که بدان داده شده است تنها تا زمان آغاز این انفجار بزرگ بوده است و برای قبل از این زمان هنوز پاسخ دقیق وجود ندارد. هر چند دانشمندان فیزیک کوانتوم تئوریهایی در این زمینه ارائه کرده‌اند، اما برای رسیدن به پاسخی که بشر محدود در زمان و مکان با ذهن دو دوتایی را قانع کند، به زمان بیشتری نیاز است.

شاید بر طبق اصول اک (اکنکار) که ریشه در باورهای اعتقادی انسانها دارد و توسط استاید اک، که از زمان‌های بسیار کهن درصدد آن هستند تا ذهن انسانها را از این تشدد و سردرگرمی با آگاه ساختن و معطوف کردن به این مطلب که فراموش نکنند جزئی از وجود عالی‌تری، که آن را خدا می‌دانیم هستیم. ما نیز خدایانی هستیم؛ اما خدایان عالم خود. خدایانی که تنها با پیوند به ذات خداوند یکتاست که از وجود حقیقی خود آگاه می‌شویم .

خدایانی که برای دست یافتن به حقیقت وجودی و یکی شدن با آن (خدا) و رهایی هر چه سریعتر از این زندگی مارپیچی و نیل به شکوفایی معنوی، زندگی‌های بسیاری را باید از سر بگذرانند تا پس از طی زمان‌های زیاد و حضور در زندگی‌های مختلف و کسب تجربیات فراوان (تجربیاتی که موجب ارتقاء و رشد معنوی انسان شود) بازگشتی به همان نقطه آغازین حرکت خود داشته باشند، اما با داشتن درک وسیع‌تر و تجربیات ارزنده‌تر که موجب یگانگی و پیوند آنها با خداوند یکتا گردد.

جایی در آسمان‌ها (یا کهکشان‌های دیگر)، آنجا که بسیاری از برگزیدگان جهان خاکی همچون شمس، کواتزکوآل، سنت‌جان، ژوپیتر، زئوس، مولانا، حافظ، راما، ویشنو و... پس از درک حقیقت وجودی خداوند یکتا به آنجا رجعت کرده‌اند.

انسان‌هایی که به گفته وین دایر"ایمان بیاورید تا ببینید"، به حقیقت وجود خداوند ایمان آوردند و دیدند حقیقت دست‌یابی به آرامش و صلح ابدی را.  این تنها در صورتی برای انسان امروزی میسر است،  انسانی که به لحاظ پیشرفت‌های تکنولوژی به اندازه تمام زمان حضور خود بر روی زمین ترقی کرده است و بنوشته والتر ارنستینگ و به نقل از موجودات فضایی که در کتاب خود "روز مرگ خدایان" از او (انسان امروزی)، بعنوان انسان نسل "ایکس" که، در سطحی از دانش قرار گرفته است که در صورت نپذیرفتن منطق حضور دیگری و یکپارچگی نوع بشر از هر نوع نژاد، قومیت و فرهنگ و مذهبی، منجر به بروز جنگ هسته‌ای و بیولوژیکی که سرانجامی جز نابودی ابنا بشر ندارد.

و این در حالی‌ست که با پذیرش مسئولیت فردی و اجتماعی که در مقابل یکدیگر داریم و با نشان دادن حلم و بردباری در مقابل یکدیگر از وقوع اینچنین سرنوشت شومی پرهیز کنیم، تا گذر نسل "ایکس" به سلامت به نسل"وای" و ارتباط با دنیا‌های دیگر (به گفته والتر ارنستینگ و موجودات فضایی کتابش "روز مرگ خدایان") دست یابیم. شاید به تعبیری روز آخرزمانی که این دنیا به پایان خود می‌رسد و در کتب عهد عتیق و مذاهب با عنوان روز محشر بدان اشاره شده است و پیوند خود را  با خداوند یکتا یا شعور برتر و یا هر اسم دیگری که او را یاد می‌کنیم، در آنجا که نقطه امگا نام دارد و جایی است که تجربه‌های فردی ما در کنار یکدیگر بهم پیوند می خورد تا شعور برتری که بطور خودخواسته در وجود هر یک از ابنای بشر بجا گذاشته شده است مجدداً در کنار یکدیگر قرار گیرد تا یکپارچگی و وحدت‌وجود برقرار گردد.

پایان.

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: من بدلیل اشتباهی که کردم و رعایت حق کپی‌رایت نقطه گاما رو به امگا (نقطه‌ای که ارنستینگ در کتابش به آن اشاره می‌کند)، در عنوان‌های مطلب تصحیح کردم.

پی‌نوشت2: قرار بود یکم مفصل‌تر تو حوضه‌های دیگه هم وارد شوم که بدلیل پیچیده نشدن بحث بطور مجزا بعداً به آن‌ها می‌پردازم (البته اگه عمری باقی بود).

پی‌نوشت3: آقا کی برد؟ کی خورد؟ کسی هنوز نفهمیده؟ بوش که همه‌جا رو برداشته.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 3:36 قبل از ظهر | 
راه سوم
 

 

رأی

 

داشتم فکر می‌کردم  این داستانی رو که شروع کردم به اتمام برسونم تا بعدش در مورد این انتخابات (شما بخوانید انتصابات) بنویسم اما هر چی خودم رو وشگون (بشگون) گرفتم نشد که نشد.

امیدوارم که بعد از حدود 48 ساعتی که از انتخابات می‌گذره خستگی از تنتان بیرون رفته باشد (خصوصاً دوستان آموزش و پرورشی که در این مواقع خوب مورد لطف دولت فخیمه قرار می‌گیرند).

البته اینکه آمارها (تا آنجایی که من شنیدم) نشان می‌دهد 28 میلیون هموطن در انتخابات (خبرگان رهبری) شرکت کردند خوب حرفی نیست. ناز شصت‌تان، حتماً درستش اینه و باید می‌رفتید. منم نمی‌خوام مثل آن عده از جماعت که برای نشان دادن دموکراسی و اینکه دارای حق رأی هستند و می‌روند تا وطن را خود بسازند، بگویم که، هر که نرود یا نرفته رأی بدهد حق اظهارنظر ندارد (نمی‌دانم کجاییش با شعار دموکراسی‌خواهیشان که گوش فلک را کر کرده است مطابقت دارد، بیشتر به سخن دیکتاتورها شبیه است)، من می‌گویم رفتید رأی دادید، احسنت بر شما، اما دیگر ناراحتی ندارد. کاندید موردنظرتان رأی نیاورد، ایرادی ندارد، بازی همین است (بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد). اما حرفم سر موضوع کلی‌تری است، بازی بزرگتر که سالهاست خواسته یا ناخواسته در آن حضور داشتید. نتیجه این بازی چی شده است؟ آیا مشکل بیکاری در مملکت حل شده؟ دارای رفاه نسبی شده اید؟ بعنوان یک شهروند ایرانی از حقوق خود برخوردار شده‌اید؟  میزان فقر کاهش یافته و یا عدالت اجتماعی اوضاعش بهتر شده است؟

من چرا رأی ندادم؟ چون هیچ‌وقت دوست ندارم با خواست دیگری کاری رو انجام بدهم و از اون مهم‌تر هیچ‌وقت حاضر نیستم با این تفکر که بین بد و بدتر یکی رو باید انتخاب کرد، یکی را بناچار برگزینم (قابل توجه کشته مردگان اصلاح طلبان و اصلاح‌طلبی در ایران)، اگر قرار بود اتفاق خاصی در طی این مدت بیافتد، تا حالا افتاده بود. باز هم تأکید می‌کنم، من برای تمام کسانی که رأی دادند و ندادند (مثل خودم) احترام قائل هستم با هر نوع  طرز تفکر و هر خط سیاسی، اما بیشتر روی سخنم با آن عده از دوستانی هست که تنها برای اینکه حضور بهم برسانند و یا اگر فردا که بچه‌شان پرسید بابا ماما، شما روزی که آن انتخابات کذایی برگزار شد کجا بودید؟ با کمال غرور بگویند من آنجا بودم، در میانه رزمگاه و به اندازه توانم رشادتها کردم و به کاندیدم رأی دادم. شاید اینم یک کاری باشه واسه خودش اما چقدر مفید واقع شده؟ نمی دونم! واقعاً نمی‌دونم اینجور طرز تفکرها کی منسوخ می‌شه! وقتی دوست عزیز از صبح تا شب از در و دیوار می‌نالی و فردا باز (از سر نو غزل خانوم) شروع می کنی که این مملکت اینطوریه، رژیمش اونطوریه، اما موقعی که باید یک کار درست انجام بدهید، خراب می کنید.

 بعد از یک هفته بمباران رسانه‌ای توسط رسانه‌ها (واقعاً تمسخر بالاتر از این نیست، بشمارید در طول یک ماه نه، در طول یکسال مثلاً چند بار در یک رسانه ملی از آذربایجان برنامه تهیه می شود یا مثلاً موسیقی آذری پخش می شود، اما بخاطر رأی دادن، آذربایجان، کردستان، سیستان و بلوچستان، هرمزگان، خراسان و... می شوند تاج سر ملت، قطعه‌ای از بهشت ایران زمین)، دیدن این تعداد جمعیت پای صندوق‌های رأی چیز عجیبی نبود. و متأسفانه استفاده ابزاری که بخوبی از شرکت این تعداد از سوی رسانه‌های داخلی انجام شد. اگه شما رأی بدی یا ندی (داده باشی یا نداده باشی) به جان خودم هیچ گونه مشتی به دهن آمریکای جهان‌خوار نمی‌خورد، ‌ککش هم نمی‌گزد. وقتی انتخابات شورای خبرگان وشورای شهر در یکروز برگزار شود یعنی شما واسه شورای شهری که معلوم نیست چقدر برش دارد و می‌تواند کار را پیش ببرد (فرض بر این است که کسانی که انتخاب شده‌اند جزو بهترین‌ها هستند) رفتی رأی داده‌ای اما در کنارش رأی مجلس خبرگان هم به حساب شما واریز شده است (قابل توجه که مصباح یزدی در عرض چند ساعت از رده 15 به رده 6 صعود کرد، یحتمل همچون دوحه به سرش طلا ریخته شده است!!؟). برای آنها که می‌گویند که رأی دادن بهتر از منفعل بودن هست و باید بین بد وبدتر یکی رو انتخاب کرد. همیشه راه سومی هم هست. رآی ندادن شما، منفعل بودن شما رو نمی‌رساند، بلکه خود نشان ندادن عکس‌العمل، یک عمل محسوب می‌شود. حضور نیافتن شما پای صندوق رأیی که اطمینان ندارید که آیا کاندید شما حضور دارد یا نه؟ آیا رأی شما منظور می‌‌شود یا نه؟ بهترین عمل و بهترین حضور است، که نشان دهنده دلسوزی شما برای وطن هست، وطنی که می‌خواهید نشان دهید به آن عشق می‌ورزید و حاضر نیستید که به هر قیمتی انتخابی نادرست برایش انجام دهید.

آیا رأی دادن به کاندیدی که وسیله را برای رسیدن به هدف توجیه می‌کند درست است؟ (با اینهمه پول بیت‌المال و کثیف‌کاری که سر شهرها آورده‌اند، برای زیباسازی، برای خدمت‌رسانی و...!!؟)

حالا بعد از انتخابات همه سهمتان همین نوشته گوشه تصویر شبکه‌های تلویزیونی هست که (24 آذر روز پیروزی هر ایرانی!؟).

 

 

باغ‌مظفر

 

اینها را ول کنید انشاا... به اندازه همان سالهایی که طعم استبداد را چشیدیم، به همان اندازه زمان که بگذرد دارای شعور سیاسی می‌شویم، فعلاً باغ‌مظفر را عشق است. اینم وبلاگشان. ما چقدر حال می‌کنیم با این مظفرخان و حیف‌نون. بقول حیف‌نون، اربابی که تو سر نوکرش نزند، ارباب نیست. پس قدر ارباب‌نمان را بدانیم.

تا انتخابات بعدی خدانگهدار آذربایجان، سیستان و بلوچستان، کرمان، گیلان، خوزستان، کردستان و... خدانگهدار.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/09/26 و ساعت 6:27 قبل از ظهر | 
نسل ایکس در نقطه امگا 2
 

 

 

نمی دونم بهش چی میگن قصه، داستان، روایت، نوشته. تو چه زمینه‌ای هست، فلسفی، عرفانی، علمی، تخیلی، پاراسایکولوژی (فرا روانشناسی) یا شایدم توهمی. اون دیگه به برداشت شما بستگی داره.

تنها چیزی که در موردش می‌شه گفت و شایدم تنها فاکتوری هست که همه در موردش متفق‌القول هستند، اصل مسئله هست و بنظرم خیام زیباتر از هر کس دیگه‌ای این مسئله رو به چالش کشیده «مقصود از آمدن و رفتن ما».

 

مقصود ز جمله آفرینش مائیم

در چشم خرد جوهر بینش مائیم

این دایره جهان چو انگشتری است

بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم

 

یادمه وقتی کوچیک که بودم و هر کی می‌خواست برام قصه تعریف کنه می‌گفت: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود و قصه شروع می‌شد. اما همیشه یک چیزی تا آخر داستان ذهن من رو بخودش مشغول می‌کرد، اگه غیر از خدا هیچ‌کس نبود پس اون کی‌ بوده که برای همه تعريف کرده که غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یا خود خدا این داستان رو سر هم کرده، یا غیر از خدا هم حتماً یکی دیگه هم بوده. چشمام رو می‌بستم با خودم فکر می‌کردم خوب حالا فکر کن غیر از خدا کسی نبوده، نه زمین، نه آسمون، نه بابا، نه مامان، نه من، نه خونه‌ها، نه...،‌ هیچ‌کس و هیچ‌کس. همه‌جا تو ذهن من سیاه و تاریک بود. اما وقتی چشمام رو باز می‌کردم با خودم می‌گفتم این که نمی‌شه، چون خود سیاهی هم یک چیزی هست. دست آخر هم به نتیجه نمی‌رسیدم و قبل از اینکه فرصت کنم به چیز دیگه‌ای فکر کنم خوابم می‌برد، ولی همیشه تو پس‌زمینه ذهنم باقی موند.

حالا یک فلش‌فوروارد می‌زنیم به سالها بعد (مثل تو فیلم‌ها یهویی کوروش کوچولو شده کوروش کبیر!)، این ذهنیته همیشه همراهت هست، تا اینکه با خوندن یک نوشته، یک مقاله، یک کتاب يا صحبت با يك دوست يا غريبه مثل یک تلنگری که دوباره بهت بزنند، باعث می‌شه تا مجدداً دربارش فکر کنی.

 

خدا

انسان

آسمان

زمين

آفرينش...

آمدن... رفتن...

 

چشمات رو باز مي‌کنی و می‌بینی پا به دنیا گذاشتی، بعد از چند سال رشد می‌‌کنی و تو این مدت اولین آموزه‌ها و تجربیات رو در دنیای جدید بدست می‌یاری، هر کسی بر حسب جایگاه و مسئولیتی که داره کمکت می‌کنه تا چیزه‌های بیشتری یاد بگیری. وارد مدرسه می‌شی درس می‌خونی، دوست پیدا می‌کنی، قهر می‌کنی، آشتی می‌کنی، دعوا می‌کنی، تشویق می‌شی، تنبیه می‌شی. زندگی ادامه داره. رشد می‌کنی، بزرگتر می‌شی، در خلال زندگیت با مسائل مختلف دست و پنجه نرم می‌کنی. از کودکی و نوجوانی عبور می‌کنی وارد جوانی می‌شی. احتمالاً عاشق می‌شی (شایدم نشی!). وارد بازار کار می‌شی، تشکیل خانواده می‌دهی. در این مدت که بزرگتر و عاقل‌تر شدی بر حسب اینکه کجای این دنیای خاکی پا به عرصه وجود گذاشتی و از چه امکانات و آموزشهایی برخوردار بودی، دارای یک چهارچوب‌های خاص عقیدتی و فکری هستی که در اکثر مواقع تا پایان زندگی همراهت هست و باهاش زندگی می‌کنی. و سرانجام زمان تمام می‌شود و به پایان خط می‌رسی.

اگه جزء آدم خوب‌های تو قصه‌ها باشی و کلی آثار نیک از خودت بجا گذاشته باشی، پشت‌سر تابوتت کلی آدم در حالیکه اشک می‌ریزند و در غم فقدانت بسر می‌برند ضجه و مویه می‌کنند. نه، اگه از آدم‌های شرور باشی و یا نه یک آدم معمولی بی‌کس و کار، از تشریفات خبری نیست، یک گوشه دنیا در حضور یک قرآن‌خون 500 تومنی، یا یک کشیش چند دلاری و 2-3 نفری که محض پرکردن اوقات بیکاری در خاکسپاریت حضور دارند، زیر چند خروار خاک دفن می‌شی و اگه کسی سراغت رو بگیره، پشت سرت می‌گن: طرف... مرت.

این قصه آشنا خیلی از آدم‌هاست، چرا راه دور بریم قصه من و تو هم ممکنه اینطوری باشه (تا حالاش هم اینطوری بوده؟ یا نه؟)، هر چند یکم مخلفاتش ممکنه فرق کنه، بالا پائین زندگی یکی کمی کمتر یا بیشتر باشه، اما تهش به یکجا ختم می شه.

اینا رو نوشتم تا بگم آدم معمولی‌ها معمولاً قصه زندگیشون رو می‌شه تو چند سطر خلاصه کرد. چرا می‌گم آدم معمولی‌ها چون دوست دارند اینطوری باشند، البته دلایل زیادی رو می شه براش قائل شد. یکی اینکه ترسو هستند، آدم‌هایی که شاید خیلی باهوش باشند و از ادراک بالایی برخوردار باشند اما از درک واقعی زندگی واهمه دارند، ترس از مواجه شدن با موقعیت‌ و بینشی که خلاف تمام آموزه‌هایی هست که در سالهای گذشته کسب کرده و با اونها در جامعه برای خودشون منزلتی بدست آوردند. یکی از دلایل این می تونه باشه. یک دلیل دیگه برای آدم معمولی‌ها این هست که دوست دارند در همین جایگاه باقی بمونند و یا در تمام طول زندگیشون مهارت فکر کردن رو بدست نیاوردند و یا یاد نگرفتند، و در طول زندگیشون با علم به این موضوع که در جریان تمام وقایع هستند و از بصیرت لازم برخورداند زندگی می‌کنند و از دنیا می‌رند، اما هیچ‌وقت متوجه این موضع نمی‌شوند که در واقع چیزی که بهش چنگ انداخته بودند و باهاش زندگی کردند، جز دانشی از جهل نبوده.

اما تو این دنیا ( دنیایی که ممکنه واسه بعضی‌ها کج و کوله باشه، واسه بعضی‌های دیگه صاف و اتو کشیده)، آدمهایی هم پیدا می‌شند که سعی می‌کنند کمی متفاوت‌تر به دور و برشون نگاه کنند و بیندیشند و خودشون رو از حصار اون تفکر القا شده از سوی خانواده، دوستان و محیط اطراف رها کنند. بقول دون خوان:

 

"ما نظاره‌گرانیم. با وجود این دنیایی که مشاهده می‌کنیم توهمی بیش نیست. دنیا برای ما با توصیفی ایجاد شده است که از روز اول برایمان نقل کرده‌اند."

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: دارم واقعاً به این جمله‌ای که در فیلم یافتن فاستر، شون کانری در نقش ویلیام فاستر به جمال والاس جوان می‌‌گفت ایمان می‌یارم، "اولین کار در نوشتن خود نوشتن هست. اولین چک‌نویس رو با قلبت می‌نویسی بعد با مغزت پاک‌نویسش می‌کنی". اصلاً قرار نبود از این زاویه موضوع رو عنوان کنم، اما اینطوری جهت گرفت. سعی می‌کنم تا حداقل از موضوع اصلی خیلی پرت نشم.

پی‌نوشت2: خیلی جالب (شایدم مضحک) هست که دقیقاً در روز تولد شاملو، بنویسم چقدر شاملو در ذهنم هست اما انقدر گیج باشم که فراموش کنم اونروز روز تولدش بود. حتی با دیدن عکسهای کسوف هم نفهمیدم (شاید بخاطر، خاطره دستکاری شده من هست که همش بیاد رفتنش بودم تا آمدنش، فکر کنم زیر سر همزاد شیطونم باشد).

پی‌نوشت3: واقعاً که دیشب ورزشکاران ایرانی گل کاشتند و بحق از آسمان دوحه بر ایران طلا بارید.

پی‌نوشت4: حیفم اومد اینو نگم. در برنامه نقد کتاب شبکه 4، دیشب یک کتاب خیلی خوب رو نقد کردند. دیدن جناب محمدرضا سرشار عزیز و شنیدن صدای آشنا و گرمش بعنوان مجری برنامه، یادآور خاطره‌ ظهر جمعه و قصه‌های دوست داشتنیش بود. اما کتابی که نقد کردند، رمانی از یوستین گوردر نروژی بود با نام (راز فال ورق)، نویسنده‌ یا بهتر بگم معلمی که با نوشتن (دنیای سوفی) به شهرت جهانی رسید. زمینه نوشتن رمان‌های این نویسنده توانای نروژی فلسفه هست و بواقع به زبانی شیرین و قابل فهم و در قالب رمان‌هایش به فلسفه پرداخته و... (توصیه می‌کنم حتماً این رمان رو مطالعه کنید)، اما یک نکته‌ای که در این برنامه‌های نقد کتاب و یا فیلم انجام می‌شه متأسفانه یک نگاه و زاویه دید یکسویه هست که به بیننده  از سوی کارشناس برنامه القا می‌شه. مثلاً دیشب در مورد نقد این کتاب موضوع به دریافت‌های حسی که شخصیت‌های رمان به عنوان یک آدم غربی داشتند اشاره می‌شد و اینکه این نوع شهود و دریافت‌های حسی در غرب با دریافت‌های و شهود که در عرفان شرقی یا فلسفه اسلامی و یا در قرآن به اون اشاره می شود تفاوت دارد. دریافت‌های غربی‌ها بر پایه اومانیسم هست و از وجود خود انسانها سرچشمه می‌گیرد، اما در شرق همه چیز به خداوند بازگشت دارد.

حالا سؤال اینجاست که آیا بشر (غربی، شرقی، سیاه، سفید و...) بعنوان مخلوق ستایش شده خداوند و ولی‌نعمتش در روی زمین که از ذات خداوند هست، آیا دریافت‌هایش جدا از ذات الهی‌اش هست؟ (بماند که بخاطر ملاحظات و بینش اسلامی موجود، حتی در بین فرهیختگان ما، تفکر خارج از این چهارچوب را هم برنمی‌تابند).

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/09/23 و ساعت 10:9 قبل از ظهر | 
شیره
 

 

جاسم ویشکاهی... شیره.

شب طلایی ایران، طلایی، طلایی شد. فوق‌العاده بود. یک فینال عالی، یک مبارزه جانانه و یک مدال طلای با ارزش توسط کاراته‌کای خوب کشورمون جاسم ویشکاهی در مقابل حریف قدرتمند ژاپنی بدست اومد. تیم ایران امروز 5 طلا گرفت، که به اندازه روزهای گذشته کاروان ایران، طلا گرفتند و با یک جهش 8 پله‌ای از رده 14 به رده 6 مسابقات صعود کردیم. امشب تیم بسکتبال ایران هم علی‌رغم شکست در مقابل قطر میزبان اما یک مبارزه عالی و جانانه برگزار کرد تا سربلند از زمین مسابقه خارج بشند. دست مریزاد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 10:47 بعد از ظهر | 
برادران روحانی
 

 

امشب شب ایران هست.

حسن روحانی قهرمان کاراته ایران هم طلایی شد. در مسابقه فینال برخلاف پیش‌بینی‌ها تونست حریف قدرتمند ژاپنی رو شکست بده و 4 مدال طلا رو برای کاروان ایران دراین روز بدست بیاره. واقعاً امروز کشتی‌گیران و کاراته‌‌کاهای ایران آبروی ورزش ایران رو خریدند. تو این لحظه هیچ‌کس اندازه خانواده روحانی (برادران روحانی، حسن و حسین) خوشحال نیست. تبریک.

کارتون عالی بود بچه‌ها. دست مریزاد.

انشاءا... جاسم ویشکاهی هم طلای شود تا بچه‌های ایران  که در این روز رکورددار کسب مدال طلا بودند، کارشن رو تکمیل کنند.

 

 

 

 

پی‌نوشت: منم امروز مدال طلا گرفتم. رکوردار آپدیت کردن شدم.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 8:51 بعد از ظهر | 
دلیران
 

 

ای سرزمین ایران

 ای مرز عشق و ایمان

 با من بخوان از همت دلیران...

 

 

 

تبریک مجدد و شادباش فراوان. کاپیتان علیرضا حیدری سومین طلا رو هم برای ایران به ارمغان آورد.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 7:31 بعد از ظهر | 
روز طلایی
 

تبریک و شادباش.

آفرین بچه‌ها واقعاً کارشون درسته. بازم ورزش اول کشور افتخار آفرین شد.

مراد محمدی و اصغر بذری در کشتی آزاد مدال طلا گرفتند. الان اصغر بذری رفت روی سکو و مدال طلایش رو گرفت. امیدوارم تا آخر امشب یک مدال طلا دیگه توسط علیرضا حیدری در کشتی و جاسم ویشکاهی در کاراته بگیریم، تا روز طلاییمون، طلایی‌تر بشه.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 7:7 بعد از ظهر | 
از ماست كه بر ماست

 

 

خوب الان چند ساعتي از اتمام بازي ايران با قطر مي‌گذره و كلي از آدرنالين خون من كه از هیجان وعصبانيت بالا رفته بود، حالا به وضعيت نسبتاً مطلوب برگشته. باخت 2-0 تيم فوتبال اميد ايران به تيم فوتبال اميد قطر كه ميزبان مسابقات بود شايد چندان بعيد بنظر نمي رسيد، البته نه بخاطر برتري فوتبال قطر بلكه ضعف مفرط تيم اميد ايران، اميد رو از هواداران فوتبال ايران سلب كرده بود. اما چيزي كه بيشتر تو اين بازي من رو ناراحت كرد و اميدوار بودم تا با برد تيم اميد تا حدودي برطرف بشه، شرايطي بود كه براي ورزش ايران در چند رشته توسط ميزبان مسابقات رقم خورد و اميدوار بودم تا حداقل مرهمي باشه بر آلام روحيمان.

ناداوري هاي وقيحانه قطري‌ها در بازی فینال تکواندو و محروم کردن قهرمان ارزنده کشورمون مهدی بی‌باک از مدال طلا، همچنین در کشتی فرنگی در مورد دو نفر از کشتی‌گیران ما که علناً شمشیر رو از رو بسته بودند، باعث تأسف بود. بی‌کفایتی مسئولین و نداشتن شهامت لازم برای اعتراض (با داشتن نایب رئیس فیلا جناب دکتر توکل، و جناب نمازی از برجسته‌ترین مقامات داوری در فیلا و عدم تلاش برای احقاق حق کشتی‌گیران ایرانی، آدم رو یاد مترسک‌های تو مزرعه می‌اندازه که هیچ‌کاری نمی‌کنند)، مقامات داخلی هم طبق معمول تنها به محکوم کردن و اظهار تأسف پرداختند، (رئیس‌جمهور: در مورد تکواندوکار ما بی‌عدالتی شد!!! چقدر تأثیرگذار بود این حرف، عجبا!!!). تنها امیدوار بودم تا تیم ملی امید ایران به رغم ناهماهنگی مفرط در خطوط سه گانه، حداقل براساس سیستم احساسی و علی‌اصغری ذاتیشون هم که شده، تیم میزبان رو ببرند تا آب سردی باشه بر پیکر آتش گرفته ورزشکاران ایرانی که در حقشون بی‌عدالتی صورت گرفت. اما زهی خیال باطل، بازی ضعیف و بزدلانه (به غیر از 2-3 نفر از بازیکنان) در مقابل تیم قطری که به نسبت میزبان بودن باید گفت انصافاً خیلی هم جوانمردانه‌تر از گذشته (کثیف‌شون)، با یک بازی بهتر و با انگیزه فراوان و با استفاده از جو ورزشگاه و سایر فاکتورها، بخوبی و عادلانه تیم بی‌لیاقت امید ایران رو ببرند و به فینال بازیها صعود کنند.

فوتبالی که هزار و یکنفر براش تصمیم می‌گیرند، دبیر موقتش 24 ساعته در حال هم‌اندیشی  و تعامل با دیگران هست. سرمربی تیم‌ معلوم نیست چطوری با این هوش و فراست در ایران ازش بعنوان یک مربی باکلاس اسم می‌برند، کمک‌های ایرانی که معلوم نیست تو این مدت یکسال و اندی خروس قندی لیس می‌زدند که از کمک‌ کردن و دادن اطلاعات لازم از فوتبال لجام گسیخته ما به سرمربی غافل بودند. سرپرست و مدیر تیم هم حرفش رو نزنیم بهتر هست (گندی که تا چند روز قبل از مسابقات زدند هنوز گریبان تیم رو گرفته، مدیری که ندونه بازیکن 25 ساله شرایط تیم امید رو نداره باید سرش رو بگذاره بمیره).

بازی مزخرف و خودخواهانه بعضی از بازیکنان تیم‌ملی (دقیقاً درست حدس زدید منظورم آرش برهانی است) که برای دلالهای عرب توپ می‌زدند، در کنار جسارت نداشتشون برای این بازی، باعث تأسف بود.

به هر حال باختیم به قطر، میزبانی که تو یک استادیوم زیبا (ساخته شده به سبک استادیوم‌های اروپا و خصوصاً انگلیس) با تنها یک بازیکن غیر قطری، سوریا (سباستین کوئینتانا) اروگوئه‌ای، تا فردا همه جا جار بزنیم به میزبان باختیم، بازیکنان خارجی داشتند، ما رو راه ندادند به استادیوم و...

بقول عادل فردوسی‌پور همه چی ما باید بهم بیاد. فوتبالمون هم به بقیه چیزها.

اینها رو با عصبانیت نوشتم، نه از روی عصبانیت بخاطر یک نتیجه فوتبال (تا حالا کلی از این باخت‌ها داشتیم)، نه بخاطر بازی ضعیف تیم ملی، نه بخاطر ضعف مدیریت و حرفهای صد تا یک غاز کارشناسان و بهونه‌های واهی، نه بخاطر اینکه دوست داشتم ببریم تا تو دهنی باشه برای ناعادلانه رفتار کردن با ورزشکاران ایرانی. تنها و تنها بخاطر عدالتی که وجود نداره. بخاطر اینکه هم از خودی توسری می‌خوری، هم از بیگانه‌ها. فقط همین.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: قرار نبود تا تموم شدن قصه (نسل ایکس در نقطه گاما) روزنوشت بنویسم، اما تلخی بعضی چیزها مثل زهر حلاحل می‌مونه که خیلی آزار دهنده هست و حتی شیرینی بدست آوردن 2 تا طلا توسط حسن روحانی و علی مظاهری در کاراته و بوکس هم نمی‌تونه، خوشحالت کنه.

پی‌نوشت2: با دیدن بهترین بازیکن آسیا از قطر (ابراهیم خلفان)، چقدر واسه فوتبال آسیا متأسف شدم. و تأسف بیشتر برای تیم خودمون، بخاطر باخت به تیمی که بهترین بازیکنش با یک فوت نقش زمین می‌شد.

پی‌نوشت3: امیدوارم این جمعه هم زودتر بیاد و این انتخابات مزخرف تموم بشه. دیگه از هر چی کاندید و رأی و هزارجور پیام و شعار خرکنی تجلی حماسه و...، داره حالم بهم می خوره.

پی‌نوشت4: چقدر این‌ روزها یاد شاملو هستم، وبلاگ پسرش سیروس را می‌خوانم. ناصرخان حرف شاملو را پیش می کشد. در دفتر شعرم از شاملو می‌نویسم. یاد پاییز و خاطراتش، یاد شاملو و رفتنش می‌افتم، هر چند می‌دانم مرداد 79 با ما وداع کرد. شاید رفتن و همگام شدن با پاییز زیباتر است. یادم باشد بعد از قصه و قبل اتمام پاییز از خاطره‌ای که باعث شد تا شاملو در ذهنم ماندگارتر شود، حتماً بنویسم.

پی‌نوشت آخر: یک ذهن مغشوش در سکوت نیمه شب، صدای تار استاد حسین علیزاده (امیدوارم برنده جایزه گرمی شود)، یک استکان چای قند پهلو، و کلی حرف برای نگفتن،  بایدم باعث شود تا هر چه می‌خواهی بنویسی. در ضمن داستان رو هم از فردا پی بگیرید.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 2:33 قبل از ظهر | 
نسل ایکس در نقطه امگا 1
 

 

 

 

"اقتدار شخصی، تعیین می‌کند که چه کسی می‌تواند از الهام بهره گیرد و چه کسی نمی‌تواند. تجربیات من از همنوعانم به من ثابت کرده است که تنها عده بسیار کمی حاضر به شنیدن می‌شوند و تازه بسیار کمتر هستند کسانی که این صدا را می‌شنوند و تازه بسیار کمتر هستند کسانی که حاضر می‌شوند تا به آنچه شنیده‌اند عمل کنند و از آن میان کسانی که حاضر به عمل می‌شوند، باز هم تعداد کمتری هستند که اقتدار شخصی دارند و می‌توانند از اعمال خود بهره گیرند"        

                                                                                                  (دون خوان)

 

 

خوب... الوعده وفا.

جمله بالا رو بدون مقدمه نوشتم، اما هدفی داشتم که اگر صبر داشته باشید و نوشته‌ رو تا انتها بخونید خودتون متوجه می‌شوید.

بعد از چند روز که قرار بود واستون یک قصه تعریف کنم، حالا فکر کنم وقتش باشه. به هر حال انسان هست و زندگی، ممکنه واسه ناگفته‌ها خیلی زود دیر بشه. هر چند نمی دونم نوشتن در این باره به چه دردی می‌خوره، اما می‌نویسم. بقول دون خوان: "اما نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است و در عین حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمی‌دانستیم و این جنون ساختگی ساحر است."  پس خوب گوش کنید (بخوانید).

اول از همه یک موضوعی رو بگم. در مورد مطالعه کردن یک کتاب، مقاله، نوشته و یا حتی شنیدن حرفهای و عقاید یکنفر هیمشه اینطور هست که بلافاصله با توجه به نظرات و عقاید و اون چارچوب ذهنی که  خودمون داریم، قبل از بررسی موضوع بصورت اتوماتیک‌وار واکنش نشون می‌دیم. خوب البته اینکه واکنش خودش یک فرایند طبیعی هست و بر طبق قانون نیوتن (عمل و عکس‌العمل) استواره خیلی خوب هست، اما بیشتر نظرم روی واکنش و عکس‌العمل آگاهانه هست. واکنشی که با اشراف  کامل به مسئله و از روی آگاهی انجام بدهیم. البته این نظر من هست و از روی تجربه‌ای که در برخورد و گفتگو با آدمهای مختلف داشتم اینطور نتیجه گرفتم که بیشترشون، نشون دادن واکنش براشون مهمه، نه برخورد آگاهانه با مسئله.  نمی‌خوام قضیه رو زیاد بپیچونم، لپ مطلب، قبل از اینکه از ترس از ناشناخته‌ها عقب بنشینیم، فرصت این رو به خودمون بدیم که حداقل یک تأملی داشته باشیم و نگذاریم این ترس دروغین سدی باشه برای ما.

اگر می‌بینید بین متن از نوشته‌ها و گفته‌های دیگران استفاده می‌کنم، دلیلش این هست که شاید حرفی رو که من می‌خوام بگم (هی دارم خودم و شما رو می‌پیچیونم و جونم در می‌ره تا 2 تا جمله مثل بچه آدم بنویسم)، اونها خیلی بهتر و عمیق‌تر گفتن (البته بماند که من خودم با این سبک نوشتن که، هی بخودم لینک بدم و اون وسط پارازیت ول کنم علاقه وافر دارم).

در مورد ترس از ناشناخته‌ها دون خوان می‌گه:

 

"اولین دشمن ما ترس از ناشناخته‌ها و تازگیهاست. بایستی تمام وضعیتهای پیشین و آشنا را ترک کنیم. آغوش‌گشای تازگیها شویم. این کار ما را می‌ترساند. بایستی خود و تصویری را که تاکنون از دنیا داشتیم زیر سؤال قرار دهیم. شیوه رفتاری جدیدی را پیش گیریم، شیوه‌ای که در توصیف آشنای ما از دنیا پیش‌بینی نشده است. این مسئله باعث سوء‌تفاهم و شورشهایی در اطراف ما و در خود ما می‌شود. بسرعت در موقعیت یک بیگانه قرار می‌گیریم، زیرا دیگر آزادانه عضو جامعه اعتقادی بودش نیستیم.

این مسائل می‌توانند ما را چنان بترسانند و به وحشت اندازند که متزلزل شویم. مایلیم از خود حفاظت کنیم تا ببینیم که بودش ما با تمام ارزشها و هنجارهای قانونی در تباهی است. با وجود این چاره ای نیست جز آنکه بر این ترس فائق آییم و اولین گام را برداریم. در مورد ما این گام «عمل کردن» است. بایستی عمل را آغاز کنیم و بی‌هراس یا هراسان راه را درنوردیم."

 

نه فرار نکنید اینجا قرار نیست آموزش عرفان سرخپوستی رو شروع کنم (هر چند شاید عرفان هم بخشی از نوشته باشد)، اما امیدوارم اوضاع این نوشته مثل قضیه معروف «آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ‌چی» نشود. در هر صورت با خوندنش ممکنه هزار و یکجور فکر کنید و آخرش هم هزارتا فحش و ناسزا بگین (خیلی فحشاتون ناجور نباشه، بالاخره منم جوونم بابا) که وقتتون تلف شده واسه این خزعبلات یا شایدم یوخده به فکر کردن وادارتون کنه. در هر صورت من می‌نویسم اون چیزی رو که حداقل در موردش فکر می‌کنم،  بدون ترس از قضاوت‌های دیگران. بقول خیام:

 

گر من ز می مغانه مستم، مستم

گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم

هر طایفه‌ای به من گمانی دارد

من زان خودم، چنانکه هستم، هستم

 

 

 

در هر صورت خوشحال می‌شم نظرتون رو بگید.

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1:‌ بر پدر هر چی جهان سوم و دوم و اول و... صلوات که نه اینترنت پرسرعت داری، نه امکاناتش رو. مشکل سر این هست که نوشتن در وبلا گ با تمام محاسنی که داره، یک ایراد داره و اونم اینکه اون حس واقعی رو کلمات نمی‌تونه همراه خودش داشته باشه (البته این به ضعف من در بکارگیری توانایی کلمات بر می‌گرده، نه خود کلمات، که همین‌جا ازشون بخاطر جفنگیاتی که گفتم طلب بخشش می‌کنم)، وگرنه فرض اینکه علاوه بر نوشتن مثلاً بعضی حرفهات رو در غالب یک فایل مدیا می‌گذاری رو وبلاگت و راحت حرفات رو می‌زنی... بگذریم. به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست، شایدم یکروزی به این آرزوی ملت آنلاین دست‌ یافتیم.

پی‌نوشت2: خودمم خسته شده بودم از اینکه هی بیام روزنوشت بنویسم (امروز فلانی مرد، 4تا برنز گرفتیم، رأی می‌دین یا نه؟ و هزارتا چیز دیگه)، گفتم هم قصه رو تعریف کنم، هم به قسمتی از وعده‌های قبلی که گفته بودم "ادامه دارد..." عمل کنم.

پی‌نوشت3: بازم معرفت بچه‌های جنوب که پی‌جور حال ناصر عبدالهی هستند. امیدوارم سلامتیش رو هر چه زودتر بدست بیاره.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/09/21 و ساعت 4:38 قبل از ظهر | 
نه
 

 

داشتم کتابهایی رو که چند روز پیش خریده بودم، یک نگاهی  بهشون می‌کردم تا ببینم کدوم یکی رو بگذارم اول صف تا زودتر بخونم. چشمم افتاد به کتاب «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» از نادر ابراهیمی که خریده بودم، یکی از بهترین و قوی‌ترین کارهای نادر ابراهیمی هست (بنظر من). چند صفحه ورق زدم و یک متن قشنگی خوندم حیفم اومد ننویسم. شاید خودتون هم خوندید، شایدم نه، به هر حال تکرار زیبایی‌ها زیباست. جمله از کی بود؟ یادم نمی یاد... پس علی‌الحساب به پای خودم بگذارید.

داره بارون می‌باره از سر شبی، اینم نمونش (چند بار تا حالا نوشتم داره بارون می‌باره!؟) ولی بازم می‌نویسم که آره... داره بارون می‌باره، چون بارون زیباست. و تکرار زیبائیها زیبا.

 

 

 

... نه ، هلیا، تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه‌ی شادی‌ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدٌی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می‌کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما می‌توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین‌کنندگان امکانات نبودیم...

                                                (از:نادر ابراهیمی/ بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم)

 

 

 

 

 

 

 

تو هشتمین روز المپیک آسیایی بالاخره با همت یوسف کرمی صاحب دومین مدال طلا شدیم. یاشاسین یوسف. ولی دلم واسه مهدی بی‌باک سوخت، طفلک بعد از اون مبارزه خوب با تکواندوکار قطری با نامردی حقش رو خوردند. بعد از بازی همه بخاطر تلاشش ازش تقدیر کردند و قرار هم شد بعنوان برنده مدال طلا پاداش دریافت کنه، که خوب البته این کمترین کار برای تقدیر از زحماتش هست و همچنین ماله‌کشی واسه کم‌کاریهای خودمون که بدلیل مدیریت عالی و محبوبیت زیادمون عرضه نداریم 2 تا کرسی مهم تو میادین بین‌المللی داشته باشیم تا انقدر راحت حق ورزشکارامون پایمال نشه.

تیم ملی امید هم با بازیهای ناهماهنگ (شما بخونید مزخرف و اعصاب خورد‌کن) الله بختکی تونست چین 10 نفره رو به زور اونم در ضربات پنالتی ببره (به سبک فرزاد حسنی: بابا ایول، بابا دمت‌گرم، عجب شاهکاری کاشتین). مهاجم‌های خودخواه تیم ملی، هافبکهای وارفته، دفاع سوئیسی (پنیر سوئیسی)، دروازه‌بان سوتی (طفلکی رودباریان از زور اعتماد بنفس زیاد داره می‌ترکه)، رفتیم مرحله بعد، حالا ببینیم تیم پر مدعامون اینجا چی کار می‌کنه.

 

بعضی‌ها رو دیدین چقدر زیگیل‌اند، مثلاً محترمانه اما خودخواهانه می‌خوان به خواستشون برسند. نه آقاجون برو دنبال کارت، برو این دام بر مرغ دگر نه، ما نیستیم. حالیت نمی‌شه. واسه من گفتن نه سخت نیست، تو روحیه‌ات لطیفه می‌ترسم، بالا بیاری. حالا تو هی اسرار کن، منم می‌گم باشه، شاید، امروز نه، و... . هر جور راحتی.

 

 

یکی از خصوصیتهای کارهای مهران مدری این هست که اول دوست داری نگاه کنی، بعد فکر می‌کنی مالی نیست و احتمالاً کلیشه‌ای کار، اما یخورده که کارش بقولی لعاب می‌اندازه تازه خودش رو نشون می‌ده. البته فعلاً قضاوت زوده اما چیز دندون‌گیری نبوده باغ‌مظفر تا به اینجا، البته رویکردش به آوازها و تصنیف‌های موسیقی ایرانی و بنوعی احیاء اونها یکی از کارهای مثبت در سریال باغ مظفر همچون شبهای برره هست. به هر حال امیدوارم مدیری به این زودیها تموم نشه چی خودش چی کارهاش و همیشه تازه و بکر باقی بمونه.

 

 

 

انتخابات

 

 

یعنی وجداناً اگه این عکس رو نمی‌گذاشتم، خیلی... خیلی... بودم. من می‌میرم واسه این شور، واسه این مشارکت، واسه این دموکراسی، واسه این تلاش برای بهتر شدن، واسه این امید به زندگی. یعنی با دیدن این عکس اگه نرید انتخابات و رأی ندین خیلی... نامردین. همین. بقیه‌ عکسها اینجاست. کلی سر صبحی مشعوف شدیم.

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: اَه مردیم بابا با این سرماخوردگی، بعد حدود 2-3 سال که گوش شیطون کر مریضی سراغمون رو نمی‌گرفت، حالا هی فرت و فرت دق‌الباب می‌کنه که تشریف آوردند. نوشتن با این آبریزش بینی که شده آبشار نیاگارا (ایش نگین تمییز بابا، همش آب هست) چقدر سخت می‌ماند (آخرش خیلی ادبی شد). توصیه و تجربه بهداشتی اینکه هنگام سرماخوردگی قرقره با آب نمک یکی از مؤثرترین داروها و مسکن‌ها هست. حال خود دانید، از ما گفتن. زت زیاد.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/09/19 و ساعت 5:41 قبل از ظهر | 
انتخاب
 

 

 

 

یکی از محاسن انتخاب خوب این هست که چون از روی آگاهی انجام شده، از نتیجه کار راضی هستی. حالا می‌خواد انتخاب، یک بخاری باشه یا انتخاب یک، دوست خوب.

دیشب با یکی از بهترین دوستام که خوشبختانه در خیلی از زمینه‌ها با هم وجوه مشترک زیادی داریم (از جمله کتاب و کتاب‌خوانی) از بعدازظهر تا پاسی از شب (تا قبل از اینکه فروشنده از بی‌حوصلگی و خستگی ما رو با تیپا باندازه بیرون)  به چندتا از کتاب‌فروشیها سر زدیم و بدون غرزدنهای رایج و ملاحظاتی که برای انسانهای نئوندرتالی که همراهیت می‌کنند، در کمال آرامش از تورق انواع و اقسام کتابها لذت بردیم و مقداری خرید هم کردیم، که سر فرصت و بعد از مطالعه در موردشون می‌نویسم.

وقتی با این دوستم معمولاً به همچین تورهای مشترک فرهنگی می‌ریم، با یک مشکل عمده روبرو هستیم و اونم کمبود زمان برای حرف زدن هست (خانوم‌ها لطفاً خوشحال نشوید، این کمبود زمان بخاطر حرف‌زدنهای زیاد نیست، بلکه برعکس سکوت بسیار است)، چون انقدر سرمون گرم کار خودمون می‌شه که تا وقت رفتن یادمون نمی‌افته که ما اصلاً با هم اومده بودیم بیرون (ما به معنای واقعی کلمه، سکوت در عین بودن در کنار یکدیگر رو اجرا می‌کنیم)، دست آخر هم تازه یادمون می‌افته که راجع به چند تا موضوع باید حرف می‌زدیم که باز به جلسه بعد و بعد موکول می‌شه.

چند ساعت حضور در کتاب‌فروشیها آدم رو با حقایق جالبی آشنا می‌کنه. اول اینکه واقعاً اوضاع کتاب‌خوانان و اهل کتاب تو چند سال اخیر نسبت به قبل یک‌مقدار بهتر شده (که جای امیدواری هست)، اما هنوز هم اونی که پول داره تا کتاب بخره، به خود کتاب چندان توجه‌ای نداره و بیشتر جمع‌آوری کتابهای نفیس از هر قسم برای کلکسیونش مهم‌ترین عامل هست (هر چقدر بزرگ‌تر و شکیل‌تر، بیتر هست). یکی دیگه از این حقایق، این هست که چقدر توانایی مقابله با هوس‌‌هاتون رو دارید، آیا می‌‌تونید با داشتن لیستی بلند بالا در دستتون از کتابهایی که قصد خریدن اونها رو دارید، اما فکر عواقب اون و بی‌پولی تا آخر ماه رو بجون بخرید یا نه.

دیدن رفقای قدیمی و تبدیل شدن کتاب‌فروشی به یک پاتق برای دیدن دوستان از جمله این حقایق هست. قیمت بالای کتابها به نسبت درآمد سرانه ایرانیها هم یکی از حقایق تلخ هست، که خرید زیاد با جیبهای درویشی (مثل جیبهای من) چندان منافاتی ندارد. و یکی دیگه از این حقایق تلخ این هست که ایرانی جماعت چقدر به غذای جسم بیشتر از غذای روح اهمیت می‌دهد (با دیدن انواع و اقسام رستورانها، پیتزا‌فروشیها، فست‌فودها و سایر اصناف در حیطه غذای جسم، که تا پاسی از شب در حال سرویس دادن به ملت همیشه در صحنه که همچون گرسنگان اتیوپیایی به این اماکن هجوم می‌آورند، نتیجه‌گیری اینچنینی چندان غیرمنصفانه نیست).

البته چند ساعت بودن در کتاب‌فروشیها روشنگر حقایق دیگری هم هست مثلاً چقدر فضای کتابفروشیها کوچک و بدون کمترین امکانات برای خریداران هست و یا...، بگذریم. حرف برای نگفتن بسیار هست.

 

آخرین ماه پاییز هم از نیمه گذشت، زمستون می‌خواد زورکی خودش رو جای پاییز جا بزنه اما هنوزم بوی پاییز و خش‌خش برگها رو می‌شه حس کرد.

 

 

جنبش دانشجویی

 

هر چند که بنظر می رسه جنبش دانشجویی در ایران خیلی وقته، رنگ باخته و دغدغه دانشجویان امروز ایران چیز دیگریست، اما شنیدن اخبار حضور دانشجویان در دانشگاههای کشور برای نشان دادن حضور جنبش دانشجویی و تلاش آنها موجب دلگرمیست.

 

 

 

سانسور

 

جدیدترین خبری که تو این چند روز در مورد محدودیت ایرانیها پیچیده، آیین‌نامه مربوط به  ثبت وبلاگها و وب‌سایتها بین ملت آنلاین ایرانی است، از اون شوخی‌های بزرگ هست که مطمئناً و متأسفانه  تلفات زیادی هم خواهد داد (یکیش من که خیلی معروف هستم!!!)، اما بازم روسیاهی به ذغال می‌ماند.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: از مزایای دنبال طاووس (کتاب) رفتن در هوای سرد همین است که گلودرد و آبریزش‌بینی از بهترین دردهایت باشد.

پی‌نوشت2: راستی یادتون که نرفته، قصه رو می‌گم. می‌گم براتون البته یوخده صبر کنید.

پی‌نوشت3: این هفته جمعه‌نوشت داشتیم (می‌بینین که...).

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/09/17 و ساعت 4:47 قبل از ظهر | 
چوب الف
 

روز دانجشو

 

 

درسته که یکی دو سالی هست از درس و مشق دور افتادم و دیگه جزو جماعت دانشجو محسوب نمی‌شم، اما از اونجایی که علاقه مفرطی به آموختن دارم و تا مهیا شدن فرصت مجدد برای ادامه تحصیلات خودم رو همیشه یک دانش‌جو محسوب می‌کنم، بهانه 16 آذر هم یادآور دوران دانشجویی هست.

16 آذری که مثل خیلی از روزهایی که تو تقویم به یک بهونه یادآور خاطرات تلخ و شیرینی هست. 16 آذری که یادآور تلاش و ازخودگذشتگی انسانهایی هست که با یدک کشیدن نام دانش‌جو و نه صرفاً دانشجو، برای آزادی آحاد افراد، این جامعه استکبارزده و استثمار شده توسط حاکمان زمان، بدون حمایت در تنهایی و بی‌کسی طلایه‌دار نهضت آزادگی برای  زدودن زنگار از چهره این جامعه غفلت‌زده بوده و هستند. و تاوان این عشق به وطن رو با خون‌شون در تقویم  زمان ثبت کرده‌اند.

16 آذر برای من یادآور خواندن ترانه آزادی، ترانه یار دبستانی من هست. یادآور و گرامی‌داشت تمام دانش‌جویانی هست که برای رسیدن به آرزوی دیرینشون که، عدالت و آزادی، و زندگی شایسته هر ایرانی از هر قوم و نژادی و با هر گونه طرز تفکری هست می‌باشد. یادآور تمام افرادیست که برای من وتو سرود "ما" شدن سر دادند.

 

 

 

 

 

 

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی‌فرهنگی ما

هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب

بد اگه بد

مونده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده‌ها رو پاره کنه

کی می‌تونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من...

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: در همین رابطه بخوانید، پیام دکتر ناصر زرافشان را.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/09/16 و ساعت 7:51 بعد از ظهر | 
یل آذربایجان
 

 

حسین رضازاده

 

 

یاشاسین حسین رضازاده

 

 

 

 

پی‌نوشت: بعد از 5 روز انتظار، باز هم یل آذرآبادگان (آذربایجان) برای وطن افتخار آفرین شد. تبریک و شادباش.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/15 و ساعت 10:45 بعد از ظهر | 
روزمره‌نوشت
 

 

 

 

ذغال‌نت و هفت‌خان رستم

تو این چند روز که سرعت ذغال‌نت در حد فاجعه بوده است و دیدن یک صفحه خشک و خالی و بدون مخلفات (عکس و مدیا و...) با سرعت اسمی 48 کیلوبایت و سریعترین بروزر موجود (اپرا ورژن 9) با احتساب دیسکانکت شدن‌های رایج، میانگین حدود 5 دقیقه طول می کشد، نوشتن و بروز کردن وبلاگ را می‌توان با یکی از خان‌های هفت گانه که رستم دستان در شاهنامه فردوسی علیه‌رحمه گذراند مقایسه نمود.

چند روزی بود که از دست ارورهای بلاگفا نفس می‌کشدیم، که بلای دیگر نازل شد.

دیشب هم یکی از حضرات مسئول، در باب قطعی اینترنت کشور داشتند افاضه می‌فرمودند که: بله فیبر نوری که از فجیره امارات عبور می‌کند و یکی از گذرگاه‌های اصلی دسترسی به اینترنت کشور هست، دچار مشکل شده است و به همین سبب اختلالاتی رو در چند روز گذشته در اینترنت کشور شاهد بودیم.

مجری برنامه علت را جویا می‌شود و مسئول فخیمه در پاسخ اظهار می‌دارد که بله چون این کابل از زیر دریا عبور می‌کند (تابحال فکر می‌کردیم غیر از آب، راه ارتباطی دیگه‌ای هم با امارات داریم و بنده بی خبرم، و البته پر واضح هست که از هوا نمی‌توان کابل رد کرد) و بدلیل تردد کشتیها و لنگر انداختن که این امر موجب پاره شدن کابل مربوطه شده است (البته برای ما هم جای سؤال هست که چگونه کشتیها وسط دریا می‌ایستند و لنگر هم می‌اندازند، شاید اون وسطها خلوته و راحت‌تر می‌شود ماهی و یا چیزهای دیگر گرفت!!!) ، همچنین ایشان اذعان داشتند که مشکلی نیست و تا حدود یک هفته دیگر مشکل کلاً رفع می‌شود ( سرعت ماست مالی کردنمان چقدر بالا رفته است... عشق است) و هم‌اکنون هم مشکلی نداریم و بار ترافیک را پخش کردیم و تنها در ساعاتی که پیک مصرف بالاست، احتمال تداخل بوجود می‌آید.

البته ایشون نگفتند که ساعات پیک مصرف کی هست، ما که تو این چند روزه هر موقع اومدیم به پیک مصرف خوردیم (حالا بگین ما ملت همیشه در صحنه و همیشه آنلاین نیستیم).

 

 

 

 

نادر ابراهیمی

 

نادر ابراهیمی

همین دیروز بود که از نادر ابراهیمی عزیز و چهل نامه‌ای که به همسرش نوشته بود گفتیم. امروز هم خبری دیگر از این نویسنده توانای کشورمان دیدم، متأسفانه بدلیل ضایعه مغزی که چند صباحی هست با آن دست به گریبان هست توانایی تکلم و اخیراً راه رفتن را هم از دست داده است.

تنها چیزی که به ذهن می رسد بحث کهنه، نخ‌نما و بواقع اعصاب خوردکن حمایت از سرمایه‌های ملی هست و دیگر هیچ.

آرزوی سلامتی برای نادر ابراهیمی عزیز می‌کنم، امیدوارم تا با قلم تواناش دوباره به عرصه زندگی بازگردد.

 

 

 

به بهانه روز محیط‌بان

صحبت از سرمایه‌های ملی شد. همیشه وقتی از یک کلمه استفاده می‌شه با توجه به بیشترین کارکرد اون کلمه ذهن شرطی شده انسان به همان سویی که بدان خو گرفته معطوف می شود. حالا  در مورد سرمایه‌های ملی هم اینطور هست که بلافاصله ذهن بسمت یک هنرمند، اثر ملی و یا با تبلیغاتی که در مورد استفاده بهینه سوخت می‌شود بسمت بنزین و گاز و... می‌رود. اما تنها کارکرد سرمایه ملی مختص به این دایره کوچک  لغوی نمی‌شود، بلکه حوزه‌های بیشتری رو در بر می‌گیره از جمله می‌توان همین محیط‌بانان ارجمند کشور رو مثال زد که، با توجه به نوع کار و اهمیت نقش اونها در حفظ منابع ملی بعنوان یک سرمایه ملی مطرح می باشند. انسانهایی که در بدترین شرایط جوی و در دورافتاده‌ترین نقاط کشور و با کمترین منابع مالی و حمایتی به انجام وظیفه‌ با عشقی مثال زدنی می‌پردازند که جای تقدیر بسیار دارد.

 

 

 

بابک بیات

خوب چند روزی از درگذشت بابک بیات عزیز سپری می‌شه، اما خوشبختانه یاد و خاطر او توسط علاقه‌مندانش به هر شکل زنده نگه داشته می‌شه، پس از اینکه سایت زنده‌یاد بابک بیات هم از ...ترینگ مخابرات در امان نماند. سایت دیگری به اطلاع رسانی در مورد بابک بیات می‌پردازد که امیدوارم از دست این ...ترینگ مخابرات در امان بماند.

 

 

 

 

نام‌آوران

امروز روز سوم المپیک بازیهای آسیایی هست، ورزشکاران ایرانی هم مطابق 2 روز گذشته در چند رشته به رقابت با حریفان آسیایی می‌پردازند که امیدوارم امروز بتونند به مدال طلا دست پیدا کنند تا اوضاع‌مون در جدول رده‌بندی مدالها یکم سر و سامان  بگیره. در 2 روز گذشته تنها 2 مدال نقره توسط جودوکار کشورمون در روز اول و در روز دوم در دوچرخه‌سواری بدست آوردیم که چندان راضی‌کننده نیست. دیروز با اعضا یکی از تیمهای قایقرانی بانوان، حاضر در دوحه مصاحبه می‌شد، که همشون بلااستثناء از اینکه تونستند خودشون رو به خط پایان مسابقه برسونند اظهار خوشحالی می‌کردند!!! البته در اینکه همه اعضای تیم در رده جوانان بودند (16-18 ساله) و تجربه خیلی کمی داشتند حرفی نیست، اما هزینه کردن و فرستادن یک تیم با این شرایط و گرفتن این نتیجه قابل توجه و جای هزارتا علامت ؟ داره، در حالیکه چین در 2 روز اول مسابقات حدود چهل و اندی مدال گرفت.

این مازیار زارع هم عجب گلهایی با شوت‌هاش می‌زنه واسه تیم امید، با اینکه خودش می‌گه شانسی بود اما واقعاً آدم رو یاد زنده‌یاد سیروس قایقران و شوتهای زیباش می‌اندازه.

 

 

 

روزنوشت

تو این چند وقته نوشتنم در این وبلاگ شده مثل سایر روزمرگیها که در زندگی با اون مشغول هستی و ککت هم نمی‌گزه، و برای اینکه از این حالت جمود نوشتن در بیام، می‌خوام یک قصه براتون تعریف کنم، البته من فقط  راوی قصه‌ای هستم  که خودمم هم شنیدم پس نتیجه‌گیری و برداشت (از نوع آزاد، مثل تریبون آزاد) به عهده خود شماست. فقط باید یکم ذهنم رو جمع و جور کنم تا بنویسم، به همین دلیل یکم باید درنگ کرد.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: علاقه‌مندان مهران مدیری و باغ‌مظفرش، فراموش نکنند که از امشب ساعت 7/45 پخش اولین قسمت این مجموعه طنز آغاز می‌شود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 11:15 قبل از ظهر | 
تلخ و شیرین
 

 

 

 

عیدتون مبارک

امروز عید هست، منم طبق روال معمول بهتون تبریک می‌گم.

 

 

مولودی یا...

بساط جشن و سرور اینروزها و مخصوصاً امروز براه هست. مولودی بازی هم که خوراک اینروزهاست.

خودتون که بهتر می‌دونید. تو قسمت مردونه چه خبره؟ جماعت جمع می‌شن واسه چند ساعت دور هم و به هر مناسبتی (مثلاً میلاد امام رضا) به سرکردگی یک مداح اهل بیت که تو این روزها نقش مولودی‌خوان رو ایفا می‌کنند (بالاخره زن و بچه آدم خرجی می‌خوان) با یک صدای نتراشیده و نخراشیده که معلوم نیست گریه می‌کنه یا می‌خنده، همچین عربده می‌کشه که صداش تا هفت تا کوچه اونطرف‌تر هم می‌رسه، از جماعت هم می‌خواد که با دست زدن اونم به سبک خاص این مجالس (دستها بالای سر قرار بگیره) همراهیش کنند، بعد هم میوه و شیرینی و خرید فروش ارز و ملک و ماشین و...، صاحب مجلس که احتمال قوی حاجی هم هست یک بادی به غبغب می‌اندازه که آره کیف کنید چه مجلسی گرفتم (البته از ژستش نمی‌خونید، تریپ افتاده می‌یاد).

قسمت زنونه که نگو و نپرس. اگه صاحبخونه تو مایه‌های سنتی باشه (حاج خانوم)، کلی از زن‌های فامیلشون که غالباً هم تریپ تو مایه‌های حاج‌خانومی (اونم از اون حاج‌خانومها) بهمراه عروس و دختر بزرگه و کوچیکه و احتمالاً وسطیه، که همراهشون به اندازه کافی بچه قد و نیم‌قد دارند. با فیس و افاده جلوس می‌کنند، تو این مجلس تریپ رو کم کنی با کلی طلا و علا که از گل و گردنشون آویزون هست یا تو دستاشون دیده می‌شه و پوشیدن لباسهای خفن مشکی (رنگ پایه تو مجالس شادی و عزا) و داشتن چادرهایی از جنس فرش (نشان دهنده مرغوبیت کالا به لحاظ کیفی و قیمتیست)، در ضمن نمایش دختران  دم‌بخت و بحثهای مربوطه به خوبی دنبال می‌شه. همچنین حضور در کلیه اماکن متبرکه و محتمل به متبرکه و تعدد دیدار از امتیازات مدعوین به حساب می‌آید.

اما هنوز تموم نشده (برنامه‌های خانومها همیشه مفصل‌تر برگزار می‌شه)، تو مجالس آپدیت‌شده و باکلاس هم که قضیه با همراهی یک عدد حاج‌خانوم آپگریت شده و غالباً جوان که با کلی وقت ندارم و قیمت خیلی بیشتر هست و آژانس فراموش نشه و... کلی از این افه‌های رایج، برگزار می‌شه در محلی که ظاهراً قراره مجلس ساده و بی‌ریایی باشه که به میمنت میلاد یکی از معصومین برگزار می‌شود، اما بیشتر به محل برگزاری فشن شباهت داره، خانومهایی که غالباً در رده میانسال و جوان هستند، با نمایش گذاشتن جدیدترین طرح‌ها و رنگ‌های البسه و زیورآلات با آرایشهای خفن در یک رقابت تنگاتنگ برای پایین آوردن فک سایر رقبا هستند. مجلس هم که ظاهراً با دف اما با سبک آهنگهای عربی تو مایه‌های نانسی عجرم و نوال زغبی (بستگی به سبک و استعداد حاج‌خانوم مولودی‌خوان دارد) و با همراهی دست و سوت و قر کمر خانومها همراهی می‌شود، اومدن افه، نمایشهای رایج، پچ‌پچ و غیبت و... که از ملزومات چنین همایشاتی هست (البته این قسمت آخری مردونه و زنونه نداره فقط سبکش فرق داره).

خلاصه‌ که اینم روز عیدمون و جشن گرفتنمون هست. بماند که چقدر پول و وقت و... صرف اجرای این رسومات می‌شود. فایدش چیه؟ الله و اعلم. نمی‌شه بهتره این سرمایه‌ها رو صرف کرد، اینم نمی‌دونم.

 

 

 

آنچه شما خواسته‌اید

اوضاع جالبی هست تو مملکتمون، همه دست به دامان امام رضا هستند (شرمنده، جماعت می‌گن دامن دارین). تو رو خدا من مادرم رو از تو می‌خوام امام رضا، من پول می‌خوام، من کار می‌خوام، من شفای بچم رو می‌خوام، من فلان چیز می‌خوام، من بهمان چیز می‌خوام، خودت من و دریاب... یا امام رضا.

امام رضا هم دست می‌کنه از تو جیبش (وقتی می‌گین دامن داره، حتماً دامنش هم جیب داره) هر چی شما امر می‌کنید واستون در می‌یاره.

دستها رو به آسمون  می‌خوایم دعا ‌کنیم، به حق امام رضا جوونهامون کار داشته باشند، جوونهامون زودتر برن خونه بخت (انقدر رو دست نه‌نه باباهاشون باد نکنند و بلای جونشونشند)، سال پر برکتی داشته باشیم و به اندازه کافی برف و بارون بیاد (بیشتر موارد تو شبهای قدر مصرف شده، سوژه کم داریم)، تصادفات جاده‌ای کم شود، چاله چوله‌های خیابونها پر بشه، طرح‌های عمرانی نیمه تمام، هر چه سریعتر پایان یابد و قص علی... (گفتن به حق امام رضا واجب شرعی است، طفلک امام رضا، چه دلی داره که این همه کار می کنه و دم نمی‌زنه).

 

 

 

روز جهانی معلولین یا محلولین

تقویم رو که باز می‌کنی غیر از میلاد امام رضا، نوشته روز  تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و روز جهانی معلولان. با اولیش که تصویب قانون اساسی هست کاری نداریم (این روز عیدی خونمون رو با این قانون کج کوله کثیف نکنیم بهتر هست).

اما می‌رسیم به مناسبت بعدی روز جهانی معلولان. ولی فکر کنم باید عنوانش تو ایران عوض بشه، فکر کنم مثلاً بگذارن روز جهانی محلولین بهتر هست. اصولاً ما تو مملکتمون قشری بنام معلولین نداریم، اینکه انسانهایی هستند که بدلیل نواقص مادرزادی یا سوانح و یا صدمات جنگ (شما بخونید 8 سال دفاع مقدس)، دارای وضعیتی غیر از شرایط معمول هستند، اصلاً، ابداً، محال ممکنه که وجود داشته باشند، نسلشون همزمان با دایناسورها منقرض شده. لزومی نداره ما وقت خودمون رو برای اینها تلف کنیم. سالماشون به چه دردی می‌خورند که این ناقص‌الخلقه‌ها بدرد بخورند.

با کمال تأسف، تأثر، تعلم و هزارتا واژه جور و ناجور که بدرد بخوره و عمق فاجعه رو نشون بده باید بگم اگه شما غیر از این در رفتار مسئولین که بیانگر نظری مخالف با نوشته‌های سطور بالایی باشه، بیایید بزنید تو گوش من. انگار اینها تو جامعه نیستند، رفت و آمد نمی‌کنند، خانواده ندارند، کار نمی‌خوان، تردد نمی‌کنند، خرج ندارند. اما دریغ از یک پیاده‌رو همسطح، دریغ از فرصت شغلی مناسب حال معلولین، دریغ از بیمه خاص معلولین، دریغ از رسیدگی و درمان، دریغ از یکم همدردی، دریغ از یکم درک، دریغ...

این فقط برای قسمت معلولینی هست که توانایی حرف زدن و راه رفتن دارند، گروه کم توانایان ذهنی که...، فقط یکسری به محل نگهداریشون بزنید، احنمالاً پس از چند سال به بهانه سکته، شوک و بیماری و... یهویی به سرای باقی می‌شتابند (اینجوری هزینه هم ندارند). خیلی نمی‌گذره که یکیشون از دست رفت.

زحمت عزیزانی که در حال خدمات‌رسانی هستند  و همچنین گروههای فعال رو نباید نادیده گرفت، که با فداکاری و از روی عشقشون به این کار (کمک به معلولین) می‌پردازند، اما با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی‌شه. وقتی پول، بودجه، برنامه مدون نباشه، وقتی یکی درد تو رو نداشته باشه نمی‌تونه درک کنه که تو چی می‌گی و چی می‌خوای.

خیلی وقته که تو جامعه لجام گسیخته ما معلولین تبدیل به محلولین شدند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/09/12 و ساعت 8:5 قبل از ظهر | 
پستی برای تمام هفته
 

 

 

 

سلام و اینا...

اول سلام.  ساعت 7 صبح هست، اول هفته بخیر، هفته خوبی داشته باشید.  تهرون و خیلی از جاهای دیگه کلی برف اومده، سمت ما خبری نیست (خوش به حال زٌوارای امام رضا)‌. دیشب همه کانالهای تلویزیون تو حالت دردسترس نمی‌باشد، قرار گرفته بودند (این زیر ساخته‌های محکم مملکتی که با یک نموره برف تلنگش درمی‌ره منو کشته، حالا هی داد بزنید انرژی هسته‌ای... دویست تومن بسته‌ای). خوب این از چاق سلامتی تا هفته بعد هم خبری نیست (سلام کردن می‌گم نه نوشتن).

 

 

امام رضا

 

تولد

تولد تولد، تولدت مبارک. بیا شمعها رو فوت کن تا...

 خوب چه اشکالی داره آدم واسه یک ائمه معصوم اینطوری تولد بگیره. نیت من که خیره. پس امام رضاجون تولدت مبارک. الان حرم کلی چراغونیه (بازم معرفت تهرونیا که می‌یان حرمت و چراغونی می‌کنن، ای... مشهدیهای خسیس)، نقاره هم می‌زنن که خیلی باحالاه، خلاصش که تو حرم جای سوزن انداختن نیست. یکی از باحالترین شبهای مشهد امشب هست. دلمون هم خوش بود واسه یکی دو سال (فکر کنم!) به همه سوزک می‌دادیم که آره ما امروز تعطیلیم و شما نیستین دلتون بسوزه... هی هی هی (این مثلاً زبونمون رو درآوردیم)، اما دیدن بابا نصف مملکت تو تهرون خوابیده، تا تولد امام رضاست سه سوت نصفشون تو مشهدن از بقیه جاهام می‌یان، تهران  و بقیه مملکت عملاً تعطیل می‌شه،  واسه همین تعطیلی ما رو کنسل کردن (بی‌معرفتهای حسود).

توضیحات: گفته باشم از همین الان، نیاین  بگین که نایب الزیاره باشم، الان صف ارتوپدی، ماموگرافی (همون نمی‌دونم روئیت بچه و اینها هست دیگه... گیر ندین بابا) و... تا سال بعد مشغول هست، پس لطفاً برای سال دیگه نام‌نویسی کنید. (البته اونهایی که زودتر گفته بودن رو کاریش نمی‌شه کرد).

 

 

 

ایدز

 

+ باشیم

بچه‌های عزیز بیایید مثبت باشیم. اما... اما نه از نوع اچ آی وی +،... باشه. اگه تو همه مدل تریپ مخفی و نمی‌دونم منفی و اینا هستید بهتر تو این یکی حتما‍ً منفی (-) باشید، هم واسه خودتون بهتر و هم واسه خودتون، چون غیر از خودتون هیچکس دیگه مهم نیست.

پس بیایید ایدزی نباشیم. هر غلطی که می‌کنید، اعم از اینکه مهتاد (معتاد) هستید، چیز هستید، چیز دیگه و... به جهنم باشید، اما ایدزی نباشید. سایر موارد هش (هیچ) مانعی ندارد. روز جهانی ایدز (یا مبارزه با ایدز!!!) هست، گفتم پیام بهداشتی متفاوتی غیر از پیغام همیشگی (دست تو مماغت نکن)، داشته باشیم.

توضیحات: خوب دیدم که، یکم چاشنی خشونت و اینا...، لازم هست، وگرنه  اصلاً متوجه نمی‌شین.

 

 

 

 

سیروس شاملو

 

دعوا

ها دعوا بیده... وپر.

چند صباحی هست که این آقازاده احمد شاملو مثل اینکه در مذمت (درست نوشتم!) رفتار سینه‌چاکان پدر خدابیامرزش از گوشه کنار و در هربابی هر چه در چنته داشته نوشته، که این نوشتن به مذاق بسیاری از دوستداران احمد شاملو عزیز خوشایند نبوده است. درهر حال هر کسی از ذن خود شد یار شاملو، حالا پسرش راست یا دروغ، خوب یا بد، نقد، استهزا و یا هر چه که اسمش رو بشه گذاشت، با چماق و بی‌چماق نظرش رو تو وبلاگش نوشته و همین شده سوژه جدید برای تو سر و کله زدن جماعت بلاگر و غیربلاگر. حالا اگه حالشو دارین و یکم دوست دارین عضلات گرفتتون یک تکونی بخوره، بپرین وسط دعوا، مهم نیست به کی و کجا فقط یک چک و لگدی بندازین و زودم از وسط مهلکه فرار کنید (ممکنه اون وسط بعنوان متهم ردیف اول گرفتنتون و حسابی مشت و مالتون دادن، پس حواستون باشه).

توضیحات: تو این چند سالی که وبلاگهای فارسی رو می‌خونم، کلی از این دعواهای مجازی که نمونه عینی از جامعه ایرانی هست رو دیدم، فقط اینجا نه اینکه مربوط به طبقه فرهیختگان می‌شه یه نموره با کلاس‌تر و قلمبه سلمبه‌تر از درگیریها حقیقی دنبال می‌شه. با این درگیرها که اصل فراموش می‌شه و آخرش هم تبدیل به تسویه حساب شخصی می‌شه، بدون نتیجه‌گیری معقول و روشن، کاری نداشتم، یعنی اصلاً برام مهم نیست (بگذار انقدر همدیگه رو بزنن تا آدم بشن)، اما وقتی پای یک شاعر ملی(حالا هر کدوم شاملو نه، فردوسی، خیام، حافظ و...)  وسط می‌یاد، حفظ حرمت و شأن فراموش نشه. همه انسانها خاکستری هستند، نه سیاه‌ سیاه و نه سفید سفید.

 

 

بگیر و ببند

بقول بچه‌های مشهد. فلال کنن آمدن (فرار کنید اومدن). آقا بگیر و ببندی هست که بیا و ببین. تو خیابونها که خیلی وقته می‌گن خانوم این چه حجابیه؟ مانتوت چرا تنگه؟  آقا چرا لباست آستین نداره؟ تو موبایلت چی‌داری و... فقط همین کوچه وبلاگستان کلید نکرده بودند که اینجام ریختن بگیر و ببند. خوبه من نبودم وگرنه اول از همه منو می‌گرفتم (نه اینکه خیلی معروفم و... اینا!!!). خلاصه که چندتا از بلاگرها رو ریختن گرفتن (شایعه رو حال کردین)، یعنی وبلاگهاشون رو ...تر کردن (اسشمو ببرم، فردا منم کنار بچه معروفها ...تر می‌کنن)، اول که گرگ بیابون رو دیدم، حالا هم زیتون، بقیه رو هم هنوز چک نکردم. خلاصه مواظب خودتون باشین سوار ماشینهای شخصی نشین و... (نه یک لحظه فکرکردم پلیس‌باز هست).

 

 

صلح، صفا، دوستی

امشب افتتاحیه بازیهای آسیایی (المپیک آسیایی) در دوحه قطر برگزار شد (سر فرصت در موردش خواهم نوشت، 3 میلیارد آدم دیدن فقط ما آدم نبودیم که مستقیم ببینیم)، اما نکته جالب حضور احمدی‌نژاد بعنوان مهمان ویژه در مراسم افتتاحیه بازیها و دیدارش با ورزشکاران اعزامی ایران به دوحه بود که خوب به اندازه کافی از دیشب روی این قضیه مانور شد و خبرنگاران پاچه‌خوار هی می‌گفتن: حضور یک رئیس‌جمهور در یک اردوی ورزشی بی‌سابقه هست و اینا...، رئیس‌جمهور هم طبق معمول کلی لاو ترکوند واسه ملت و پیامهای همیشگی که امروز چشم دنیا فقط به ملت ما هست و ورزشکاران ما نماینده ملت ایران هستند. ملتی که صلح و صفا و... رو بدنیا هدیه می‌دهد.

از اونطرف هم یکی از حضرات (فاضل لنکرانی) در پی شیطنت روزنامه آذربایجانی که گفته خاورمیانه پایین‌تر از اروپاست و مسیحیت هم بالاتر از اسلام هست و چند تا چیز دیگه، گفته گردن پدرسوخته رو به جرم ارتداد باید زد و... (البته همش به نقل از بنگاه شایعه‌پراکنی انگلیس هست). آدم کیف می‌کنه از این همه محبت و صلحی که از خودمون در می‌کنیم. (تولید مازاد داریم، به دنیا داریم، صلح و صفا صادر می‌کنیم).

 

 

بچه‌های احمدآباد

بابا دمتون گرم بازم معرفت دارین یادش هستین. الان اگه تو مشهد باشین و از احمدآباد رد بشین صدای ترانه‌های ناصر عبدالهی رو تو پاساژها یا از فروشگاهای موسیقی می‌شنوید. که خوب به یاد ناصر کار پسندیده‌ای هست. امیدوارم هر چه زودتر این بچه خوب جنوب حالش خوب بشه.

 

 

 

خصوصی

بفرمائید اینم خصوصی واسه شما، شما که دنبال چیزهای خصوصی مردم هستید. اینم کلی نامه خصوصی که عمومی شده واسه من و شما. بین این خصوصی با اون خصوصی تفاوت از زمین تا آسمان هست. این خصوصی رو آدم می‌بینه کلی حال می‌کنه. اون خصوصی رو هم، چی بگم... والا. (البته برداشت بد نکنید که من فیلم رو دیدم ها).

از اونجایی که من تازه وارد دوره نوین فرهیختگی شدم (قبلاً مفصلاً دوران تکامل خودم به عنوان یک انسان نئوندرتال تا یک موجود هوشمند و این اواخر کتابخوان رو تحت دو فقره پست دنباله‌دار از بزبز زنگوله پا تا... توضیح دادم)، یک متنی از نادر ابراهیمی خوندم وبا همون یک متن کلی خوش‌خوشانم شد از نوع نوشتن و بینشش، پی‌جور شدیم و بیشتر آشنا شدم با نوشته‌هایش. حالا هم که نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش در وب منتشر شده، اگر علاقه‌مند هستید یکسری بزنید، از همین قفسه خودمان هم راه دارد.

 

 

پرستوهای عاشق

خداحافظ

خداحافظ فرزندان سرزمین من، برادران زیبایم

شاهدان زمین و شهیدان پرواز

نگاهتان در قاب‌عکسها رساترین شعر است

من تنها زمزمه می‌کنم نامتان را و گریه می‌کنم وداعتان را.

 

بیاد تمام عزیزانی که در سانحه  C130  از میان ما رخت سفر بربستند. یادشان گرامی. 

 

 

 

هرمس

چند روز پیش در پی وبگردی با این دوست بلاگر آشنا شدم، خندم گرفت از جمله‌ای که در مورد اولین کامنتی که برای وبلاگش گذاشته‌اند، نوشته بود که امید ننوشتن برای هوا را برای او زنده کرده است. و اینکه به دوستان معرفی کنیم، چون حال کردیم با نوشته‌اش و همچنین از سرزمین استکبار می‌نویسد که می‌تواند کلی اطلاعات بدرد بخور به ما دهد و در ضمن چون خودم رفتم کامنت بگذارم، نگوید که خالی‌بند است پس قبلش معرفی می‌کنم خدمتتان، هرمس. نمی دانم از خدایان بود یا فراعنه مصری (بنازم به این حافظه)، تو این چند وقته کلی از اسرار اهرام مصر و توت انخ امون و ایل و تبارش خواندم، همه از کله‌ام پریده بیرون.

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: اولویت مناسبتها با خودتون، من دیگه حال ندارم ببینم کدوم اول و کدوم آخر. از نفس افتادم، انگار ویار نوشتن گرفتم، اومدیم دو خط بنویسیم بریم که، این شد که می‌بینید.

پی‌نوشت2: این پرسپولیس هم با این نتیجه گرفتنش کفر ما رو در می‌یاره.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/09/11 و ساعت 6:58 قبل از ظهر | 
همین است که هست!
 

 

 

 

That's Just Way It Is

همین است که هست!

 

 

 

All day long he was fighting for you

And he didn't even know your name

Young men come and young men go

But life goes on just the same

او تمام روز برای تو می‌جنگید

و حتی نام تو را نمی‌دانست

مردان جوان می‌آیند و مردان جوان می‌روند

اما زندگی به همان شکل همیشگی ادامه دارد...                               

 

 

And I don't know why

Why do we keep holding on

I don't know why

Pertending to be oh so strong

Oh why

Is there something I don't know

Or something very wrong, with you and me

Or maybe

و نمی دانم چرا  

چرا ما باز ادامه می‌دهیم   

نمی دانم چرا

وانمود می‌کنیم این قدر قوی هستیم    

چرا

چیزهایی است که من نمی‌دانم

یا اشتباهی درباره من و تو رخ داده، شاید

 

 

That's the way it is, there's nothing I can do

That's just the way it is

همین است که هست، هیچ کاری نمی‌توانم کنم

همین است که هست

 

 

 

They've been waiting for word to come down

They've been waiting for you night and day

They won't wait any longer for you

It may already be too late

آنها منتظر الهام کلام بودند

آنها شب و روز در انتظار تو بودند

آنها بیشتر منتظرت نخواهند ماند

احتمالاً خیلی دیر خواهد بود

 

 

And I don't know why…

 و نمی‌دانم چرا...

 

 

 

You see the dying, You feel the pain

What have you got to say

If we agree that we can disagree

We could stop all of this today                                                                                                                                                                                      

 

مردان را می‌بینی، درد را حس می‌کنی

چه چیزی برای گفتن داری

اگر توافق کنیم که می‌توانیم توافق نکنیم

همه این (جنگها) را می‌توانستیم امروز متوقف کنیم

 

 

It's been your life for as you can remember

But you cannot fight no more

You must want to look your son in the eyes

When he asks you what you did it for

تا آن زمان که بتوانی به یادآوری زندگی‌ات همین بوده

و بیشتر نمی‌توانی بجنگی

باید در چشمان پسرت نگاه کنی

وقتی از تو می‌پرسد که چرا این کار را کردی

 

 

Cos all day long he was fighting for you

And he didn't even know your name

Young men come and Young men go

But life goes on just the same

زیرا او تمام روز برای تو می‌جنگید

و حتی نام تو را نمی‌دانست

مردان جوان می‌آیند و مردان جوان می‌روند

اما زندگی به همان شکل همیشگی ادامه دارد

 

 

I don't know why…

نمی‌دانم چرا...

 

 

 

 

(فیل کالینز- ترجمه: ادیب وحدائی/ هفته‌نامه پرسپولیس/ شنبه 3 اردیبهشت 1379)

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: خوب قبلاً گفته بودم از كارهاي خوب بچه‌هاي هفته نامه پرسپوليس اینجا مي‌گذارم، اينم يكي از ترجمه‌های ادیب وحدائی، خودش می‌تونه توضیح خیلی خوبی باشه برای خیلی چیزها.

پی‌نوشت2: از نیمه‌های شب داشت برف می‌اومد، صبح از پشت پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم دیدم هنوز اونقدر نیست که زمین سپیدپوش بشه، تا ظهر چند بار بیرون رو نگاه می‌کردم، هر دفعه هم چشمم به پسر همسایه می‌افتاد در حالیکه کلاه پشمی سرش گذاشته بود صورتش رو به شیشه پنجره چسبونده بود و با حسرت به بیرون نگاه می‌کرد. هر دفعه که قیافش رو نگاه می‌کردم خندم می‌گرفت می‌دونستم تو چه فکریه با خودش می‌گفت خدایا خدایا برف بیشتر بیاد تا شنبه مدرسه‌ها تعطیل باشه، منم با خودم می‌گفتم کور خوندی شنبه همچین هوا آفتابی و خیابونها خشک باشه که کیف کنی، چه معنی داره موقع ما برف انقدر کم بیاد تا تعطیل نشیم حالا واسه شما پارتی‌بازی کنند.

پی‌نوشت3:  فردا جمعه نوشت نداریم (خوب فیطیله جمعه تعطیله) شایدم نوشتم، تا ببینیم چی می‌شه.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/09/09 و ساعت 6:42 بعد از ظهر | 
8 آذر
 

 

 بعضی تاریخها همیشه تو ذهنت می‌مونه، ممکن تلخ باشه یا نه یادآور یه خاطره خوب باشه. 

 

 

دایی یک فرصت خوب، حالا پشت مدافعان، خداداد عزیزی... توی دروازه... توی دروازه...

گل... گل برای ایران... خداداد عزیزی...

 

این فریادهایی بود که جواد خیابانی گزارشگر بازی برگشت ایران و استرالیا از ملبورن بصورت مستقیم و با شور و هیجان وصف‌ناپذیری، بعد از گل دوم ایران به استرالیا که توسط خداداد عزیزی زده شد، می‌زد. تا گل خداداد با گزارش جواد خیابانی برای همیشه تو ذهن هر ایرانی ثبت بشه.

 

هر سال 8 آذر برای من و شاید تمام ایرانیها همینطور هست. یادآور یک بازی خاطره‌انگیز و یک نتیجه عالی برای فوتبال ایران و چهره‌هایی که اون شب برای همیشه تو فوتبال کشورمون جاودانه شدند. احمدرضا عابدزاده، علی دایی، کریم باقری، مهدی پاشازاده، رضا شاهرودی، نعیم سعداوی، حمید استیلی، محمد خاکپور، مهدی مهدوی‌کیا و... خداداد عزیزی.

مردمی که با تمام وجودشون خوشحالی رو لمس کردند و بقول بیشترشون از بعد انقلاب تا بحال موضوعی باعث نشده بود تا انقدر خوشحال بشن و به ایرانی بودن خودشون افتخار کنند.

و من و شمایی که خاطره‌های خیلی خوبی رو از اون شب فراموش نشدنی بیاد داریم. من که ساعت اول کلاس فیزیک رو بخاطر دیدن بازی کنسل کردم، قبل بازی به خودم می‌گفتم، اگه ایران بعد از جام‌جهانی 1978 آرژانتین بره جام‌جهانی و تو بازی رو نبینی تا آخر عمرت خودتو نمی‌بخشی، اما وسطهای بازی که 2 گل عقب بودیم و اعصابم کلی بهم ریخته بود، از اینکه این بازی رو دیدم و حوصله ندارم ساعت دوم سر کلاس فیزیک بشینم، پشیمون شده بودم که...

کریم باقری گل اول رو زد. امید رو تو بازی تیم ایران می‌شد دید و مردمی که با تمام وجود به هر چیزی که اعتقادی داشتند توسل می‌کردند تا ایران گل دوم رو بزنه، و چند دقیقه بعد خداداد روی پاس عالی علی دایی یگ گل فراموش‌نشدنی برای خودش و ایران زد. تا بعد از گل 60 میلیون ایرانی از خوشحالی تو پوستشون نگنجند و شادترین‌ترین و ملی‌ترین شب برای ایران و ایرانی رقم بخوره.

بعد از بازی برای رسیدن به کلاس بعدی رفتم مدرسه، اما سر و صدای بوق ماشینها و آژیر آمبولانسها، و شور و شادی که مردم تو خیابونها داشتند، دبیر فیزیکمون رو از درس دادن پشیمون کرد، چون غیر از خودش که روی تخت سیاه مسئله‌های فیزیک می‌نوشت، تقزیباً 30 تا دانش‌آموز دیگه پشت به تخته‌سیاه از پنجره‌ها آویزون شده بودند و داشتند مردم رو در حال خوشحالی کردن نگاه می‌کردند. دبیر فیزیکمون نمی‌دونم دلش بحال ما سوخت یا بی‌تابی حضور بین مردم باعث شد تا ساعت دوم رو بی‌خیال شد و ما هم تو سیم ثانیه (سیم‌ ثانیه: واحد زمانی که کمتر از یک ثانیه می‌باشد) کلاس رو تخلیه کردیم.

هی روزگار...

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: حدود یکی دو ساعت دیگه ایران با مالدیو بازی داره بچه‌های تیم امید هم گفتن می‌خوان خاطره 17 گل رو براتون زنده کنند، اگه حال فوتبال دیدن و یکم حس ناسیونالیستی دارید بازی رو از دست ندید. بالاخره بعد از دستمال‌کشی زیادی که برای مقامات فیفا انجام دادیم و موقتی راضی به رفع تعلیق شدند، فرصت خوبی هست تا نشون بدیم که ما ارزشش رو داریم که فرصت دوباره‌ای بهمون داده بشه.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 6:3 بعد از ظهر | 
اینجا ایران است
 

 

 

زنگ زده... عصبانی هست. می‌گه کلی تلاش کردم واسه خودم آشنا تراشیدم و پارتی جور کردم. (طبق قانون بین‌المللی از چوب خشک هم که شده برای خودت فامیل بتراش). اگه هر چه زودتر جواب نامه نیاد تمام برنامه‌هام به هم می خوره.

من فقط می‌خندم.

عصبانی هست، می‌گه بایدم بخندی. تو هم اگه تو امتحان ورودی رتبه یک رو می‌آوردی و حالا می‌دیدی که براحتی فرصت از دستت داره می‌ره و تازه خیلی خوش شانس باشی بتونی برای دوره بعدی امتحان بدی کلی باید کلاهتو بندازی هوا.

می‌خندم.

بیشتر عصبانی می‌شه.

می‌گم از من ناراحت نباش. ولی یکم به کارهای خودت نگاه کن، بعد خندت می‌گیره. آخه پسر خوب ما داریم تو ایران زندگی می‌کنیم. اینجا کشوری هست که نه زمان ارزش داره و نه آدمها. تو داری برای من از برنامه‌ریزی کار و زندگی اونم بصورت دقیق صحبت می‌کنی.

بهش می‌گم یاد اون صحنه از فیلم بوتیک می‌افتم.

"جهانگیر: خانم ساعت ۱۱/۵ شد.

منشی: چی می‌گین شما؟ فکر کردین سوئیس که همه چی سر وقت باشه..."

بهش می‌گم برو یک لیوان آب سرد بخور و یه نفسی عمیق تو هوای سرد بیرون بکش، بگذار یک بادی هم به کلت بخوره. یادت رفته رفیق ما اینجا تو ایران زندگی می‌کنیم. شما خیلی زرنگ باشی می‌تونی تنها یک چارچوب اصلی واسه زندگیت ترسیم کنی، جزئیات رو هم بدست فراموشی بسپار. اینجا شرایط رو تو تعیین نمی‌کنی، پس بهتر تا وقتیکه حداقل اینجا زندگی می‌کنی طوری زندگی کنی که بتونی با شرایط موجود بسازی وگرنه خیلی زود مستهلک می‌شی.

برای تغییر بعضی چیزها زمان زیادی لازم هست، به عمر من و تو هم کفاف نمی‌ده. یا باید انقدر در راهی که انتخاب کردی مصمم و قوی باشی که شکست هم تو رو ناراحت نکنه یا باید قیدش رو بزنی و یا جای دیگه دنبال آرزوهات باشی.

رفتن یا موندن مسئله این است.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 1:28 قبل از ظهر | 
پرواز آخرت
 

 

 سانحه هوایی

 

 

تسلیت

تو روزهایی که 24 ساعته از تلویزیون جلوه‌های شکوه و ایثار پخش می‌شه و تو خیابونها مورد عنایت و لطف برادرها و خواهرهای بسیجی (یا جلوه‌های ایثار و اعتقاد) قرار می‌گیریم. شنیدن خبر کشته شدن 36 انسان که چندین ساله ازشون به عنوان بسیجی‌ترین و مخلص‌ترین جلوه‌های ایثار نام می‌برند و دیدن جایگاه و منزلتی که دارند، چیز چندان مضحکی بنظر نمی‌رسه. هنوز جوهر نوشته سنگ قبر قبلی‌ها خشک نشده، که...

مسئولیت چیزیه که ما نه یاد داریم، نه یاد گرفتیم، نه یاد می‌گیریم که در قبال کاری که انجام می‌دهیم، مسئولیت‌پذیر باشیم. درد ما اینه. امشب تو برنامه 90، هیچکدوم از آقایون مسئول ورزش و فوتبال حاضر به پاسخگویی نشدند. به همین راحتی. فردا هم مسئولی برای این سانحه پیدا نمی‌شه و اگرم باشه همون مسئول کلیشه‌ای همیشه... آقای خلبان.

شاید تنها کسایی که خوب یاد گرفتن تا مسئولیت قبول کنند، خلبان‌های نگونبخت این سوانح هستند که متأسفانه یا خوشبختانه، مسئولیت کارهای نکردشون رو هم به گردن می‌گیرند.

جز تأثر و تأسف خوردن و تسلی دادن خانواده‌های داغدار این عزیزان که یک فرزند، یک پدر، یک همسر، یک دوست خوب رو از دست دادند چه می‌توان گفت.

خبر سقوط هواپیما. اسامی کشته‌شدگان سانحه. تصاویر سقوط هواپیما.

 

 

 

نمایشگاه

فکر کنم 7-10 آذر در کیش، نمایشگاه پرواز و از اینجور چیزها برگزار می‌شه. برادرهای روس و اوکراینی که در صف مقدم حضور دارند و قراره کلی هم برنامه با هواپیماهای فوق استانداردشون داشته باشند و با ژانگولربازی هم که شده به لطف دلالهای جان‌برکف چند تا دونه از اون هواپیماهاشون رو آب کنند.

پس این برنامه مهیج رو از دست ندید، شاید قسمت بود و تو زندگیتون یکی از اون طیاره‌هایی رو که احتمالاً شما یا فامیلهاتون رو تا دم بهشت، فقط و فقط با یک بیلط می‌رسونه، بدون هیچگونه هزینه اضافی، با چشمهای خودتون ببینید. از ما گفتن بود. نمایش پرواز آخرت رو از دست ندین.

 

 

 

 

مسئولیت

خلبان: الو الو...

مسئول مرکز فرماندهی: بله

خلبان: آقا من خلبان هستم.

مسئول: کی؟

خلبان: گفتم که خلبان. خلبان هواپیما امروز که سقوط کرد. صدا می‌یاد. الو الو...

مسئول: بله بله. آقا من تسلیت می‌گم خدمتون.

خلبان: کجای کاری آقاجون، من خودم امروز شهید شدم، تو به من تسلیت می‌گی. الانم دارم از ورودی 78 بهشت تماس می‌گیرم.

مسئول: بله قربان، متوجه هستم، بنده خدمت خانواده به مناسبت شهادت شما تسلیت می‌گم. امرتون رو بفرمائید.

خلبان: آقاجون خوب گوش کن. اینجا تلفن ثابت‌هاشونم درست آنتن نمی‌ده، پس یکبار بیشتر حرفم رو تکرار نمی‌کنم. ببین آقاجون، چون سر قضیه سقوط هواپیما چیزی پیدا نمی‌شه که به ملت بگن، طبق معمول هم، بنده بدلیل بی‌کفایتی مسئول سقوط شناخته می‌شم نه هواپیماهای اسقاطی که حتی جعبه سیاه هم ندارند، پس خودم جلوتر زنگ زدم تا مسئولیت کارم رو قبول کنم تا این ملت شهیدپرور حداقل یکی رو بعنوان مسئول بشناسند. ما هم اینجا، جلوی رفقای قبلی که کلوپ حمایت از خلبانان سقوط کرده رو تشکیل دادند، ضایع نشیم و انگ بی‌مسئولیت بهمون نزنند. آقاجون اینو حتماً به گوش مسئولین و رسانه‌ها برسونی. من خودم تنهایی اون هواپیما رو انداختم. الو الو شنیدی آقاجون. الو... (هل نده برادر، یکم آرومتر، هل ندین بابا...).

مسئول: بله بله، حتماً قربان. از همکاری صمیمانتون سپاسگذاریم. مؤیید باشید.

 

 

تغییرناپذیر

سال 2050 در ایران.

پدر: پسرم لطفاً شبکه خبر رو بگیر ببینیم اخبار چی می‌گه.

پسر: اه... پدر شما انقدر اخبار گوش می‌دی خسته نمی‌شی. (پسر شبکه خبر رو می‌گیره).

گوینده خبر: صبح‌بخیر بینندگان عزیز، به اخبار امروز صبح ایران توجه فرمائید:

صبح امروز در فرودگاه بین‌المللی تهران، براثر بی‌احتیاطی خلبان فوکر در هنگام فرود آمدن بر روی باند، با یک بوئینگ 747 مدل سال 1970 که مشغول سوار کردن مسافرین خود برای پرواز بود، برخورد کرد و در این سانحه خوشبختانه فقط 251 نفر از مسافرین هواپیما که فرصت سوار شدن پیدا کرده بودند به همراه 15 نفر از کادر پرواز بوئینگ 747 و کلیه سرنشینان فوکر درگذشتند. با تلاش مامورین آتش‌نشانی مستقر در باند فرودگاه از شیوع آتش‌سوزی و تلفات احتمالی بیشتر جلوگیری بعمل آمد.

پس از این حادثه، کلیه نهادهای مسئول ضمن ابراز همدردی با خانواده کشته‌شدگان، از دست دادن این بوئینگ 747 مدل 1970 را که آخرین نمونه از نسل بازماندگان بوئینگ‌های وارداتی به کشور بود، که علاوه بر خدمات‌‌رسانی در امر پرواز، نقش موزه پرواز را هم ایفا می‌کرد، تأثر برانگیز دانستند.

گوینده اخبار: به ادامه اخبار توجه فرمائید...

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: هی می‌خوای ننویسی، یا بنویسی ولی ناله نباشه، اما انگار روزگار هم نمی‌خواد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/09/07 و ساعت 4:23 قبل از ظهر | 
زخمه بر زخم
 

 

 بابک بیات

 

 

اگه تو دنیا ادعای اینو داشته باشیم که یک کار رو بهتر از دیگران انجام می‌دهیم و لاف بیخود هم نمی‌زنیم، همین کاره... مرده‌پرستی.

چند روزی می‌شد که در رسانه‌ها اعلام شده بود که بابک بیات، هنرمند ارزشمند کشورمون در بستر بیماریست و به دلیل هزینه‌های بالای درمان (پیوند کبد) نیازمند کمک هست. پس از چند روز که آقایون دیدن قضیه زیادی داره جلب توجه می‌کنه، لطف می‌کنند و با دادار و دودور اعلام می‌کنند که وزرات بهداشت با همکاری بیمارستان نمازی شیراز آمادگی کمک به استاد بیات رو دارند و نیازی به اعزام ایشون به خارج از کشور نمی‌باشد.

حالا بعد از چند روز خبر می‌رسه که استاد بابک بیات، از میان ما رفت.

 

"زندگی بازیست، ما خود صحنه می‌سازیم تا بازیگر بازیچه‌های دیگران باشیم، وای زین برد روان فرسای، من بازیگر بازیچه‌های دیگران بودم، گرچه می‌دانستم این افسانه را ازپیش، زندگی بازیست."

 

از دست دادن یک انسان، یک پدر، یک همسر، یک دوست ضایعه بزرگی هست و دردناک‌تر از اون، از دست دادن یک هنرمند تواناست که همه احساس، عشق و دغدغه‌هاش رو در غالب هنرش به دیگران ابراز می‌داره.

در این که مرگ حق هست و...، منم با شما هم عقیده‌ هستم. اما صحبت سر این جامعه و سیستم ارزش‌گذاری اون هست. هنوز ناصر عبدالهی، خواننده خونگرم جنوبی در کماست، چه نهاد یا ارگانی دنبال رسیدگی به گرفتاری و کمک به این هنرمند و امثال او هست، خدای نکرده اون رو هم باید از دست بدیم تا یادش بیفتیم.

حالا که بابک بیات رفته همه با یاد خودش، هنرش و خاطراتی که با موسیقیش در ذهن ما به یادگار گذاشت چند روزی رو در اندوه از دست دادنش سپری می‌کنیم، اونم تنها بخاطر خودمون که دلتنگش می‌شیم، نه به خاطر کسی که از دست دادیم و بعد از چند صباحی او رو بدست فراموشی می‌سپاریم.

روزهای خوبی برای مردم این کشور و خصوصاً جامعه هنری، بالاخص موسیقی نیست. امروز بابک بیات رو از دست دادیم و فردا هم ممکن هست... .

این وضعیت هنرمندهای با اسم و رسم این کشور هست، خیلی از هنرمندان  دیگر هم هستند که با هزار و یک گرفتاری دیگه دست به گریبان هستند و تنها بخاطر اینکه هیچ موقع تریبونی برای ارائه هنرشون نداشتند مورد توجه رسانه‌ها قرار نگرفتند و بدست فراموشی سپرده شدند و در این هیاهوی زندگی گم شدند و از یادها رفته‌اند.

زندگی تو این کشور ادامه داره و سیر تسلسل نیز همچنین، ما بر می‌گردیم به زندگی روزمره، با همون عادتها، رفتارها، باورها... بدون هیچ تغییری... بدون هیچ باور جدیدی.

 

بابک بیات رفت، اما تو صحنه زندگی با هنرمندی نقشش رو ایفا کرد. روحش شاد و یادش گرامی.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: خیلی وقت بود که به سایت هنرمندان کشورمون سر نزده بودم تا مشکلی که برای ناصر عبدالهی پیش اومد و از دیدن سایت فیلتر شدش متعجب شدم. حالا با دیدن سایت فیلتر شده بابک بیات مطمئن شدم که این تبر از ریشه می‌خواد بزنه و همه چی رو از سر راه برداره، غافل از اینکه زخمه بر زخم می‌زنه، که صداش تا ابدیت جاریست، چون عشق مثل یک سپر جادویی اون رو در بر گرفته و از میان ضربه‌های بغض و حسادت حفظش می‌کنه.

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 3:19 قبل از ظهر | 
یادم باشد
 

 

                                        NASSERIA

 

                                     NASSERIA

 

          

 

 

یادم باشد، حرفی نزنم که به کسی بربخورد

                                         نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

                                        خطی ننویسم، که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

                                      همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و، خوب

تنها... تنها دل ما، دل نیست

                                           آره...

                                                                                   (م.م)

 

 

 

 

 

               

گریه کردم، گریه کردم       اما دردمو نگفتم

تکیه دادم به غرورم           تا دیگه از پا نیفتم

چه ترانه بی‌اثر بود           مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن           آخرین خدانگهدار

من به قلٌه می‌رسیدم           اگه هم ترانه بودی

صد تا سدٌ می‌شکستم         اگه تو بهانه بودی

اگه غم ترانه بودی            اگه تو بهانه بودی

 

گریه کردم، گریه کردم       اما دردمو نگفتم

 

با تو فانوس ترانه           یه چراغ شعله‌ور بود

لحظه‌ها چه عاشقانه         قاصدک خوش‌خبر بود

کوچه‌ها بدون بن‌بست       آسمون پر از ستاره

شب، گلخونه خورشید       واژهها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر       توی اون کوچه خلوت

بغض بی‌وقفه آواز           گریه‌های بی‌نهایت

 

                    (شاعر: یغما گلرویی – خواننده: ناصر عبدالهی)                        

 

 

  

 

 

 

 

ناصر عبدالهی خواننده خوب کشورمون در بستر بیماریست، برای سلامتیش دعا کنید.

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: به نظر شما ناصر عبدالهی هم حرفی زده که به کسی برخورده؟؟؟ بقیه آلبومهاش رو از اینجا گوش بدهید.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/09/04 و ساعت 4:42 قبل از ظهر | 
... هی پیپ هورا
 

FootBall

 

  

خبر

فوتبال ایران از کلیه فعالیتهای بین المللی محروم شد.

 

 

ماوقع

قبل از شروع جام‌جهانی، اختلافات سازمان تربیت‌بدنی و فدراسیون فوتبال به اوج رسید و برگزاری فینال جام‌حذفی در حالیکه می تونست با یک تصمیم درست و منطقی برگزار بشه بدلیل کوتاه‌نظری و خودخواهی مسئولین انجام نشد و برگزاری اون موکول شد به بعد از جام‌جهانی (از اون کارهای نادر به لحاظ حماقت، که البته در کشور ما سابقه طولانی در این زمینه هست) تا کنار گذاشته شدن مسئولین فدراسیون که در رأس اونها محمد دادکان بعنوان رئیس فدراسیون حضور داشت،  نمود بیشتری پیدا کنه.

خوب این ماجرا با عدم نتیجه‌گیری تیم فوتبال ایران در جام‌جهانی و اخراج رئیس فدراسیون و انتصاب سرپرست و دبیر موقت فدراسیون جناب داریوش‌خان مصطفوی (تو هر جمله‌ای که می‌گه نمیتونه کمتر از 5 بار از تعامل و هم‌اندیشی استفاده نکنه، دقت کنید!) ظاهراً تموم شد.

اما کور خوندیم. یادمون رفت همه جا مثل اینجا نیست که هر کی هر کاری دلش خواست بکنه، کسی جیک نزنه. حالا طرف ما یک نهاد بین‌المللی مثل فیفا هست که کوچیک و بزرگ حالیش نمی‌شه (همین چند وقت پیش فدراسیون یونان رو به همراه یکی دو تا کشور آفریقایی که دولت در امور فدراسیون دخالت کرده بود از کلیه فعالیتها محروم کرد).

خوب اول اونها گفتند آدم باشید و بگذارید طبق قوانین فیفا روند تغییر و تحول تو فدراسیونتون انجام بشه. ما هم چون عادت کردیم همه چی و همه کس رو جدی بگیریم، گفتیم: باشه. یک دوربین برداشتیم و بعد خیلی محترمانه به محمد دادکان گفتیم جلوی دوربین بگو که خودت استعفا دادی. خوب اون بنده‌خدا هم همین کار رو کرد (مگه جرأت داشت نگه، باباش‌و می‌یاوردند جلوی چشماش). ما فیلمش رو پخش کردیم و گفتیم همه چی حل شد. اما... اما، شنیدیم که با این سیاه‌بازیها نمی‌شه سر فیفا گول مالید، پس پشت‌بندش یک نامه مکتوب و رسمی با امضاء جناب دادکان که مثل مصاحبه خودش از روی اشتیاق انجام داده بود، فرستادیم برای فیفا، با این امید که همه سؤتفاهم‌ها حل شد. پس به استناد کلی تبصره و بند من‌درآوردی گفتیم که کار ما وجاهت قانونی داره و فیفا هم غلط کرده که ما رو تعلیق کنه.

 

 

حکم اجرا می‌شود

بدون هیچگونه لشگرکشی و پیاده‌ شدن نیرو، بدون انجام عملیات جاسوسی، بدون رزمایش مشترک با کشورهای دوست وبرادرمون در خلیج‌فارس و دریای خزر، بدون صدور قطعنامه در شورای امنیت و بدون اینکه از بمب‌های اتمی و مولکولی ما بترسند. ما رو از هر گونه فعالیت بین‌المللی محروم کردند. تازه قول این رو هم دادند که تا هر وقت ما دوست داشته باشیم قابل تمدید هست.

خیلی راحت، سریع و قاطع.

چون  فیفا نه به نفت ما نیاز داره، نه به فوتبال مدرن و زیبای ما. نه به فوتبالیستهای نیمکت‌نشین اروپایی‌مون، و نه به ستاره‌های کهکشانی داخلیمون اهمیت می‌ده. اونها نه به مدنیت و مهدویت ما که داریم برای جهان صادر می‌کنیم نیاز دارند، نه از بمب اتمی که داریم می‌سازیم می‌ترسند و بهش اهمیت می‌دن. کشوری که ظاهراً روی نقشه هست اما خیلی وقته که تو بایگانی پرونده‌ها قرار داره و از اکثر لیستها حذف شده، برای اونها بود و نبودش اهمیتی نداره.

 

 

در جمع مسئولین

خوب شد زود اعلام کردن، حالا تیم ملی امید رو از لیست تیمهای اعزامی به بازیهای آسیایی حذف می‌کنیم و هزینه‌هاش رو هم می‌گیریم، می‌ریم کباب بناب می‌خریم با یک دوغ‌ آبعلی مشدی می‌خوریم گوشت می‌شه می‌چسبه به تنمون (باقی میلیون تومان یا شایدم میلیون دلارها صرف امور خیریه می‌شود؟؟؟).

خوب الحمدا... دیگه مربیان لیگ بهانه نمی‌گیرند که لیگ ما برنامه‌ریزی نداره و هی بازیها تعطیل می‌شه.

آخ جون دیگه لازم نیست کلی هزینه واسه حریف تدارکاتی بزرگ واسه تیم‌ملی کنیم، کلی هم بار مسئولیت پیدا کردن اسپانسر و چانه‌زنی واسه پایین آوردن قیمت و ردیف کردن مراسم از رو دوشمون برداشته شد. تازشم کلی پول برامون باقی می‌مونه که با خانوم بچه‌ها بریم چندتا سفر خارجه.

می‌بینین آقایون ما چقدر معروفیم و دارای چه جایگاه رفیعی در جهان توپ گرد هستیم هیچ تیمی از ترس رویارویی حاظر به بازی کردن با ما نیست. (ارواح عمٌت).

اصلاً مهم نیست چون تا چند سال دیگه که ما با موشکهامون بدنبال تیم تو کهکشانها می‌گردیم، از اون بالا کلی فوتینا واسه این کشورهای کوچول موچول با اون فیفا درپیتشون می‌فرستیم. به کوری چشمشمون می‌ریم تو فضا با مریخیها بازی می‌کنیم.

 

 

در محله

(چند تا پسر بچه کوچولو دارن با یک توپ پلاستیکی گل کوچیک بازی می‌کنند که مسئول فدراسیون جهت رایزنی برای برگزاری بازی تدارکتی با تیم‌ملی از راه می‌رسه).

مسئول: سلام بچه‌ها.

بچه‌ها: سلام.

مسئول: چقدر خوب بازی می‌کنید، با تیم ما هم بازی می‌کنید.

بچه‌ها: آره، تیم امید همیشه آماده مسابقه هست.

مسئول: عالیه، راستی گل‌ بزرگ بازی می‌کنیم ها.

بچه‌ها: نه ما همیشه گل کوچیک بازی می‌کنیم.

مسئول: قبول، فردا خوبه.

بچه‌ها: آره ساعت 5 زمین پشت میدون.

 

 

فردا بعد از بازی

تیم امید، با نتیجه 5-3 بازی رو می‌بره.

خبرنگار: نظرتون راجع به این بازی و شکستی که متحمل شدیم بفرمائید.

مربی تیم‌ملی بعد از بازی: خوب به هر حال تو این بازی‌های تدارکاتی هست که ما می‌تونیم نقاط ضعفمون رو بیشتر بشناسیم و نتیجه چندان مهم نیست.

خبرنگار: شما تیم بهتری سراغ نداشتین که با این بچه مچه‌ها بازی کردید.

مربی تیم ملی در حالی که از عصبانیت رگ گردنش زده بیرون و صورتش حسابی سرخ شده: اینو به آقایون بگید که عرضه ندارند یک تیم‌ملی پیدا کنند.

 

 

ستاد موس‌موس تشکیل می‌شود

خوشبختانه از اونجایی که تو مملکت دسته گل محمدی، از این قبیل دسته گلها زیاد به آب دادیم و تجارب گرانبهایی داریم. در نتیجه ما طبق معمول یک ستاد موس‌موس کردن تشکیل می‌دیم. بعد کلی منوٌرالفکر دور هم می‌نشینند و در نهایت به این نتیجه می‌رسند که سیاه‌بازی و من بمیریم و تو بمیری و حتی موشکهای شهاب 1، 2، 3 و بمب‌های اتمی ما کاربرد نداره. پس ما کم می‌یاریم و طبق قوانین فیفا تو سه سوت رئیس فدراسیون قبلی با سلام و صلوات می‌یاد سر کار و در عرض یک‌روز کلیه مراسم برای تشکیل مجمع برای انتخاب رئیس فدراسیون که  سابقاً حداقل 6 ماه زمان لازم داشت، برگزار می‌شه و قوانین مورددار فوتبال ما همسو با قوانین فیفا تغییر پیدا می‌کنه.

بعد هم کلی عذر و معذرت و غلط کردیم به همراه مقادیر متنابهی اطعمه و اشربه و کنیزکان به همراه  کارت‌های دعوت برای حضور در بهترین مکانهای توریستی دنیا رو تقدیم حضور مسئولین بلندپایه فیفا می‌کنیم، تا در صورت خوش‌آیندشان و قبول شدن موس‌موس‌های ما، حکم برائت برای فوتبال ما صادر شود.

بعد هم طبق سیستم تو روز روشن انقدر دروغ گنده‌ای بگو که همه باور کنند، در کلیه رسانه‌های صوتی و تصویری  اعلام می‌کنیم که بدون حتی دادن یک سر سوزن آوانس، ما با فیفا به تفاهم رسیدیم و کلی هم گنده دیگه می‌یایم که ما اینیم... و اینا.  می‌گید نه، این ــ اینم +.

 

 

به افتخار مسئولین

پس به افتخار تمام مسئولین که صادقانه و بسیجی وار تمام تلاششون رو کردند، کلاه از سر برمی‌داریم و فریاد می‌زنیم:

هی‌پیپ هورا

هی‌پیپ هورا

هی‌پیپ هورا

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/09/03 و ساعت 4:37 قبل از ظهر | 
فاصله
 

 

گندم

 

 

 

 

خدا میان گندم خط گذاشته

 

                               حساب هر کس سوا

 

                                                        ...اما چسبیده به هم

 

 

                                                                                    (سمفونی مردگان/عباس معروفی)

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: بعضی وقتها لازم هست تا گندم رو بریزی تو هاون، بعد اون رو انقدر محکم بکوبیش تا برای  همیشه همه فاصله‌ها رو از بین ببری.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/09/02 و ساعت 6:42 بعد از ظهر | 
وطن
 

 

 

نازنین قصه

 

ما

- مردان روزگار -

گفتیم:

«از هفت دریا

از هفت صحرا

باید گذر کنیم

تا نازنین قصه مادربزرگ را

از قلعه طلسم‌ها رها سازیم

آنگاه

تا هفت شب

و هفت روز

شهر بهار را آذین بندیم.»

گفتی:

«همت بلند دار!...»

همت را،

تا آسمان رساندیم

رفتیم

رفتیم

از هفت دریا

                - خون -

از هفت صحرا     

                    - آتش -

اما هنوز

آن نازنین اسیر قلعه جادوست!

                                           (محٌمد زهری)

 

 

  

 

 

پی‌نوشت: به یاد داریوش و پروانه فروهر و تمام فروهرهای  وطن.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 3:28 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar