تبليغاتX
ParaDox
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پایان
 

 

 

تموم شد.

امروز که تا ساعاتی دیگر به اتمام می‌رسد به پایان اولین ماه از چهارمین فصل سال می‌رسیم.

دی‌ماه هم تمام شد، رسیدیم آخر خط.

چه زود دیر شد (من عاشق این جمله‌ام).

نقطه پایان خط.

برای همه چیز یک پایانی هست، پایان یک سریال (طنز باغ مظفر)، پایان یک داستان رمانتیک، پایان یک فیلم دراماتیک، پایان یکروز تلخ یا شایدم شیرین، پایان یک دوستی، پایان یک عمر کوتاه یا احتمالا‍ً بلند، پایان یک...

آخر هر پایانی یک نقطه هست. اما بعد این پایانِ زیاد طول نمی‌کشه، چون طبیعتش اینطوری هست. روز با پایین رفتن خورشید نارنجی پشت کوه‌ها تموم می‌شه، اما فردا دوباره  آفتاب از پشت همون کوه‌ها طلوع می‌کنه و یکروز جدید شروع می شه. با یک ماجرای تازه، جایی که انتظارت رو می‌کشه و تو بازیگرش هستی و باید بازی رو تموم کنی.

همه چیز تو این دنیا اینطوری هست، امروز هست و فردا ممکنه نباشه. مثل مرگ که باعث جدا شدنت می‌شه.

اما خود مرگ هم پایان همه چیز نیست، همیشه بعد از شعله‌های آتش، خاکستری هست که ققنوس دوباره متولد شود.

هر چقدر تلخ، تاریک و زجرآور باشه. هر چقدر زیبا، دوست‌داشتنی و باشکوه باشه. پایدار نیست، تموم می‌شه.

اما دوباره این چرخ به حرکتش ادامه می‌ده...

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: کسی نمرده، خودم هنوز نفس می‌کشم (ناراحت شدین؟)، تو رسانه‌ها اعلام نشده که از چهره‌های هنری، ملی و... کسی فوت شده (خدا را شکر)، پس چرا مرگ؟ نمی‌دونم شاید برای خودم مرور می‌کنم که همین نزدیکی‌هاست فراموشش نکن.

پی‌نوشت2: چه دل‌انگیز هست، صبح شنبه با این نوشته، شایدم از لوس‌بازی‌هایی هست که جناب نبوی اخیراً بهش اشاره داشتن. اما برخلاف تلخ بودن مرگ، زیبایی خودش رو داره، وادارت می‌کنه تلاش کنی، قدر بدونی، وابسته نباشی، همه داشته‌ها و نداشته‌هایت همه‌چیزت نشود، یادت باشه راحت بگذری اما نه بی‌تفاوت.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/10/30 و ساعت 3:23 قبل از ظهر | 
گنجشگک اشی مشی
 

 

گنجشگک اشی‌مشی

 

 

گنجشگک اشی‌مشی 

 لب بوم ما نشین

بارون می‌یاد خیس می‌شی

برف می‌یاد گوله می‌شی،

می‌افتی تو حوض نقاشی

خیس می‌شی، گوله می‌شی، می‌افتی تو حوض نقاشی...

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: درسته که فرهاد مهراد از نسل من نبود، اما جنس ترانه‌هاش زمان نداشت. تولدت مبارک.

پی‌نوشت2: برای گوش دادن به ترانه‌های فرهاد به اینجا مراجعه کنید. اینم سایت فرهاد مهراد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/10/29 و ساعت 4:52 قبل از ظهر | 
زیستن
 

 

 

 

                       زندگی در دنیا

Living in the world          

 

(Chris De Burgh)                              

      

         

     

Living in this fantasy, working with reality

I have come back here again, to touch the sun and feel the rain,

Invitations, conversations, friends to make me strong,

I've seen that light, and I watch it shine, living in the world;

زیستن در وهم، کار کردن با واقعیت

دوباره به اینجا آمدم تا خورشید را لمس و باران را حس کنم.

دعوت‌ها، گپ‌ها، دوستانی برای تقویت من

آن نور را دیده‌ام، درخشش آن را تماشا می‌کنم در حال زیستن در دنیا

 

 

Well I believe that destiny is written in the darkest sea,

With every movement that we make, and every footstep that we take,

Inspirations, correlations, where we're meant to be,

There's so much more that I want to know, living in the world;

خب، باور می‌کنم که تقدیر در تاریک‌ترین دریاها نوشته می‌شود

با هر حرکتی که می‌کنیم و هر قدمی که بر می داریم

الهام‌ها، بستگی‌ها، نگاه که معنایی برای بودن می‌یابیم

چیزهایی بیشتر از آن چه من می‌خواهم بدانم وجود دارد،

(هنگام) زیستن در دنیا

 

 

Oh-oh still the hunger, oh-oh to see it all

Oh-oh and the wonder of the sunlight in the morning,

And the moonlight on the bay, I'm singing now;

آه هنوز اشتیاقی رای دیدن همه‌ی آن هست

آه، هنوز بهت دیدن خورشید در سحرگاه

و مهتاب در خلیج هست و اکنون آواز می‌خوانم

 

 

Oh-oh oh oh… oh oh oh oh

Oh-oh oh oh, living in the world

Oh-oh oh oh, oh oh oh oh…Living in the world

آه

آه و زیستن در دنیا

آه و زیستن در دنیا

 

 

Don't believe a word you read,

And only half of what you see,

Cos there are those who make it up,

Just to make that extra buck

هیچ کلمه‌ای را که می‌خوانی باور نکن

فقط نیمی از آنچه می‌بینی را بپذیر

زیرا افرادی هستند که اینها را بازسازی می‌کنند

تا پول بیشتری به دست آورند

 

 

Oh-oh- in the spotlight, Oh-oh it can be hard,

Oh-oh- it's a hotlight, when it's shining on the tough,

That's when the tough begins to shine,

I'm singing now;

آه زیر نورافکن. آه می‌تواند سخت باشد

آه نوری داغ است. وقتی که سخت می‌تابد

آنگاه است که درخشش سختی شروع می‌شود

و اکنون آواز می‌خوانم

 

 

Oh-oh oh oh… oh oh oh oh… Oh-oh oh oh, living in the world

Oh-oh oh oh, oh oh oh oh… Living in… the world;

آه زیستن در دنیا

زیستن در دنیا

 

 

I've seen the wonder of the forest in the light

I've seen the miracle of winter brids in flight,

I've seen the universe come flashing in the night,

Living in the world;

من بهت (از دیدن) جنگل در نور را دیده‌ام

من معجزه‌ی پرواز پرندگان زمستانی را دیده‌ام

من درخشش جهان در شب را دیده‌ام

(در هنگام) زیستن در دنیا

 

 

 

And when they call me, I will be waiting, when it's time to go

But I'm not ready yet!

و وقتی فرا می‌خوانندم، صبر خواهم کرد، تا زمان برسد

ولی هنوز آماده نیستم!

 

 

Oh-oh oh oh oh oh oh oh… living in the world

Oh-oh oh oh oh oh oh oh… living in the world

آه! زیستن در دنیا

آه! زیستن در دنیا

 

 

(ادیب وحدائی/ هفته‌نامه پرسپولیس/ سشنبه 25 مرداد ۱۳۷۹)

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: وقتی صبح زود به یک دوست قدیمی زنگ می‌زنی و کلی خاطرات قدیم را مرور می‌کنی و یک دل سیر می خندی، حس زیستن در این دنیای کج و کوله‌ درونت بیشتر می‌شود و انگیزه‌ای برای زمزمه ترانه‌ای.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/10/24 و ساعت 11:23 قبل از ظهر | 
بازی
 

 

 

کنسولگری ایران

حمله نظاميان آمريکايی به کنسولگری ايران در اربيل؟!!

 

یحتمل بد ککی به تنبان این آقای بوش افتاده که اینطوری می‌تازد، از خودمان کم می‌کشیم از این مردک هم باید بکشیم. هر چند ما بازی را شروع کردیم اما باید یادمان می‌ماند که:

 بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد.

اما این بازی خوبی نیست که عاقبت خوب‌تری هم نخواهد داشت.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/10/22 و ساعت 5:45 قبل از ظهر | 
اجازه آقا!
 

 

 

 

یکی از محاسن وبلاگ نوشتن اینه که مچت خوب گرفته می‌شود، توجه کنید:

 

 

 نظرات

 

 

 

فکر کنم نیاز به توضیح اضافی نداشته باشد، من طبق معمول یک عکس بدون اجازه کش رفتم و با دادن لینک به صفحه‌ای که عکسها رو برداشته بودم، به خیال خودم اگر کپی‌رایت را رعایت نکرده‌ام، حداقل کپی‌لایت را چرا. (کپی‌لایت: یکجور کپی از نوع کمرنگ یا سبک هست که بدون اجازه خالق اثر اما با ذکر نام صاحب اثر صورت می‌گیرد، از دایرالمعارف پارادوکس!!!).

اما با تذکر بجای آقای علی مجدفر که لطف کردن  و از طریق کامنتی که گذاشته بودند این اشتباه بنده را بزرگوارانه  گوشزد کردند که همینجا از ایشان  تشکر می‌کنم و در حضور همه خواننده‌های خوب  وبلاگم (حالا من گفتم همه، شما خیلی به اعداد نجومی فکر نکنید، منظورم همین چند نفر دوست و آشنای همیشگی هست)، از شما عذر می‌خواهم. این تذکر باعث شد تا من که انقدر اینجا براتون رفتم بالای منبر و از رعایت حقوق دیگران نطق کردم حواسم رو جمع‌تر کنم تا مثل قضیه دیشب مهران مدیری (راوی) که از فواید استفاده نکردن از اتومیبل شخصی و پول بنزین و آلودگی هوا... حرف زد و آخرش هم ضایع شد، نشوم.

هر چند که اعتراف می‌کنم در وبلاگم شاید خالی بسته باشم، اما هیچ‌وقت دروغ نگفته‌ام (پارادوکس جمله هم با خودتان).

اما از این به بعد سعی می‌کنم تا با اجازه رسمی از دوستان و وسواس بیشتری به نشر احتمالی آثارشان در وبلاگم بپردازم. همین‌جا هم از همه دوستان، غریبگان و... که بنحوی  بدون اجازه (و البته غیر عمدی) از آثارشان استفاده کرده‌ام پوزش می‌طلبم.

خوب حالا که اجازه گرفتم، بفرمائید از بقیه گالری آقای مجدفر دیدن فرمائید.

 

 

پی‌نوشت: اگر این را نمی‌نوشتم وجدان درد می‌گرفتم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/10/20 و ساعت 4:52 قبل از ظهر | 
یا علی
 

 

علی

 

          علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

                                 که به ما سوا فکندی همه سایه‌ی هما را  

                                                                                 (شهریار)

 

 

سلام.

عیدتون مبارک. 

 

تنها واژه‌ای که شایستگی وصفش را دارد همین است.

 

 

          علی

 

 

 

پی‌نوشت: به اینجا سر بزنید سایت خوبیست. یا علی.

 

                                                                                      

                                                                                 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/10/18 و ساعت 5:49 قبل از ظهر | 
همیشه جاودان
 

 

غلامرضا تختی

 

 یک مرد.

یک تختی.

یک جهان‌پهلوان.

یک جهان‌پهلوان غلامرضا تختی.

از جنس خاک، پاک و بی‌آلایش، بزرگ‌منش، بخشنده، دلسوز، متعهد، با ایمان، با انصاف، افتاده و فروتن...

قهرمان، مشهور، محبوب، عنوان‌‌دار...

 

چطوری می‌شه مثل تختی بود؟ می‌شه؟

چی رو باید تو خودت زیر پا بگذاری تا همیشه روی دست بلندت کنند؟

چقدر از خودت باید بگذری تا شبیه همچون تختی شد؟

کجای زندگیش حواسش جمع‌تر از بقیه بوده، کسی می‌دونه؟

تا حالا تو زندگی‌تون تختی دیدین؟ هنوزم همچین آدم یا آدم‌هایی سراغ دارین؟

فرمول نداره کشف کنیم، قرصی؛ آمپولی، چیزی استفاده کنیم تا شبیه تختی بشیم.

راهش فکر کنم راه دل هست، طریقی که منطق و دودوتا چهارتا در اون معنی نداره، راهی که اولین گام عبور از من بودن هست. تختی اینکار رو خوب انجام داد. از "من" بودن گذشت تا به "ما" شدن رسید.

 

اسطوره‌ها همیشه در روایات تاریخی مردم یک سرزمین هستند، اما جهان‌پهلوان تختی اسطوره‌ای بود که  هنگام حیاتش بین مردم سرزمیش اسطوره بود. اسطوره ای که انقدر در زندگی مردمش ملموس بود تا همچنان پس از گذشت 39 سال در فقدان از دست دادنش و برای پاسداشت و زنده نگه داشتن نام و یادش هر سال در ابن‌بابویه گرد هم آئیم.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش مستدام.

در همین رابطه بخوانید اینجا و اینجا.

 

 

 

 

 آندرانیک تیموریان

 

فکر کنم آندرانیک (آندو) تیموریان، موفق‌ترین فوتبالیست ارامنه‌ای ایران بوده، پس از چند ماه تلاش و صبر، در هفته‌های اخیر این تلاش با حضور جدی‌تر در ترکیب اصلی تیم بولتون نتیجه داد، تا بلاخره با درخشش آندو همراه باشه. اگه مسابقه فوتبال دیشب آرسنال و لیورپول رو دیده باشید حتماً در حین گزارش خبر  2 بار گلزنی آندرانیک تیموریان برای تیم بولتون در جام حذفی انگلستان رو که عادل فردوسی‌پور چند بار و با هیجان تکرار کرد شنیدید. خبر خوبی بود برای موفقیت یک جوان آینده‌دار ایرانی در سرزمینی که مهد فوتبال در دنیاست. درود بر تو آندو تیموریان، امیدوارم موفقیتهات ادامه داشته باشه.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 7:11 قبل از ظهر | 
بقیش
 

 

  

یادم رفت این‌ها رو تو پست قبلی بگذارم.

 

اول

 

 فروغ فرخزاد

 

 

و اين منم

زني تنها

در آستانه‌ی فصلي سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی...

 

 

 دیروز سالروز تولد فروغ فرخزاد بود. عکسهای تولد فروغ رو اینجا ببینید.

 

 

 

 

دوم

 

 

بابک بیات

 

چهل روز گذشت، به همین زودی.

 

 

 

 

 

سوم

 

رضا صادقی

 

مرسی رضا صادقی. عالی.

حیفم اومد اینو ننویسم.

آلبوم جدید رضا صادقی بنام وایسا دنیا منتشر شد، ترک اول این آلبوم رو گوش کنید.

 

من دیگه خسته شدم، بس که چشام بارونیه

...

وایسا دنیا، وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم

...

 

 

آهنگ وایسا دنیا و کل آلبوم  رضا صادقی رو از اینجا دریافت کنید.

 

 

 

چهارم

یادم رفت، دیگه چی می‌خواستم بنویسم (یادم اومد زودی می‌یام می‌نویسم).

زت زیاد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/10/16 و ساعت 7:49 قبل از ظهر | 
ایران
 

 

 

مردم ایران سلام.

صبح شنبه همگی بخیر. هفته خوبی داشته باشین. این روزها به بهانه عید هم که شده به اندازه کافی شاد باشین و باطری‌هاتون رو از شادی پر کنید. بلاگرهای گرامی این خبر رو بخونید تا خوشحال‌تر هم شوید.

 

 

 Persepolis

 

Iran 2

 

 

الان چند روز هست که اولین کارم پس از وارد شدن به محیط اینترنت دیدن این عکس‌های زیبا از کشور قشنگمون ایران است. یک گالری زیبا از علی مجدفر (اگه فامیلش رو درست نوشته باشم). شما هم ببینید و به اندازه کافی حض بصری ببرید و پر از حس ناسیونالیستی شوید. یک نکته جالب هم کامنت‌هایی هست که خارجکی‌ها گذاشتند، اظهار تعجب‌ها و تحسین‌های فراوانی که با دیدن این تصاویر زیبا گذاشتن، در نوع خودش جالب هست. ادامه عکسها رو اینجا ببینید. 

 

با دیدن عکس‌های ایران و عکس‌العمل خارجی‌ها نسبت به اون و پیرو گزارش‌های زیاد و برخوردهایی که شخصاً با برخی از اتباع خارجی از کشورهای مختلف داشتم و نکته‌ای که متفق‌القول به اون اذعان داشتند، تفاوت 360 درجه‌ای  بوده که با دیدن ایران و مقایسه اون با چهره خشن، متوحش و بدوی که حاصل تبلیغات گسترده رسانه‌های غربی بدلیل مناسبات کشورهای مطبوعشان با ایران که در کنار نابخردی دولت‌مردان ما و اتخاذ سیاست‌های غلط در طول سال‌های گذشته که موجب منفورتر شدن کشور ایران در نزد جهانیان شده است، و این دیدگاه در نظر غالب مردم  دنیا شکل گرفته. که تنها با حضور در ایران و دیدن واقعیت‌های ملموس و غیرقابل انکار کشور، مردم و فرهنگ ایران تغییر پیدا می‌کنه.

زیاد حرفم رو نپیچونم، تو چند ساله که من جدی‌تر با اینترنت سر و کار داشتم، وبسایت‌ها، وبلاگ‌های زیادی رو دیدم که به فراخور تخصص و سوادشون و در راستای دستیابی به اهداف خودشون (اقتصادی، آموزشی و...) برای  شناساندن گوشه‌ای از توانایی‌های فرهنگی و هنری، اقتصادی، تجاری و... ایران و ایرانیها تلاش کرده‌اند، که تلاششون ستودنی و دست مریزاد داره. اما متأسفانه این لجام گسیختگی و چند دستگی باعث شده تا خیلی از این کارهایی که غالباً تحقیقی بوده و حاصل تلاش، خلاقیت و هنر شخصی بوده در این خیل عظیم اطلاعات و گوناگونی گم بشه یا به روئیت بخش عظیمی از کاربران نرسه، که این امر در خیلی از مواقع مخصوصاً وقتی پای حوزه‌های تخصصی به میان می‌یاد موجب دلسردی فرد بدلیل استقبال نه چندان خوب از زحماتش شده و با کم‌کاری و یا کناره‌گیری از ارائه توانائیهاش در این وادی (اینترنت) می‌شود.

خوب حالا اگه ما مثلاً یک سایت جامع و پرمحتوا مثلاً با دومین ایران داشته باشیم که در اون به فراخور تقسیمات کشوری (استانها) به معرفی تاریخچه منطقه، گالری تصاویر، فرهنگ، مشاهیر، تواناییهای اقتصادی، موقعیت اجتماعی و سیاسی و...  یک چیزی مثل ویکیپدیا اما از نوع ملی که با همکاری همه بلاگرهای ایرانی انجام بشه، که خوب طبیعتاً کار بسیار بزرگی و درخور توجه‌ای می‌شه که دارای مزایای زیادی هست که می‌تونه در شناسایی هر چه بهتر و بیشتر ایران به جهانیان کمک کنه، بدون نظارت و دخل تصرفی از سمت دولت و سیاست‌هایی که خیلی‌هامون باهاش موافق نیستیم.

البته خیلی مطمئن نیستم، اما می‌دونم که همچین پایگاهی با این کیفیت در مورد ایران نداریم، و یا همچین طرحی چه خصوصی و یا دولتی که در حال اجرا باشه. این رو هم  می‌دونم که طرح جامع، توان‌فرسا،  هزینه‌بری هست و با توجه به اینکه ما در ایران تشکیلات حقیقی و حقوقی لازم در جهت دنبال کردن و اجرایی کردن چنین طرح‌هایی نداریم، کار خیلی مشکل‌تری پیش‌رو داریم.

به هر حال ملت همیشه آنلاین باید از یک جایی شروع کنیم، یک گروه، یک ساختار، یک چارت خوب با یک هسته مدیریتی قوی و توانمند که از شخصیت‌های با سواد لازم تشکیل شده باشه که همچین طرح‌هایی رو دنبال کنیم و اون‌ها رو جامه عمل بپوشونیم. از این دولت‌ها چیزی به ما ملت نمی‌ماسه و امیدی بهشون نیست (کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من)،  اینم بخشی از اهداف و آینده‌ای هست که در دنیای امروز باید برای آیندگان خود بسازیم، تکلیفی که به گردن هر یک از ماست و اینترنت جایی هست که ما باید در اون تواناییهای خودمون و مملکتمون رو به جهانیان نشون بدیم.

این رویا نیست، واقعیتی هست که دیر یا زود بهش دست پیدا می‌کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: دودره کردن طرح بنده برای عموم آزاد است.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/10/16 و ساعت 6:30 قبل از ظهر | 
فیلترشدگان
 

 

 

 

 

 "این نقص کلمات است، زیرا کلمات ما را مجبور می‌کنند تا همواره احساس آگاهی کنیم ولی به‌محض آنکه از آنها دور می‌شویم و به دنیا نظر می‌اندازیم، کمبودشان را حس می‌کنیم. و عاقبت دنیا را مثل همیشه، بدون هیچ روشنفکری ملاحظه می‌کنیم. به همین دلیل یک ساحر کوشش می‌کند بجای حرف‌زدن عمل کند و برای رسیدن به این هدف توصیف جدید از دنیا را می‌پذیرد، توصیفی جدید که در آن حرف زدن زیاد مهم نیست، با این توجه که اعمال جدید عکس‌العملهای جدیدی نیز به‌دنبال دارند."

                                                                                                    (دون خوان)

 

 

 

 

موقعی که خبر ثبت وبلا‌گ‌ها و وبسایت‌ها رو شنیدم، خندیدم و با خودم گفتم مثل طرح‌های دیگه یکی خواب‌نما شده و یک طرح داده و فردا هم فراموش می‌شه. اما ظاهراً این‌جور طرح‌ها دارای پایه و اساس حسابی هستند یعنی مثل سایر کارها که با برنامه اجرا می‌شه و در جهت اهداف دولت و نظام برای کنترل بیشتر بر روی زندگی مردم هست، این یکی هم در جهت بایکوت کردن بخشی از جامعه هست که تازه سر و شکل گرفته و مثل نهالی که داره رشد می‌کنه تا با حیات خودش سعی در شناخت بهتر نسبت به خودش و جریانهای دور و برش داشته باشه و با انعکاس اون یک قدم مثبت در جهت بهبود اوضاع جامعه و افراد اون بردارد. در محیطی که بخشی از اقشار این جامعه (چه داخل و چه خارج کشور) دوست داریم حرف دل‌مون رو بزنیم، بدون نظارت دیگران، بدون جواب پس دادن به کسی جز وجدان خودمون، به دور از هراس از اینکه برای حرفی که می‌زنی باید بازخواست بشی، بدون اینکه به قومیت تو توجه بشه و در مورد تو قضاوت کنند، بدون توجه به اینکه با چه لهجه‌ای حرف می‌زنی، آیا سواد آکادمیک داری؟ چه رشته‌ای خوندی؟ کدوم دانشگاه؟ از کدوم قشر هستی؟ پولداری یا نه؟ تیپت چطوره؟ لهجه داری؟ انقدر مانیتیسم داری که کسی رو جذب خودت کنی یا نه؟ پارتی چی، از اون گردن کلفت‌ها که خرشون همه جا می‌ره، داری یا نه؟...

اینجا آزادی، خودتی، خودت انتخاب می‌کنی که بنویسی با اسم حقیقی یا مستعارت، اینجا تو هستی که تصمیم می‌گیری راجع به چی و کی حرف بزنی، اینجا تو خود خودتی بدون اینکه نگران این باشی که ممکنه اون بیرون به یکی بر بخوره.

اینجا هم مثل اون بیرون هست، مثل دنیای واقعی، اینجا هم دوست پیدا می‌کنی، عاشق می‌شی، قهر می‌کنی، آشتی می‌کنی، برای رفع مشکل دیگری هر کاری از دستت بربیاد انجام می‌دی، تنها می‌مونی، گریه می‌کنی، تلخ می‌شی، شاد هستی و دیگران رو شاد می‌کنی، اینجا فریاد می‌زنی، حسادت می‌کنی، اینجا... اینجاست.

اما همین اینجای کوچولو و کم‌رمق و بظاهر کم‌اهمیت، واسشون دردسر ساز شده، همین اینجایی که باعث شده تا یکم بیشتر خودت، دینت، نوع زندگیت، قوانین جامعه‌ات، اطرافیانت رو بهتر بشناسی، نقدشون کنی، ایرادات رو بهتر بشناسی، بدون اینکه کسی بخواد تو رو از میدون خارج کنه و زیرآبت رو بزنه حرف دلت رو بزنی، نظرت رو بگی. اما حالا که زنگ خطر بصدا در اومده و می‌خوان تحت کنترل‌شون باشی، وظیفه من و شماست که نشون بدیم حاضریم چقدر هزینه کنیم، برای اون چیزی که حق ماست. چیزی که خودمون ساختیم و خودمون ازش نگهداری کردیم، حتی اگه قد یک چوب کبریت ارزش هم نداشته باشه.

مطمئناً یک انگشت براحتی شکسته می‌شه ولی یک مشت هرگز.

با فرض اینکه هنوز کسی خودش رو ثبت نکرده و جزو جماعت همیشه آنلاین و همیشه فیلتر محسوب می‌شیم، بر ما واجب هست تا مخالفت خود را به هر نحو ممکن، اعم از جمع‌آوری امضا پای یک طومار، پیگیری حقوقی مسئله، یا تعیین روز خاصی برای بمباران گوگل، یاهو و سایر سایتهای معتبر دنیا و بازتاب مخالفتمون با این دستورالعمل جدید و یا حتی تعیین روز خاصی با درج لوگو و یا یک متن ویژه در جهت اعلام استقلال فضای مجازی و... .

ما فیلترشدگانیم که آرام نگیریم.

والسلام.

 

 

 

 

 

 

تاول

 

ترا نمی‌بخشند.

مرا نبخشیدند.

ترا نمی‌بخشم.

ترا که تشویشی.

ترا که تردیدی.

ترا که پچ‌پچ زیر لبی و رخنه‌ی ذهن.

 

ترا نمی‌بخشند.

به تهمت دیدن.

به جرم زمزمه کردن،

               و عشق ورزیدن

به اتهام شنودن،

               و بازگو کردن.

مرا نبخشیدند.

ترا نمی‌بخشند.

که بی‌گناهی، و بخشش سزای پاکان نیست.

بر آستان دنائت بسای پیشانی،

به من نگاه مکن،

وگرنه این تو و آغاز بی ‌سرانجامی.

 

حریق باد مرا سوخت،

                            سوخت،

                                      آبم کرد.

حریق هیچی و پوچی!

حریق بی‌هدفی تشنه سرابم کرد.

هنوز می‌سوزم،

هنوز...

 

چهار تاول چرکین،

                        بدوز بر قلب‌ات.

چهار جیب بزرگ،

                       بدوز بر کفن‌ات.

زلاشه‌ام بگذر،

که من،

ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم،

چون سنگواره‌ی ماموت.

 

اگر چه می‌دانم،

که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.

اگر چه می‌دانی،

که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم.

اگر چه می‌دانند،

هنوز بیدارم،

هنوز...

 

               (از: نصرت رحمانی)

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: این نوشته هرمس عزیز هم خیلی به دل نشست.

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 7:50 بعد از ظهر | 
تنها
 

 

 

کوه...

ایستاده...

بلند و استوار...

خاموش و بی‌قرار...

خلوت...

سکوت...

برف...

سپیدی...

فریاد شادی کودکان...

آفتاب...

گرم و دل‌نشین...

...

فرصتی برای بودن.

وقتی برای دیدن.

زمانی برای گوش سپردن به آوای خاموش کوهستان.

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: جای هیچ‌کس خالی نبود. تنهائیم را با هیچ‌کس شریک نشدم. حتی با خودم.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 10:40 بعد از ظهر | 
متشکرم آقا
 

 

بعد از یکی دو ساعت خیابان‌پیمایی به سبک مأمور ایکس 624 در خیابان‌هایی که این‌روزها از فرط سرمای شدید هوا و برف و یخ،  خالی از ملت همیشه در صحنه هست، از خیابون کنار کوه می‌رم سمت خونه، یک پراید سفید ابتدای خیابون توقف کرده  در حالیکه 2 تا مرد میانسال داخلش نشستن (مثل تو فیلم‌ها که منتظر سوژشون هستند)، پیش خودم فکرهایی می‌کنم اما بی‌خیال از کنارشون رد می‌شم. خیابون با خاموشی (قطع برق) تیرهای برق، زوزوه باد، سکوت و عدم تردد کسی، خیلی رعب‌آور هست. از شیب خیابون به آرومی بالا می‌رم که پشت سرم صدای حرکت ماشین رو می‌شنوم که آروم  داره به من نزدیک می‌شه، تمام حدسیاتی که با گذشتن از کنار ماشین در ذهنم بود و جرأت فکر کردن در موردشون رو نداشتم به سرعت از ذهنم عبور می‌کنه، با خودم می‌گم آماده باش این آخرین نبرد تو روی زمین هست، حتماً کاسه‌ای زیر نیم کاسشون هست که این وقت شب اینجا منتظر هستند، وگرنه غیر از خودت که خر کلت رو گاز گرفته کسی پیدا نمی‌شه که خیابون‌های روشن و صاف رو ول کنه و از این پیست اسکی تاریک و لغزنده عبور کنه.

بیب بیب... کنار من ترمز می‌زنه، یک نگاه سریع به ماشین می‌کنم. می‌خوام به راه ادامه بدم که...

 

"10 (پیام بازرگانی)

گل گل گل، گل از همه رنگ کله‌ت رو با چی می‌شوری با شامپو گلرنگ.(یارو هم کچل هست).

(خوب وقتی مهران مدیری که فرطی دیسکش زده بیرون می‌تونه تو سریالش آگهی بگیره و تبلیغ کنه، چرا من نگیرم. من از همین اینجا، هوی با توام اینجا نه اونجا، اعلام می‌کنم که آگهی شما از هر صنف، وبلاگ، وبسایت، موتور جستجو، موتور هوندا، موتور گازی، دوچرخه، سه‌چرخه (سیبیل بابات می‌چرخه)، روروئک، نع‌نو و... که هستین پذیرفته می‌شود، یکسال اول هم  پس از واریز 5 هزار تومان به حساب این وبلاگ کاملاً رایگان می‌باشد).

مجموعه صنعتی آفتابه‌‌سازی گِل‌تپه، توجه شما رو به خواندن ادامه این وبلاگ دعوت می‌کند.

 

آنچه نگذشت...

یهویی یکی صدا زد می‌بخشید آقا، من که خودم رو آماده تک‌آف بدون زنجیرچرخ کرده بودم تا از مهلکه فرار کنم، جفت‌پا زدم رو ترمز، برگشتم با صدایی که تمام سعی‌ام رو می‌کردم تا نشونه‌ای از ترس در اون نباشه گفتم بله، راننده که شیشه ماشینش رو تا نصفه کشیده بود پایین سرش رو از پنجره ماشین کرد بیرون و با لهجه‌ای که مال یکی از شهرستان‌های اطراف هست می‌پرسه می‌بخشید آقا خیابان فلان کجاست؟

من که یک لحظه از دیدن قیافه کاملاً جدی و مردانه راننده با اون سیبیل‌های پرپشت و چشمان سیاه که تو تاریکی خیابون مثل گربه می‌درخشه شوکه شدم بدون درنگ می‌خوام بگم که نمی‌دونم کجاست تا از مهلکه جون سالم بدر ببرم، اما یک لحظه صبر می‌کنم و تو ذهنم دوباره اسم خیابون رو سرچ می‌کنم و تازه دوزاریم می‌افته که این اسم خیابون پشتی هست و طرف الکی نگفته و واقعاً دنبال آدرس می‌گرده. به راننده می‌گم که آدرس خیابون کجاست، از من می‌پرسه از اینجا راه داره برم، نمی‌دونم از روی ترس یا خیرخواهی به راننده می‌گم نه از بلوار کناری برگردی بهتره، جلوتر بری مشکل می‌تونی رد بشی.

برمی‌گردم برم که راننده با صدای بلند می‌گه: متشکرم آقا.

نه اینکه تا حالا کسی اینطوری ازم تشکر نکرده باشه و یا با لحن آقا مورد خطاب قرار نگرفته باشم. اما این تشکره یکجور دیگه بود، یعنی واسه من یک حس دیگه داشت، یکجورایی حس کردم این تشکر یک مرد بالغ از نه، یک جوان بلکه از یک مرد مثل خودش بود (فلسفه مرد شدن رو حال کردید).

ولی باعث شد تا با دقت بیشتری تو آینه به چهرم نگاه کنم، به اینکه برای اولین بار بدون لوده‌بازیهایی که همیشه سر سن و سال با دوست و رفقا از خودمون در می‌آریم و خودمون رو همیشه کوچکتر از اونی که هستیم نشون می‌دیم، خیلی جدی‌تر به گذر عمر و بالاتر رفتن سن و... فکر کنم.

حالا خودمم باورم می‌شه دیگه اون پسربچه 16-17 ساله نیستم. مثل یکجور شوک بود، نمی‌دونم بگم خوبه یا بد، اما از اینکه باعث می‌شه تا مسئولیت‌های زندگی آتی رو یادآوری کنه خوب هست و شاید منفی برای اینکه شبیه این آدم بزرگ‌ها بشم. (با تمام احترامی که برای آدم گنده‌ها قائلم).

اون آقاهه رفت دنبال سرنوشتش، منم همچنین. اما دیالوگی که بین من و اون رد و بدل شد (که سعی کردم به سبک فیلمهای آلفرد هیچکاک یکخورده هیجان و ترس داشه باشه و این وسط ما هم یک نون سنگکی از وبلاگمون در بیاریم) باعث شد تا حداقل یکجور دیگه به زندگیم نگاه کنم.

برای شما هم همچین موردی پیش اومده؟

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: اولن‌دش که به جان خودم که داستان 100٪ رئال بود، فقط یکخورده پیازداغش رو زیاد کردم. دومن‌دش هم داریم در قسمت بعد.

پی‌نوشت2: خوب حالا که 5 هزار تومن ندارین واسه تبلیغات، اشکال نداره هر وقت داشتین به نیت من بندازین تو صندوق صدقات به شرطی که پول‌هاتون هم گوشه داشته باشه، هم زاویه، منم قول می‌دم تا بعد از استجابت دعای من به موجب ثواب شما تبلیغات شما در وبلاگم رو انجام دهم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 7:17 قبل از ظهر | 
2007
 

 

 

حالا که همه سال نو مسیحی رو تبریک می‌گن، خوب مگه من چیم از بقیه کمتره، خوب منم تبریک می‌گم، البته واسه اینکه خیلی خشک و خالی نباشه آرزوی سالی خوش برای همه هموطنان و غیر هموطنان مسیحی در تمام دنیا می‌کنم. امیدوارم تو این سال نو مسیحی که کنتورش رسیده به 2007 با عشق بیشتر نسبت به یکدیگر در صلح و صفا، دوستی، محبت، صمیمیت و... (وای چقدر رمانتیک شد) در کنار هم زندگی کنیم.

از محاسن این دهکده کوچک جهانی این هست که با دیدن این عکس‌ها که خودم به تنهایی از فکس‌نیوز کش رفته‌ام، شما هم با بقیه مردم دنیا در این روز اول سال نو مسیحی شاد باشید (برای شاد بودن بهانه‌ای بهتر از این، آدم‌های بهانه‌گیر!، البته پر واضح هست که این‌ها رو برای خودم می‌گفتم).

 

 

1

 

2

 

3

 

4

 

 

 

بقیه عکس‌ها رو هم از اینجا که خودم کش رفتم، ببینید (صداقت رو حال می‌کنید).

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 6:4 قبل از ظهر | 
دار مکافات
 

 

Saddam Hussein

صدام اعدام شد.

 

صدام حسین

صدام حسین رئیس جمهور (دیکتاتور) سابق عراق اعدام شد.

 

الان ساعت ۷/۸ دقيقه صبح شنبه هست. داشتم برنامه مردم ايران سلام از شبكه دوم رو نگاه مي‌کردم که مجری برنامه اعلام کرد صدام حسین اعدام شد، همزمان روی اینترنت بودم، تو چند خبرگزاری دنبال خبر گشتم تا ببینم صحت داره یا نه. بله خبر صحت داشت.

ساعت 6 صبح به وقت محلی و در حضور چند تن از مقامات رسمی دولت عراق، صدام حسین دیکتاتور سابق عراق اعدام شد.

نمی‌دونم چه حسی داشته باشم، مثل مردم عراق که بعد از شنیدن خبر خوشحال هستند، منم خوشحال باشم. خوشحال باشم برای پسرخاله‌، پسردایی، پسرعمه‌، دوست، آشنا و هموطن‌هایی که در طول جنگ از دست دادمشون و حالا انتقامشون گرفته شد.

خوشحال باشم برای خانواده‌هایی که عزیزی رو از دست دادند، زندگی‌شون از هم پاشید، مجبور به مهاجرت از خونه آبا و اجدادی‌شون شدند و بخاطر این جنگ لعنتی متحمل مرارت‌های زیادی شدند. حالا عامل این همه مصیبت پای چوبه‌ دار جون کند.

آره منم مثل تمام مردمی که با شنیدن این خبر خوشحال شدند، شاد هستم، نه برای اعدام یک انسان، بلکه برای اعدام جهل یک انسان که موجب آسیب رسوندن به خودش و هزاران انسان دیگر شد.

مطمئناً این اولین اعدام یک دیکتاتور نبوده و آخرینش هم نخواهد بود، تا زمانیکه جهل ریشه‌کن نشده باشد، تا زمانیکه تو این دنیا محیط برای رشد و شکل‌گیری حضور افرادی همچون صدام آماده باشد، متأسفانه باز هم  شاهد حضور امثال صدام (مثل همین حالا) خواهیم بود. افرادی که بخاطر آموزش‌های غلط در آغاز شکل‌گیری شخصیتشون و آسیب‌هایی که می‌بینند، با این طرز فکر بزرگ می‌شند و تنها هدفشون در زندگی دست‌یابی به اون چیزی هست که تمام عمر بهش فکر کردند، گرفتن حقشون از دنیا و برآورد خواسته‌هاشون به هر قیمتی، حتی تخریب و مرگ هزاران انسان.

دنیا دار مکافات هست. حالا صدام بهتر از هر کس دیگه‌ای به این حرف رسیده، ولی انسان‌های فراموش‌کار به شهادت تاریخ درس عبرت نمی‌گیرند.

شما چه حسی دارین از اعدام صدام؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در شنبه 1385/10/09 و ساعت 8:24 قبل از ظهر | 
صوات
 

 

تخته سیاه

 

تا اونجا که خاطرم هست چند سال پیش تو یکی از کشورهای اروپایی (فکر کنم سوئد یا سوئیس بود، شایدم یک کشور دیگه!) بعد از فوت آخرین بی‌سواد کشورشون یک مراسم جشنی گرفتند به مناسبت اینکه دیگه بی‌سواد ندارند. تو جاپن (بی‌صوات جاپن نه ژاپن. بی‌سواد خودتی سواد هم اینجوری نوشته می‌شه (سواد) نه صوات. کسی نیست وجدانم بید). می‌گفتم، تو ژاپن هم هر کی غیر از ژاپنی، انگلیسی یاد نداشته باشه جزو طبقه بی‌سواد محسوب می‌شه.

حالا ربطش چیه؟ اینکه امروز روز تشکیل نهضت سوادآموزی هست (هر چند بقول مسئول مربوطه در تمام این سالها یکبار واقعاً نهضت شکل گرفت!)، زمان شاه حدود 50٪  ملت بی‌سواد تشریف داشتند (البته من اصلاً جزوشون نبودم، به این نشون که هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بیدم، باور نمی‌کنین! بیایین سه جلدم رو ببینین). اما الان بعد از 28 سال که از انقلاب شکوه‌ مند می‌گذرد، 13٪ جمعیت کشور بی‌سواد هستند ( به گفته خود جناب مسئول). حالا اینکه با این آمار و بعد از 28 سال پیشرفت کردیم یا نه، با خودتان.

تا این 13٪ با سواد شوند (عمراً اگر با سواد شوند)، بقیه ملت هم انگلیسی‌شان به حد کفایت برسد (یکیش خود بنده) و تازه به این لیست سواد آی‌تی را که بطور قطع از آن گریزی نیست اضافه کنید، آن‌وقت می‌شود گفت ما ملتی هستیم که خیلی از مشکلاتش حل خواهد شد. وقتی اوضاع سوادمان انقدر فجیع است، دیگه داشتن سواد سیاسی و تخصصی‌ و...‌ ‌مان جای خود دارد، نتیجه هم این می‌شود که می‌بینیم. اطلاعاتمان از وقایع روز در داخل و خارج  کشور سطحی، راندمان کارمان پایین، انتخاب‌هایمان بدلیل عدم آگاهی غالباً اشتباه، سطح فرهنگ عمومی پایین و...، ایران امروز هم نتیجه‌اش هست.

البته گفتن این حرف‌ها جز یادآوری مسئله دردی دوا نمی‌کند و تا زمانیکه سیستم آموزشی کشور در سطح استاندارد (در همه سطوح) قرار نداشته باشد و بی‌سوادی (منظور تنها سواد خواندن و نوشتن نیست، درکنارش مهمترین‌شان زبان انگلیسی و سواد آی‌تی هم هست) در کشور کنترل نشود، یا بهتر بگویم ریشه‌کن نشود، حالا حالا‌ها اوضاعمان اینگونه هست.

اگر از نسل قدیمی‌تر جامعه باشیم و یحتمل از سواد خیلی زیادی برخوردار نباشیم، خوب نمی‌شود ایرادی گرفت، اما اگر از نسل جوان‌تر جامعه هستیم و خودمان به عینه لزوم دانستن زبان انگلیسی و آی‌تی (حالا من هی می‌گویم آی‌تی شما به متخصص تمام حوزه‌ها فکر نکنید، همانقدر که اندازه یک کاربر در سطح جهانی اطلاعات داشته باشیم قبول هست) در جامعه را می‌دانید، بر ما واجب هست که هم خودمان و هم فرزندانمان را حتی به زور کتک هم که شده (برای آموزش اعمال خشونت هش مانعی ندارد) آموزش ببینیم. با اینکار هم به خودتان و هم به جامعه‌تان بزرگ‌ترین کمک را کرده‌اید. در ضمن دولت را بی‌خیال شوید، سیستم اینگونه هست که برای آموزش زبان انگلیسی از بدترین متد استفاده شود تا شما بی‌سواد بمانید، قسمت آی‌تی رو هم کلاً فاکتور بگیریم. به غیر از چند شهر بزرگ کشور که  بتازگی از آموزش داس به ویندوز 98 ارتقاء پیدا کردند، در دیگر نقاط کشور بچه‌ها در مدارس رنگ کامپیوتر نمی‌بینند، آموزشش پیشکش.

جامعه‌ای که مردمانش سواد عمومی و تخصصی لازم را نداشته باشد، اوضاعش بهتر از این نمی‌شود.

راستی یادتون می‌یاد اولین کلمه‌ای که روی تخته سیاه نوشتین چی بود؟ زیباترین کلمه‌ای که نوشتین چی بود؟

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: اول اینکه اون بالا اسمش هست تخته سیاه (مجازی) قبلا‍ً چند نمونه ازش دیدین و یحتمل بعداً هم می‌بینین.

پی‌نوشت2: بعد هم اگر می‌بینین که خطم کج کنجوله، تمام سعیم رو کردم تا درست بنویسم، اما از آنجا که در بچگی قرار بود دکتر بشوم ولی نشدم، اما اثراتش در خطم ماند. بعد هم اگر خط‌های تخته سیاه کج هست خواستم تا خاطرات‌ دفترهای قدیم که قالباً خط کشی‌شان کج بود در ذهنتان تداعی شود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/10/07 و ساعت 7:7 بعد از ظهر | 
یادآوری
 

 

زمان چه زود می‌گذرد، انگار همین دیشب بود که دور هم جمع شدیم و شب یلدا را گذراندیم. همین دیشب بود که خبر فوت ناصر را شنیدیم و...

زندگی ادامه دارد و ما نیز هم.

بعد هم ملالی نیست، جز بی‌حوصله‌گی اینروزها که ترجیح می‌دهم کمتر بنویسم تا تلخی خودم را به دیگران منتقل نکنم.

... بگذریم.

 

اول یک تبریک بیجه (شما بخوانید ویژه) خدمت خودمان و خودتان و همه هموطنان مسیحی داخل و خارج ایران عرض کنم بخاطر تولد پیامبر عشق، صلح و دوستی و رسیدن ایام کریسمس و آغاز سال نو مسیحی.

 

دنیا هم با همه تلخ و شورش (شایدم شیرینیش) به انتهای سال 2006 میلادی می‌رسد. برای ما (ملت ایران) هم خبرهای خوشی بهمراه ندارد. اینروزها، تصویب قطعنامه تحریم ایران در شورای امنیت سازمان ملل زنگ خطر دیگری را برای ایرانیان به صدا درآورد. به نقل از بی‌بی‌سی پرشین، که در بخشی از اخبار خود به این موضوع (تاریخچه حضور ایران در شورای امنیت) پرداخته و ختم بخیر شدن این پروندها برای ایران شده است، امیدوارم همچون گذشته اینبار نیز موضوع ختم بخیر شود تا از صدمات بیشتری که بطور قطع مردم ایران و خصوصاً بخش آسیب‌پذیر (قشر اعظم جامعه) متحمل آن می‌شوند، جلوگیری شود.

در این آشفته بازار سیاسی ایران و بی‌رقیبی و یکٌه‌تازی  روسیه به عنوان تنها حامی استراتژیک ایران در این چند ساله، بخوبی نشان داد که منافع هر ملتی ایجاب می‌کند تا سنگ خود را به سینه بزند، موافقت ضمنی روسیه با تصویب قطعنامه بر علیه ایران گواه این مدعا است. فعلاً دامنه این تحریم‌ها در محدوده فعالیتهای هسته‌ای ایران، مقامات، شرکت‌ها و نهادهای وابسته  به این پروژه هست، و فردا... .

هر چند با روندی که بازی‌های سیاسی در کشور ما طی می‌‌کند گمانه‌زنی چندان سخت بنظر نمی‌رسد. ولی باز هم گذشت زمان بهترین کمک برای قضاوت ما خواهد بود.

 

 

بم 1

 

بم 2

 

امروز سومین سالگرد درگذشت هموطنانی هست که در زلزله مهیب بم در 5 دی ماه سال 1382 چهره بر نقاب خاک کشیدن. یادمه که توی اون روزها برای گذراندن واحد عملی یکی از دروس با یک آقایی آشنا شده بودم که فوق‌لیسانس خاک‌شناسی داشت و برای گذراندن خدمت سربازی در محلی که ما واحد عملی‌مون رو می‌گذروندیم خدمت می‌کرد. در مورد زلزله بم نظرات جالبی داشت، می‌گفت درسته که همچین سوانحی دردناک و تأثر برانگیز هست و با استفاده درست از علم و ابزارهایی که تکنولوژی و دانش روز در اختیارمون می‌گذاره، حداقل از تلف شدن جان این تعداد انسان می‌شود جلوگیری کرد، اما از یکطرف خصوصاً در کشورهایی مثل ما که کنترل روی خیلی از مسایل (از جمله رشد بی‌رویه جمعیت)‌‌ ندارند، این خودش یک موهبت است که باعث می‌شه تا جمعیت بنوعی کنترل بشه. البته این نظر ایشون بود، نه من. به هر حال با داشتن جاده‌های مزخرف و ماشین‌های تندرو و راننده‌هایی که یک پا برای خودشون شوماخر هستند، به اندازه کافی در جهت تعدیل جمعیت تلاش می‌کنیم و بنظرم لزومی نداره تا از زلزهای خانمان براندازی چون بم استقبال کنیم.

از حرف اصلیم دور نشوم، یادآوری سالگرد زلزله بم برای این بود که بگوییم، در حالیکه بم و شعار دوباره می‌سازمت بم، پس از فروکش‌کردن همدردی همه های و هوی پرستان  داخلی و خارجی برای ساختن دوباره‌اش رنگ باخته و رسانه‌های دولتی در راستای  سیاستهای دولت، با عدم انعکاس مسایلی که باید دنبال کنند، از اهمیت موضوع  کاسته تا با کم‌اهمیت جلوه دادن آن در نزد مخاطب (من و شما) بدست فراموشی سپرده شود. تو این چند روز که بازی یلدای دوستان بلاگر رو دنبال می‌کنم و به شور و شعفشون برای شرکت در این بازی احسنت می‌گفتم، با خودم فکر می‌کردم چه خوب هست در کنار نشان دادن این همدلی‌ها در دنیایی مجازی که بهانه‌اش پیشنهاد یک بازی بوده، این همدلی‌ها را در دنیایی واقعی هم، به اندازه تواناییمان که شاید چند خط ناقابل هست برای دیگرانی که با ما ساکنین دنیای سایبر آشنایی هم ندارند، نشان دهیم. مثلاً با یادآوری یاد زلزله بم، رفتگان بم و از آن مهم‌تر بازماندگان زلزله بم که بعد از 3 سال به کندی شاهد حرکت لاک‌پشت‌وار بازسازی شهر ویران شده‌شان هستند و این گذر تلخ زمان و از دست دادن رفته‌گان را با مرارت‌های زیادی که در این 3 سال متحمل شدند انعکاس دهیم. بدون شک توجه بلاگرها (آن عده از بلاگرهایی که فعال هستند) به این مسئله و نوشتن راجع به موضوعی واحد که لب طاقچه عادت بدست فراموشی سپرده شده در رسانه‌ها بازتاب خواهد داشت و هر چقدر هم کمرنگ باشد اما تأثیر خودش را بجای می‌گذارد.

البته بم بهانه بود، این کار را برای خیلی از وقایع، مناسبتها، افراد و... می‌توان انجام داد مثل همین شب یلدا که گذشت، شب چهارشنبه‌سوری که در راه هست  و...

درسته که این وبلاگستان هم، همچون جامعه حقیقی ایرانی دارای لابی‌های خود شده است، اما هنوز هم روح آزادی و آزاداندیشی که اصل وبلاگ‌نویسی برای هر بلاگری هست، جریان دارد و این کمک بسیار خوبی برای استفاده از پتانسیل یک رسانه هر چند کم‌توان (به زعم مخالفان وبلاگ و وبلاگ‌نویسان) شاید حتی 2-3 نفر بازدیدکننده، برای بازتاب عقاید و نظرات یک بخش از جامعه در مورد موضوعی واحد است.

بعضی وقتها از این پیشنهادها به ذهنم می‌آید، اما معمولاً مسکوت باقی می‌ماند، ولی با یادآوری خاطرات تلخ زلزله بم و دیدن عکسها و گزارشهایی از اوضاع مردم بم و شهر بم در سومین سالگرد زلزله بم، دوست نداشتم بی‌تفاوت از کنارش عبور کنم. برای هم‌وطنی که همین حالا و در ابتدای زمستانی دیگر با کمترین امکانات و غالباً کانکس‌هایی که تا تبدیل شدن به خانه راه درازی دارند و با سختی روزگار طی می‌کنند، یاد کردنشان کمترین کاری بود که از دستم بر می‌آمد.

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: دیروز ناصر عزیز را تا سرزمین مادری بدرقه کردند تا در خاک جنوب آرام گیرد، فردا هم مجلس ترحیمی ساعت 15 در مسجد جامع  شهرک قدس ابتدای فاز سوم برگزار می‌شود. روحش شاد.

پی‌نوشت2: عکس‌های بالا را که مربوط به سال 84 هست، خاطرم نیست که از کدام خبرگزاری یا وبلاگی کش رفته‌ام. هر کی عکس خودش را شناخت دستش را بالا ببرد تا اسمش را بنویسم، تا حق کپی‌رایتش محفوظ بماند.

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كوروش در سه شنبه 1385/10/05 و ساعت 5:15 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar