| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
حرف آخر
اول خوب دیگه ما هم رسیدیم به اونجایی که بهش میگن نقطه ته خط. (با اجازه ناصرخان خالدیان). یادتون چند وقت پیش یک جملهای از قول «ویلیام فاستر» با بازی شون کانری در فیلم «یافتن فاستر» نوشته بودم: "اولین کار در نوشتن خود نوشتن هست. اولین چکنویس رو با قلبت می نویسی و بعد با مغزت پاکنویسش میکنی". منم سعی میکنم تو این آخرین پست وبلاگم به این جمله عمل کنم، هر چند زیاد مطمئن نیستم که قلبم کاملاً از کار افتاده یا نه، اما از مغزم مطمئن هستم که چیزی توش پیدا نمیشه (خودزنی از نوع حاد رو حال کردید). کوروش در خبرگزاریها فوقالعاده فوقالعاده مهمترین خبر روز کوروش کبیر دیگر نمینویسد. فوقالعاده... فوقالعاده... داغترین خبر روز وبلاگ کوروش برای همیشه تعطیل شد. فوقالعاده... این صدای فریادهای پسرک سر خیابون شهید سایبرینژاد هست که واسه درآوردن نون شب خودش و مادر علیلش و 5 تا خواهر و برادر کور کچل کوچیکتر از خودش مجبوره صبح تا شب سر هر کوچه و خیابونی تو سرما و گرما واسه جذب چندتا دونه ویزیتور بیشتر واسه وبلاگها و وبسایتها فریاد بزنه (چقدر شبیه پسرک چهارراه هاشمینژاد هست که روزنامههاش رو میفروشه). این رو هم نوشتم تا بگویم آره و اینا... (شما هم به رویم نیاورید، جوان هستم دل دارم دیگر). حرفهای کاملاً جدی اول اردیبهشت امسال ییهو سر و کلمون تو این دنیای مجازی پیدا شد (هر چند دوست داشتم، با آغاز بهار اینکار رو بکنم، اما سفر و بعدش هم دومین مورد علاقهمان به تصرف درآمد، که باعث شد یکماه با تأخیر شروع بکار کنیم)، یک چند ماهی تو این چهار دیواری مجازی برای خودمان خلوتی دست و پا کردیم و سازمان را هر طور که دوست داشتیم کوک کردیم و رقصیدیم. یک تجربه خوب، چیزهای زیادی برای یاد گرفتن بود و از همه مهمتر دوستان بسیار خوب و باصفایی که بواسطه این وبلاگ فکستنی پیدا کردم. خانمها و آقایان محترم (همیشه حق تقدم با خانمهاست)، دوستان گرامی که در این چند ماه همراه من و وبلاگم بودید، همانطور که در اولین پست وبلاگم نوشته بودم و همانطور که بعد هم گفته بودم، بعد از چند سال وبلاگخوانی، بدنبال یک تجربه تازه و ملموس بودم که نوشتن وبلاگ رو آغاز کردم، برای من بدون اغراق نوشتن وبلاگ یک تجربه خوب که نه، عالی بود. شاید مهمترین چیز همین بود دانستن اینکه چقدر نمیدانم. وقتی که شروع میکنی به وبلاگ نوشتن هر چقدر هم که دارای سواد بالایی باشی و از ارتباطات اجتماعی خوبی برخوردار باشی (تو این دو قلم اسم من رو کاملاً خط بزنید، بیتعارف)، بدلیل اینکه حداقل به تعداد افرادی که جزو ملت آنلاین محسوب میشوند با ایدهها و افکار و تواناییهای گوناگون برخورد میکنی که همین در نشون دادن نقاط ضعف و قوتت میتونه بزرگترین کمک رو بهت بکنه. چیزی که من بخوبی درک کردم، چقدر از دانش پایینی برخوردارم و در مناسبات اجتماعی ضعف دارم و قسمت خیلی خوب از تجربم مربوط به دوستهای خیلی خوبی مثل شما هست که با راهنماییهاتون کمک خیلی بزرگی به من کردید، انسانهایی که حتی نه میدونم اسم واقعیشون چی هست، از کجای میآیند (به کجا میروند... عامو از او راه نرو بیراهه بیده!)، اما با نظرای خوبشون، با انتقادها (انقدر که خوب مینوشتم هیچکس انقتاد نمیکرد)، با حمایتهاشون تو لحظههایی که حتی فکرش رو نمیکردم (اونم از کجا؟ اون سر دنیا) بهترین خاطراتی بود که تو این چند ماه وبلاگنوشتن برام موند. زندگی شهد گل است، زنبور زمان میخوردش آنچه میماند، عسل خاطرههاست (من دیوونه این تکبیتهام که نمیدونم کی گفته). در هر صورت تو زندگی یک موقع هایی هست که از هر چیزی باید دل بکنی و بری، حالا هر چقدر هم که برات مهم باشه (چقدر عمیق هست جمله!!!، حداقل 4 متری عمق داره). بنده هم پس از 10 ماه بلاگر بودن بدلیل خدمت مقدس و اجباری سربازی، کولهبار (همان بقچهام) را بستهام و راهی ناکجاآبادی میشوم (نپرسید کجا که خودم هم هنوز نمیدونم کجا) که مطمئنم جایی هست که آروزهایم را آنجا دنبال نمیکنم. قرار هم بود این وبلاگ از اول دیماه برای همیشه بسته شود، اما به حول و قوه الهی فرصت این رو داشتم که یکماه بیشتر مثل رنده روی اعصابتان باشم (شرمنده این تنها استعداد کشف شدهام هست). خوب دیگه کاری ندارید، ماچ روبوسیهای آخر رو بکنیم و برویم (اولویت با خواهرهاست، از پذیرش برادرها تا 7 تیغه نکردن، معذوریم. جا زدن و گرفتن چند ماچ اضافی نیز، هش مانعی ندارد). راستی این آخری مثل پدربزرگها چند تا توصیه و دعا و نصیحت و البته خواهش دارم که بگم و بروم: اول اینکه اگه حس و حالش رو داشتید خوشحال میشم نظر کلیتون رو در مورد وبلاگم بنویسید و اینکه چه چیزی باعث شد تا همراه این وبلاگ باشید (مثل سبک نوشتن و یا هر چیز دیگهای که به ذهنتون رسید حتماً بنویسید). دوم اینکه برای اینکه خیلی خوشیتان از ننوشتن و تعطیلی این وبلاگ به درازا نکشد بگویم که به گفته ابوریحان بیرونی علیه رحمه که فرموده: ز گهواره تا گور دانش بجوی، من هم تا گور بلاگر باقی خواهم ماند (تازه نعشگی این مهتاد بودن به وبلاگ به ما فاز داده است)، در نتیجه خیلی زود کامینگ سون میشوم در یک وبلاگ دیگر و یک جای دیگر، با مطالعه بیشتر، با اندیشه بهتر و با کیفیت بالاتر (چقدر قرار من استانداردهام بره بالا، یکی بگیره منو وگرنه اینجوری همه بازارهای دنیا رو قبضه میکنم)، در نتیجه پیشنهادی، نظری، فحشی (نه اشتباه شد اون مال یکجای دیگست)، در مورد اسم وبلاگ، در کدام سایت، چه نوع قالبی، چه سبکی و... را نیز حتماً اعلام دارید و اینکه تمایل به همکاری دارید یا خیر؟ (هر کی زودتر دستش رو ببره بالا منم زودتر بهش خبر میدم که وبلاگ جدید راه افتاده، کشتم خودم رو با این تسهیلات بیجه برای کاربران منتخب، مثل بانکهای ایرانی). سوم اینکه بچههای خوبی باشید، به حرف مامان باباهاتون گوش بدید، انقدر شیطنت نکنید، جلوی مهمونها دست تو مماغتنون نکنید (این یکی خیلی کاری خیتی هست). هر کجا که هستین، تو هر صنفی که هستید، تلاشتون رو برای بهتر شدن خودتون، دیگران و سرزمینتان انجام بدید، ایمان داشته باشید تا به ببینید (جمله سرقتی از وین دایر بود). کلام آخر هم اینکه با ایمیل وبلاگ در تماس باشید، در اسرع وقت پاسخگو هستم و اگر لینک وبلاگم رو در وبتان قرار دادین، برای اینکه ملت همیشه آنلاین وارد وبلاگی که بروز نمیشود نشوند، لطفاً لینکم را بردارید(البته اختیاری هست، مگه کار دیگهای هم میتونم بکنم). وبلاگهاتون رو میخونم، بهتون سر میزنم و همیشه در کنارتان هستم. پیشاپیش هم چهارشنبهسوری خوشبگذرد (جایم خالی)، و عید نوروزتان هم مبارک. این دوبیت هم تقدیم به همه شما خوبان. آرزومند آرزوهایتان کوروش.
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هَزار تقدیم تو باد
گویند که لحظهایست روئیدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/11/29 و ساعت 4:28 قبل از ظهر |
فلسفه
نمیدونم شما هم به این مسئله دقت کردید یا نه بعضی وقتها یک چیزی خیلی نزدیکت هست اما شاید بخاطر اینکه سعی میکنی افق نگاهت به دور دست باشه یا در واقع دورنگر باشی از جلوی پات غافل میشی مثل قضیه راه رفتن الاغ و شتر. الاغ که همیشه سرش پایین هست و فقط به جلوی پاش نگاه میکنه، اما شتر همیشه سرش بلند هست و افق نگاهش به روبرو و دوردستها. در نظر اول شاید حرکت شتر معقولتر بیاد، اما بنظرم تو زندگی واقعی اگه بخوای به این سبک (راه رفتن شتر، یا همون فلسفه شتری) بچسبی بلاخره یکروز تو یکی از چاله چولههای زندگی سقوط میکنی بدون اینکه حتی بفهمی چی شد؟! در واقع لازمه زندگی این هست که بین راه رفتن به سبک الاغ و شتر که یک پارادوکس ملموس هست یک توازنی ایجاد کنی، اینطوری خیلی بهتر هست نه فرصتهایی که جلوی پات هست رو از دست میدی و نه از مسیر اصلی که در زندگی انتخاب کردی منحرف میشی. البته این نظر من هست (فلسفه شتری الاغی، جدیدترین نظریه کاربردی در هزاره سوم نوشته کوروش از فردا در باقالیفروشیهای کشور).
|+| نوشته شده توسط كوروش در جمعه 1385/11/27 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |
...نمایشگاه یا
طبق قرار قبلی با دوستان، دیروزی که گذشت رفتیم سومین نمایشگاه بینالمللی صنعت مرغداری، دامپروری، شیلات و آبزیان- دومین نمایشگاه ادوات و ماشین آلات و مکانیزاسیون کشاورزی و کشتهای گلخانهای (اسم نمایشگاه رو حال کردید چقدر پر تمطراق بود)، خلاصه که قبلاً یعنی چند ماه پیش مفصل براتون شرح داده بودم، معلوم نیست هدف از برپایی اینگونه نمایشگاهها چیست؟ درد مشترک بخش کشاورزی (دامپروری، شیلات، مرغداری و...) عدم حمایت معقول و برنامهریزی شده و استفاده از پتانسیلهای بالای این بخش توسط سیاستهای کلان دولت هست که موجب شده تا برگزاری اینگونه نمایشگاهها به جز قشری که به هر نحوی دستی بر آتش دارند و در این زمینه کار میکنند جذابیتی برای سرمایهگذاری دیگران در این بخش نداشته باشند. هزینههای بالا، سود پایین، دردسرها و زحمات زیاد و عدم ثبات بازار، همگی موجب شده تا بخش خصوصی از سرمایهگذاری در بخش کشاورزی هراسان باشه، و این در حالی هست که در نظام نوین اقتصاد جهانی که شامل 9 رکن اساسی برای دستیابی یک کشور به اقتصاد باز هست، کشاورزی به عنوان یکی از ارکان اساسی در تأمین مواد غذایی به عنوان بخش مهم امنیت ملی یک کشور و عدم وابستگی به دیگر کشورها و همچنین یک بخش مولد و تأثیرگذار در حمایت از بخش صنعت یک کشور مورد توجه هست که متأسفانه مثل بقیه چیزهایمان که باید بهم بیاید، در این زمینه دولت جمهوری اسلامی (خاتمی، رفسنجانی، احمدی نژاد و... فرقی ندارد) کمال همکاری رو در نابودی این بخش داشتهاند. تا درددلم تازه نشه، بحث رو تموم کنم. برای ما یعنی بنده و دوستان که سعی میکنیم حداقل به بهانه نمایشگاه هم که شده دور هم جمع بشیم، دیدن دوستان قدیمی و همدانشگاهیهایی که بعد از چند سال خبری ازشون میگیریم که بالاخره موفق شدند وارد این بخش بشوند یا نه بهترین دلیل برای حضورمان هست وگرنه بار فنی و آموزشی و... که بماند. امروز (دیروز) در واقع همزمان با روز ولنتاین، برای بنده هم دوستان گودبای پارتی برگزار کردند تا برای آخرین بار چشمشان به جمالمان روشن شود. هر کجا هم پا میگذاشتی برادران بسیج و نیروی انتظامی در کنارمان و دوش بدوش همراهیمان میکردند. نمیدونم اوضاع اینروزهای شهر با حکومت نظامیهای سابق چه فرقی میکند؟! حسن ختام پست امروزمان هم شعری باشد از زندهیاد فروغ فرخزاد که امروز چهلمین سالمرگش هست، یادش گرامی. پرنده مردنی است دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست (فروغ فرخزاد) پینوشت1: این را هم اضافه کنم که یک وقت لال از دنیا نروم، واقعاً نمایشگاههای ما اسمشان به ماهیتشان میآید. کافیست که یکمقدار به نوع پوشش خصوصاً غرفهداران دقت کنید، خانمها با آرایشی گیرا یا عبارت درستترش خفن و آقایانی که کم از خانمها ندارند. به هر حال نمایشگاه که همش نمایش تراکتور، بوته توتفرنگی و گل آنتوریوم و نمیدونم کود فسفاته نیست، میتونه محلی برای به نمایش گذاشتن خیلی چیزهای دیگه هم باشه!!! پینوشت 2: بعد از نمایشگاه و در راستای برگزاری گودبای پارتیمان گشتی در خیابانهای شهر و پارک ملت زدیم، چه صحنهها و سوژههایی که روز ولنتاینی ندیدم، حیف که کیفیت عکسها بدلیل نور کم محیط تعریفی نیست وگرنه چند تاش رو میگذاشتم تا بهتر در جریان ماوقع باشید. یک نکته جالب هم 2 تا گربه بودند که فارغ از دنیای اطراف یک ولنتاین اساسی داشتند (مملکت امام زمان و این حرفها!!!).
|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/11/26 و ساعت 4:56 قبل از ظهر |
سفری به نیشابور
چند وقتی هست که فرصت نوشتن مثل یکی دو ماه گذشته رو ندارم خیلی از نوشتههام بجای اینکه روزنوشت باشه تبدیل شده به دیروزنوشت، پریروزنوشت و... این آخری هم هفته و ماه نوشت، خوبه حالا قرار نیست مثلاً اخبار آیتی و از این قبیل رو به اطلاع عموم برسونم، فکر کن، مثلاً ورژن 3 فایرفاکس اومده و من دارم تازه از ورژن 2 براتون مینویسم!!! البته این هم یکی دیگه از مزایای وبلاگ نوشتن هست که چون صاحب امتیاز و مدیر مسئول، سردبیر و... همش خودتی و با مجوز خودت به نشر اراجیف (100٪ منظورم، خودمم نه شما) میپردازی، راحت میتونی از حالت روزنامهای به هفتهنامهای، دوهفتهنامه، ماهنامه، فصلنامه، سالنامه (تموم شد یا بازم هست)، تبدیلش کنی. خلاصه این همه صغری و کبری چیدن واسه این بود که بگم اگه مطلب جدید و قدیم و... رو درهم مثل میوههای میدونبار که ریز و درشت، تازه و مونده، سالم و خراب رو درهم میدن دست آدم دیدید، تعجب نکنید. داشتم از قسمت بیات نوشتههام میگفتم. هفته گذشته فرصتی شد تا برای دومینبار در 6 ماه گذشته یکسری به نیشابور بزنم و چند روزی در این کهنشهر ایرانزمین اطراق کنم. در مورد شهر نیشابور و... که خوب حرف بسیار هست و نیست. قمست هست مربوط به تاریخچه و سابقه شهر بر میگرده که خواهیم گفت، اما قسمت نیست هم در مورد شرایط فعلی شهر هست که حرفی نیست و خودتان باید ببینید و برداشت کنید، ما فقط بسنده میکنیم به همین جوک که: یک نیشابوری از تهران بر می گرده شهرش، فامیل برای دیدن یار سفر کرده گرد هم میآیند و از قهرمان جوک ما میپرسند، خوب تعریف کن تهران چطور شهری بود؟ (الان این حرف رو به یک تهرانی بزنی، چه ضدحالی میخوره). قهرمان نیشابوری داستان ما هم با لهجه شیرین نیشابوری میگه: "تهران شهر خیلی خوبی بی، فِقط مردمش یَک کمی بد لهجه بیَن" (خواندن این لطیفه با لهجه نیشابوری الزامیست)، پیدا کردن پرتقالفروش هم با خودتان. من و خیام بله رسیدیم به قسمت کهنشهر نیشابور، همین بس که آرامگاه یگانه مرد علم و ادب ایرانزمین حکیم عمرخیام در این شهر واقع شده، برای بنده که علاقه زیادی به خیام علیهرحمه دارم، حضور در باغ زیبا به سبک باغهای (احتمالاً) قاجاریه، ساعت 7 شب در حالی که پرنده در محوطه آرامگاه حکیم پر نمیزد و نگهبان بدون گرفتن بلیط پذیرای حضورمان بود، مجالی بود تا مهمان ویژه حکیم باشیم و در خلوتمان با حکیم کلی حال کنیم. نمیدونم از اهالی شعر هستید یا نه. با شعر کدوم یکی از شاعران ایرانی همذاتپنداری بیشتری دارید. برای من علیرغم ارادت خاصی که به کلیه شاعران وطنی اعم از متأخرین و متقدمین دارم، خیام دارای جایگاه خاصی هست، علتش هم فکر میکنم پارادوکس عجیبی هست که در پس ذهن این مرد بوده و اون رو در قالب رباعیات بیبدیلش از خودش به یادگار گذاشت. با یک رباعی شما رو آنچنان به شور زندگی دعوت میکند که از ذوق این فکر عنان از دست میدی و همه چی رو در شادی و گذر ایام میپنداری: می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و مل است و یاران سر مست خوش باش دمی که زندگانی این است اما در رباعی دیگرش آنچنان ناقوس مرگ رو به صدا در مییاره که رعشه بر وجودت میاندازه: هر یک چندی یکی برآید که: منام! با نعمت و با سیم و زر آید که: منام! چون کارک او نظام گیرد چندی ناگه اجل از کمین درآید که: منام! در یک رباعی انسان رو بر عرش هستی مینشاند: ای دل ز غبار جسم اگر پاک شوی تو روح مجردی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت بادا کایی و مقیم خطّه خاک شوی و در رباعی دیگرش بودن انسان را زیر سؤال میبرد: از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود در مورد خیام به عنوان یکی از برجستهترین متفکرین، دانشمندان و شاعران ایرانی حرف بسیار است، که نه در حیطه سواد نداشته بنده هست و نه مجالی برای زیاده گویی، پس ارجاعتون میدم به کتاب با ارزشی که چند ماه پیش از کتابفروشی که در آرامگاه خیام هست و بنده خریدم. کتاب خیامنامه (روزگار، فلسفه و شعر خیام) تالیف آقای محمدرضا قنبری به قیمت 7500 تومان. کتاب با ارزشی که در حیطههای مختلف به اندیشه شاعر ارزنده کشورمون میپردازه که برای علاقهمندان خیام میتونه کتاب جذابی باشد و همچنین آشنایی سایر دوستان با حکیم عمر خیام. در ضمن برای قسمت موسیقی هم میتونید آلبوم رباعیات خیام (دکلمه اشعار با صدای زندهیاد احمد شاملو، آواز با صدای محمدرضا شجریان و موسیقی استاد فریدون شهبازیان)، که یک مجموعه منحصر بفرد و جاودانه در موسیقی ایران به یادگار مانده است را، در یک سیدی به قیمت 3500 تومان خریداری کنید، مطمئناً ارزش خریداری دارد. خیلی وقت بود که میخواستم در مورد خیام چند کلمهای بنویسم و این کتاب و آلبوم موسیقی خوب که نه، عالی رو که قبلاً قولش رو داده بودم معرفی کنم و چی بهتر از حالا که در کهندیار نیشابور گام بر میداریم بنویسم، چون بعداً احتمالاً وجود نخواهد داشت تا در موردش بنویسم پس بهتر دیدم همین حالا همش رو بنویسم. طبیعت نیشابور در مورد شهر نیشابور باید بگم برای اهل ادب حضور در آرامگاه خیام و عطار و کمالالملک به تنهایی لذت بسیار دارد، اما این شهر به لحاظ موقعیت جغرافیای دارای آب و هوای خیلی خوبی هست، که همین امر باعث شده تا دارای ییلاقات و روستاهای آبادی باشد. یکی از ییلاقات خوب نیشابور که فرصت شد سری بزنیم، بالاتر از دانشگاه آزاد نیشابور، روستایی به نام صومعه هست که پس از عبور از داخل روستا و ادامه راهتون به قسمت رودخانه میرسید که محل بسیار زیبایی هست، با آب فراوان و درهای که سابقاً محل اصلی عبور رودخانه بوده که بدلیل تغییر جهت رودخانه و کنترل آب با احداث سد و آببند و...، دارای زمینهای حاصلخیزی هست که با آب خوبی که در بالا دست این زمینها جریان دارد، منطقه خوبی برای کشاورزی هست و همچنین مکان مناسبی برای ساعاتی حضور در محیطی آرام و صمیمی با طبیعتی بکر. صدای آب، گرمای خورشید و نسیم خنک بهمنماه، در زیر آسمان آبی و هوای پاک، زمینهای کشاورزی که تا دور دست ادامه دارد، و کوههایی پوشیده از برف در افق، که همه و همه در کنار سکوت محیط بهترین مکان برای خلوت با طبیعت هست. جای همتون خالی. دهکده چوبین یکی از مکانهای جالبی که در نیشابور هست و سری بهش زدیم تا ندیده از دنیا نرویم، دهکده چوبین نیشابور بود که علیرغم تعاریفی که ازش شنیده بودیم، جذابیت زیادی نداشت (حداقل برای بنده)، بواقع مثل سایر کارهایی که به سبک ایرانی انجام میشود دارای ایده و طرح خوبی برای ایجاد یک دهکده توریستی بوده اما در ادامه راه برای تداوم کار و رسیدگی فکری نشده، یک مسجد و چند کلبه که تماماً با چوب ساخته شده، در کنار یک گاوداری و یک چیزی تو مایههای اصطبل که زینتبخشش دو تا اسب پژمرده بود در زمینی که ظاهراً باغ هست اما از درختان مثمر خبری نیست، تشکیل دهنده این دهکده چوبین هست. البته روی کاتالونگ (کاتالوگ) تصاویر زیبایی هست و نوشتههایی که قابل تأمل هست، از جمله اینکه اولین دهکده اکولوژیکی ایران هست و همچنین بر اساس سازههای مقاوم در برابر زلزله ساخته شده است، که خوب به دلیل عدم حضور راهنما یعنی غیر از دو نفر که برای وصول وجه بلیط تشریف داشتن ظاهراً کسی در مجموعه نبود تا پاسخگوی سؤالات ما باشد، همچنین قسمتهایی مثل سوئیتها یا مغازههایی که تو کاتالونگ بود اما تو مجموعه نبود (احتمالاً بوده و ما بدلیل تاریک شدن هوا ندیدم!!!)، در هر صورت ایده و اجرای طرحی اینچنینی جالب بود، اگه وقت دارین یکسری بزنید به هر حال کاچی به از هیچی هست، در ضمن بلیط 200 تومانی هم بار مالی زیادی به شما وارد نمیکند البته در صورتی که با یک وانت یا مینیبوس از اقوام تشریف نبرید. آدرس هم نیشابور- 5 کیلومتر پس از زیارتگاه فضلبن شادان میباشد (به جان خودم اگه پول گرفته باشم واسه تبلیغات)، در ضمن ظاهراً این مجموعه دارای سایتی هم هست که به این آدرس مراجعه کنید. شادیاخ در نزدیکی مقبره عطار، یک منطقه باستانی بنام شادیاخ هست. شادیاخ که از دو واژه «شادی» و «اخ» به معنی (شادیآفرین) میباشد که با اسم شادکاخ و شادجهان و شادمهر نیز از اون نامبردهاند. شادیاخ یکی از 48 (در مورد این عدد مطمئن نیستم) محله شهر کهن نیشابور بوده، محلهای اعیاننشین که تا اوایل قرن سوم هجری باغی در سمت جنوبغربی شهر کهن نیشابور بوده و از سال 205 ه.ق نخستین زیستگاهها در اون ساخته شده و تا سال 699 ه.ق همواره دستخوش فراز و نشیب بوده، که در این سال بر اثر زلزلهای به کلی ویران شد. البته باید اضافه کنم طبق اطلاعاتی که نگهبان مجموعه به ما داد در سال 65 هجری قمری بدلیل زلزله، 618 حمله مغولها و مجدداً 699 بر اثر زلزلهای مهیب (که قبلاً گفتم) نیشابور به ویرانهای تبدیل شد. از سال 79 توسط تیم باستانشناسی به سرپرستی آقای لبافخانیکی کاوش در این منطقه باستانی آغاز شده و تاکنون 6 فصل حفاری در این منطقه انجام شده است. در این کاوشها که مربوط به دو دوره شهر نیشابور است:1- سلجوقی- خوارزمشاهی 2- ایلخانی، آثاری با ارزش بدست آمده است. در آثار مکشوفه بقایای ارزشمندی از معماری تالارهای بار عام و اندرونی، کارگاههای عصارهکشی انگور (مشروبسازی خودمان)، آهنگری، شیشهگری و سیاهچال و همچنین سازههای سفالی، شیشهای، فلزی، قطعات گچبری، نقاشی دیواری، سر پیکرههای گچی و چند اسکلت انسان نیز در این کاوشها بدست آمده است. البته بدلیل اینکه دیر وقت رسیدیم فرصت نشد تا کاملاً همهجا رو دید بزنیم، به همین دلیل به روئیت قسمتهایی از مجموعه در زیر نور پرژکتورها اکتفا کردیم. متأسفانه کار تکمیل حفاظت از این ابنیه تاریخی همچون سایر مکانها باستانی کشور، طبق سناریوی تکراری بدلیل عدم بودجه در حالت تعلیق بسر میبره و نصب دکلهای برق مجموعه یکسال و نیم هست که انجام نپذیرفته است. بعد اینکه نمایشگاه کتابی در فرهنگسرای (اسمش یادم نیست) برقرار بود که کتابهای خوبی در زمینههای مختلفی داشت که جای بسی خوشحالی بود که در شهر نیشابور که دارای علاقه مندان زیادی هم هست امکان برپایی همچین نمایشگاهی بود، که بنده هم به اندازه توان از دیدن کتابها حض بردیم. خوب دیگه تموم شد. سفر چند روزه ما به شهر نیشابور تموم شد. بدرقه راهمون هم نم بارون وهوای مطبوع بهاری بود که تا رسیدن به ولایتمان همراهیمان کرد.
پینوشت: امروز اگه وقت شد قراره یکسری به نمایشگاه صنعت مرغداری و شیلات و... ، کشاورزی و کشت گلخانهای و... بزنم، اگه چیز دندانگیری داشت برایتان تعریف میکنم. پس تا روزنوشت یا دیروز نوشت دیگری بدرود.
|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/11/25 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |
22 بهمن
بیب بیب ما اومدیم. بعد چند روز سفر و رفع و رجوع کارهای عقب افتاده، گفتیم هم یک خبری از خودمون به کلیه دوستان و دشمنان بدیم و هم اینکه اصلاً بابت عدم حضور چند روزمون خوشحال نشید که به همین راحتی از دستم خلاص شدین، و در ضمن از همتون بخوام (عاجزانه رو خودتون اضافه کنید) که برای نشان دادن خودتون به دوربینهای صدا و سیما، یعنی ببخشید نشون دادن حمایتتون از انتفاضه فلسطین، یعنی نه برای به نمایش گذاشتن صنایع دستی... اَه یک چیزی توک زبونم بود هااا یادم رفت. خلاصه برای اینکه... آهان یادم اومد برای بستن پیمان ترکمنچای... نه، لعنت به این حافظه یادم رفت باز، بگذریم. فردا یعنی امروز از تعطیلیتون خوب استفاده کنید. 22 بهمن دیگه. آهان دیدین یادم اومد، فردا حتماً برین راهپیمایی، عوض منم تا میتونین تو دهن آمریکا و اسرائیل بزنین، با پشت دست، روی دست، با مشت، لگد و خلاصه هر جور حال کردین. در ضمن به دوربین هم خیره نشین، بعداً که تصویر خودتون رو میبینین خیلی ضایع میشین، از ما گفتن بود. منم فردا به دامان طبیعت پناه میبرم تا یکم نفس بکشم، پیش پیش جای همتون هم خالی.
پینوشت: سعی میکنم یاد این جوک تاریخی که در قالب شعر خونده میشه نیفتم: 22 بهمن 22 بهمن، روز پیروزی ما، روز شکست دشمن!!!
|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 4:15 قبل از ظهر |
اسکندر
همیشه این احساس با دیدن، شنیدن، خوندن و یا هر چیز دیگهای که به نوعی به ایران، وطنم، تمدن ایرانزمین، فرهنگ و مردمانش مربوط باشه در وجودم مثل آتشفشانی فوران میکنه، یکجور حس ناسیونالیستی شدید که وجودم رو پر میکنه از یاد تمام داشتههای درخشانی که مثل یک پل که عظمتش به بلندای تاریخ سرزمینم و بر پایه ستونهایی استوار از گذشتهای دور آغاز شده و انتهای اون در ابرهایست که با گذر زمان و عبور از این پل میشه منظر نهایی رو روئیت کرد. بهونه حس امروزم دیدن گوشههایی از فیلم اسکندر و تحلیل و نقدی بود که در برنامه «پشت پرده» از شبکه چهارم دیدم. در مورد فیلم اسکندر و نقدهایی که در زمان اکران این فیلم بهش اشاره شده بود چیزهایی خونده بودم و اینکه تحریفات زیادی دراین فیلم صورت گرفته و این موضوع انقدر برای هموطنهای اون ور آب که فیلم رو دیده بودند غیرقابل تحمل بود که بدون استثناء ناراحتی خودشون رو اعلام کرده بودند و وقتی وبلاگشون رو میخوندم این یک حس مشترک بود «ابراز نارضایتی از دیدن فیلم اسکندر و ساخت این فیلم». اما چیزی که بیشتر از خود برنامه «پشت پرده» و نقدی که به لحاظ ساختار فیلم و... بر این فیلم شد و برام جالب بود، صحبتهایی بود که آقای اکبر عالمی(مجری خوب و با سواد برنامه سینما ماوراء، استاد دانشگاه و منتقد سینما) به عنوان مهمان برنامه در مورد فیلم اسکندر گفت، حرفهایی یا بهتر بگم فریادها و بغضهایی که اکبر عالمی و اکبر عالمیها در سینه دارند و اگه امکانش رو داشته باشند اون رو به بلندای تاریخ تا اونجایی که گوش فلک رو پرکنه، فریاد میزنند. حرفی که دوست دارند به همه بگن، که ما اون بربرهایی که تو فیلمتون نشون دادین نیستیم، ما تروریست نیستیم، ما اونیکه تو رسانههاتون از ما ساختین و به بهونه اون بر کوس جنگ میکوبید نیستیم، ما مثل آدمی چون رئیسجمهور فعلی ایران نیستیم. به الیور استون، به هالیوود، به همه آمریکاییها، به همه غرب بگیم که ما همون مردمی هستیم که 2500 سال پیش اولین منشور رو نوشتیم برای آزادی وعدالت همه انسانها با هر طرز تفکر و آئین و مذهبی و از هر ملیتی که باشند. ما پاسداشتیم عدالت رو و اون رو با رفتارمون به تمام دنیا نشون دادیم، به سندیت همون منشوری که در موزهاتون به نمایش میگذارید، به سندیت همون 30 هزار خشت گلی که 2500 سال پیش بر روی تکتکشون ثبت کردیم رفتار و کردارمون رو با مردمانی که در جنگ مغلوب ما بودند، اما همچون یک ایرانی به ارزشها و باورهاشون احترام گذاشتیم. اینها رو صرفاً نه بخاطر تحت تأثیر حرفهایی که اکبر عالمی زد میزنم، نه بخاطر اشکی که تو چشمهاش جمع شده بود و تمام تلاشش رو کرد تا جلوی دوربین از چشماش جاری نشه، اینها رو برای خودم مینویسم، تنها برای خودم و اونهایی که شاید مثل من این نوشته رو بخونند و تو این حس شریک باشند، اونهایی که مثل من از موقعی که چشم باز کردند سرزمین و مردمانی رو دیدند که زنگار روزگار بر تار و پودش باقی مونده، آدمهایی که با یاد افسانه ایرانزمین هر شب سر بر بالین میگذاشتند تا با طلوع دوباره خورشید شاهد تحقق رویای شبانهشان باشند. نمیدونم چرا اینها رو اینجا مینویسم، برای آدمی که مثل خیلیهاتون دل خوشی نداره و تو فکر اینکه در اولین فرصت چمدونش رو ببنده و تحقق رویاهاش رو جایی غیر از ایران دنبال کنه. اما این موقعها که میشه و این حس و حال رو دارم، مثل اینکه ترمزم رو بکشند درجا خشکم میزنه، به خودم نهیب میزنم که اگه من نمونم و قد خودم و جایی که هستم تلاش نکنم برای ساختن این مملکت، پس کی میخواد بمونه، فردایی که آیندگان میخوان نقدمون کنند چه جوابی دارم. برای من که رشته کشاورزی خوندم شاید ایمان داشتن به این حرف راحتتر باشه، وضعیت فعلی ایران بنظر من مثل درختی میمونه که شاخ و برگش ریخته و با تبر بجون تنش افتادن، اما هنوزم ریشههای محکمی در خاک داره و این باعث میشه که به آینده امیدوار باشی، اما دریغ و افسوس که از نگهداری ریشههای این سرزمین غفلت کنیم و تنها امید به احیای دوباره سرزمینمون رو از دست بدیم.
|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/11/15 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |
نانوشتهها
تو این چند روز که نبودم و ننوشتم خواستم در مورد خیلی چیزها بنویسم که خیلیهایش از ذهنم پر کشیده، چیزی هم که به سمع و نظرتان میرسد بقایای سنگوارههاییست از همان نانوشتهها که همین چند لحظه پیش در ذهنم کشفشان کردم.
ناصریا فرصتی نشد تا بموقع یادآور چهلمین روز درگذشت هنرمند جوان کشورمون ناصر عبداللهی عزیز باشم. مراسم چهلمین روز درگذشت ناصریا در زادگاهش جنوب، مقارن با تاسوعای حسینی برگزار شد. روحش شاد و یادش گرامی. محرم تو این چند روزی که تو کوچه و خیابون و جاهای مختلف شاهد برگزاری مراسم ایام محرم بودم، که به لطف دولت سوپرمذهبی احمدینژاد سنگ تموم گذاشته شده و هر جوجه فکلی واسه خودش دکون و دستگاه عزادارای برگزار کرده و با چایی جوشیده و خرمای فلهای که بزور تو حلق ملت میریزند با پخش لاینقطع صدای گوشخراش مداحان اهل بیت (!!!)، سعی در دادن شور و حال حسینی به جامعه زهوار در رفته ایران را دارند. خلاصه با خودم فکر میکردم اگر امامحسین آن زمان میدانست با حرکتش چقدر به درک این جماعت کمک میکند تا آزاده باشند، عمراً پاش رو میگذاشت تو صحرای کربلا. روزهای خاکستری خوب الحمدا... روزهای خاکستریمون با فرا رسیدن ایام دهه زجر یعنی ببخشید فجر (بین علما در مورد صحیح بودن دهه زجر یا دهه فجر اختلاف نظر وجود دارد، عقلا گویند از آنجایی که هیچ نشانهای از فجر دیده نمیشود همان واژه زجر معقولتر است)، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. به خودم نگاه که میکنم میگویم، نسل قبلی شکری خورد و یک کاری کرد و نسل حاضر هم، همچنان داره روش اسکی میکنه. از ماست که بر ماست. بهار یا زمستان هوای اینروزهای مشهد بیشتر از اینکه زمستانی باشه بهاری هست. دیشب با نم بارونی که زد، هوا انقدر لطیف و دلنشین شده بود که پیادهروی شبانه بعد از ساعت 10 کمترین کاری بود که میشد برای لذت بردن از این هوای دلنشین بهاری کرد. هر چند الان که این مطلب رو مینویسم از صبح تا الان (سر شبی) باد و طوفان بهمراه سوز هوا، رویای بهاریمان را خیلی زود محو کرد. (اینم از محاسن ایام دهه زجر هست، هوا هم با ما سر ناسازگاری دارد). انتظار تو این چند روز ایام عاشورا و تاسوعا ظاهراً اوضاع اینترنت (کلک همیشگیست) دچار نوسانات سرعت بوده، البته بقول دوستی این مسائل را در جامعه اسلامی باید به فال نیک گرفت، چرا که به موازات صفهای عدیدهای چون مرغ، گوشت، نان، سبزی، بنزین و بقیه کوفت و زهرمارها، انتظار پشت صفحه مانیتور نیز باعث تقویت بیشتر فرهنگ انتظار بین مسلمین میشود. دنیای مجازی حسن وبلاگ نوشتن در این هست که نمیگذاره به خودت غره بشی و بموقع بادت رو خالی میکند. نشون به این نشون که وقتی چند وقتی نیستی و نمینویسی کانتر وبلاگت و تعداد بازدیدکنندگان وبلاگت نشان میدهد که کجای کار ایستادهای. ویستا یا دماغ سوخته فقرا امور داخلی بس است میپردازیم به امور خارجه. 2 روز پیش شرکت معظم مایکروسافت و عمو بیلی گرامی پس از مدتها نسخه خانگی ویستا رو عرضه کردند که دستشان درد نکند. ما نیز همچون دیگر فقرا منتظریم تا برادران هکرمان در اقصینقاط جهان و در راستای عدالتمحوری امکان تهیه نسخه کرک شدهاش رو بما بدهند. اما عمو بیلی ناقلا و شرکا زرنگتر از این حرفها بودند، چون با تغییرات کنفیکونی که در ویندوز جدید ویستا بنسبت اکسپی بکار رفته، دست فقرا برای استفاده بهینه از ویستا کوتاه شده و علیرغم تلاش برادران هکر، راهحلی جز شل کردن سر کیسه و ارتقا سیستم نمانده است. این هم از ترفندهای نظام سرمایهداریست تا فاصلهشان با فقرا همچنان محفوظ بماند تا یکوقت لباسشان نفتی نشود. جنگ بد است چکار کنیم، هر چقدر میخواهیم برویم آنور دنیا و اینطرفها پیدایمان نشود، نمیشود. لامصب اینروزها چنان لینک تو لینک با آنوریها شدهایم که خودمان خبر نداریم. ما اینور اندر خم یک کوچه بدنبال گوجه فرنگی له شده دوانیم تا زینت بخش سفره خالی و دوای درد خندق بلایمان باشد، آنطرفیها هم جلسه برای انتخاب ابزار جنگی میگذارند و عده دیگرشان برایمان پلاکارد نو وار (جنگ نه، جنگ بد، جنگ اَخ) هوا میکنند. اوفیش راحت شدم. دیگه عرضی نیست. آخر هفته خوبی داشته باشید.
|+| نوشته شده توسط كوروش در پنجشنبه 1385/11/12 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |
گفتگوی ویژه
در یکسال و اندی که از ریاست جمهوری احمدینژاد میگذره، دیشب برای اولین و مطمئناً آخرین بار نشستم تا ببینم حرف حساب رئیسجمهور 17 میلیونی (!!!) چی هست. بعد از چند روز تبلیغات در شبکههای مختلف پیرامون این گفتگوی ویژه (که الحق هم ویژه بود!)، بیشتر از این انتظاری نمیشد داشت. اگر خودتان دیدید که هیچ و اگر ندید چیزی از دست ندادید، اما اگر میخواهید تا حدودی در جریان ماوقع باشید بفرمایید اینجا. اما در میان صحبتهای رد و بدل شده چندتا نکته خیلی باحال بود، توجه بفرمائید: مجری: آقای رئیسجمهور نفت بشکهای با قیمت 33/5 دلار میآید سر سفره مردم؟ رئیسجمهور: ... بنده همچین چیزی نگفتم!!! من: راست میگه، مرد و حرفش. مجری (مرتضی حیدری): آقای رئیس جمهور یعنی شما جداً (مجری اندازه یک بیلبورد، سعی در تأکید روی این کلمه داشت) برای وضعیت کشور نگران نیستید؟ رئیسجمهور: نه، چرا باشم. من: دِ بیا، بابا حال داری توأم آی مرجی، نگرانی واسه چی؟؟؟ ساعت 1 نیمهشب است، همه جا امن و امان است. احمدینژاد: ناسلامتی بنده خودم دانشگاهی هستم و از نخبگان جامعه!!! مجری: ها!!! (قلمراد نمیدونه بخنده، گریه کنه یا بزنه تو سرش). من: کف برو تو کارش (با این اعتماد بنفس کی جرأت داشت رئیسجمهور بشه). مجری: آخرین سؤال جناب رئیسجمهور، آیا هنوزم طیق شعار انتخاباتیتون مردی از جنس مردم هستید؟ رئیسجمهور: من نگفتم اینو مردم خودشون به ما گفتند. من: البته که مردی از جنس مردم هستند، مثل مردم عادی در کاخ زندگی میکنند، هر روز صبح با مش قاسم بقال سر کوچه و صغریخانم همساده بغلی سلام علیک دارن. مثل ما پاپتیها (شما نه، خودم رو گفتم) غذای درباری میخورند. با یک تیم کامل از بچه محلهاشون (محافظین شخصی) تردد میکنند. از اتومبیل ضد گلوله استفاده نمیکنند و با اتوبوس میرند نهاد ریاست جمهوری، پژو 504 شون رو هم میگذارند خونه تا سرانه مصرف بنزین در کشور کاهش پیدا کنه. هواپیما و بالگرد (چقدر بانمک شده اسم هلیکوپترامون) تو عمرشون ندیدن، چی برسه که بخوان استفاده اونم از نوع اختصاصی کنند. مثل عوام حقوق چند میلیونی نمیگیرند!!!، هر شب قبل از خواب دندونهاشون رو مسواک میزنند و...، بس نیست یا بازم ثابت کنم که رئیسجمهور مردی از خودمون هست. خلاصه که ماجرا اینطوری بود، بعد از اتمام گفتگوی بیجه خبری (بازم بنویسم: شما بخوانید ویژه خبری)، قلمراد (یعنی بنده) نمیدونستم بخندم، گریه کنم، چه خاکی به سرم کنم، فقط قلمراد کپش رو گذاشت خوابید، خوابهایی که قلمراد نفهمید خوب بود یا بد!!!
پینوشت1: خر پیششش... خر پیششش... (من هنوز خوابم، لطفاً مزاحم نشوید). پینوشت2: خیلی از بلاگرها دیدن تلویزیون جمهوری اسلامی ایران را یک نوع بیکلاسی میدانند، اما با دیدن مطلبی در مورد سریال کتابفروشی هدهد در وبلاگ دوستان، که اوایل پخشش اشاره کرده بودم با توجه به انتخاب موضوع و رویکردش به یک مسئله مهم فرهنگی (مطالعه کتاب) باید سریال خوبی باشد، خوشحالم از اینکه حداقل فهمیدم خیلی بیکلاس نیستم.
|+| نوشته شده توسط كوروش در چهارشنبه 1385/11/04 و ساعت 5:22 قبل از ظهر |
قدرت افکار
این بالا در بهشت Up Here In Heaven (Chris de Burgh) Up on the hill I see it begin Maring the heroes where they fall In the stone, in the stone the names of those who have gone; بالای تپه شروع آن را میبینم محل سقوط قهرمانان را مشخص میکنم روی سنگ، روی سنگ نام آنانی است که رفتهاند And over the river, there is a place Where they remember boys and men Widows talk, widows talk of all they could have been; و بالای رود، جایی است آنجا که پسران و مردان را به یاد آورند بیوهها صحبت میکنند، بیوهها از همهی آنچه میتوانستند باشند سخن میگویند We can here you, we can here you whisper our names; We can see you, we can see you reading our names; میتوانیم صدایت را بشنویم، میتوانیم بشنویم که ما را به نجوا صدا میکنی میتوانیم ببینیمات، میتوانیم ببینیم که نامهای ما را میخوانی Up here in heaven, we stand together, Bath the enemy and the friend, till the end of time Up here in heaven, we are forever, There is only one God up here, for all of the world; این بالا در بهشت، ما با هم میایستیم با دوستان و دشمنان، هر دو، تا ابد این بالا در بهشت، ابدی هستیم فقط یک خداست که بالاتر از ماست، برای همهی دنیا What of the children caught in the war, How can we tell them what it's for When they cry, when they ry are voices heard anymore? دربارهی بچههایی که درگیر جنگ شدهاند چه بگوییم؟ چگونه میتوانیم به آنان بگوییم که جنگ برای چیست؟ وقتی آنها ضجه میزنند، وقتی آنها ضجه میزنند میتوان صداها را باز هم شنید؟ Are you listening, are you listening men of the war? There is nothing, there is nothing worth dying for; گوش میدهید؟ مردان جنگ آیا گوش میدهید؟ هیچچیز، هیچچیز ارزشاش را ندارد که برایش بمیریم Up here in heaven, we stand together, Bath the enemy and the friend, till the end of time Up here in heaven, we are forever, There is only one God up here, for all of the world; There is only one God up here, for all of the world. این بالا در بهشت، ما با هم میایستیم با دوستان و دشمنان، هر دو، تا ابد این بالا در بهشت، ابدی هستیم فقط یک خداست که بالاتر از ماست، برای همهی دنیا فقط یک خداست که بالاتر از ماست، برای همهی دنیا (ادیب وحدائی/ هفتهنامه پرسپولیس/ شنبه 28 خرداد 1379) برخوردها نزدیکتر شده، یک ائتلاف منطقهای در حال شکل گرفتن هست که خیلی جدی در راستای یک تصمیمگیری مهم قدم بر میدارند، پروازههای شناسایی بطور محسوسی برفراز ایران افزایش پیدا کرده، ناوهای آمریکایی وارد خلیجفارس شدند، نیروهای تازهنفس وارد عراق میشوند، در کشورهای مختلف دنیا گروههای ضدجنگ در حال جنب و جوش برای اعلام مخالفت جدی خود با آغاز جنگی دیگر و آگاه کردن اذهان عمومی برای پیامدهای این جنگ هولناک در خاورمیانه هستند، بوش در باتلاق عراق گیر کرده و این تاوان سختی برای جمهوریخواهان آمریکایی هست، تنها موضوعی به مهمی یک جنگ دیگه نظر اذهان عمومی آمریکا رو نسبت به دار و دسته بوش تغییر میده، چیزی که با منافع آمریکا همسو هست، از بین بردن بزرگترین چالش آمریکا. بانکهای اروپایی و آمریکای شمالی یکی پس از دیگری در حال قطع رابطه با ایران هستند، کشورهای طرف قرار داد با ایران در پروژههای بزرگ سرمایهگذاری نفتی در حال خالی کردن میدان هستند، مهمترین رقیب استراتژیک ایران که به دلیل منافع ملی خود همیشه در حال باجگیری از ایران به بهانه حمایت هست، حالا لقمه چربتری بهش پیشنهاد شده که براحتی از اون نمیگذره، روسیه آخرین قطعنامه علیه ایران رو قبول کرد و این یعنی آمادگی همکاریهای بیشتری رو هم دارد. دست گذاشتن روی مسئله هولوکاست و تکذیب اون، تنها یک دستآورد داشته، جنبش صهیونیسم با لابیهای قدرتمندش در دنیا و با فشار افراطیون صهیونیسم یکبار دیگه این سند تاریخی رو به شو گذاشتند تا دوباره به بهترین نحو، از کمخردی دیگری استفاده کنند و با مظلومنمایی کفه ترازو رو که در طی سالیان اخیر و درگیری در فلسطین اشغالی بدجوری بهشون فشار آورده بود، بنفع خودشون تغییر بدهند. چند روز دیگه مصادف با ایام دهه فجر احمدینژاد طبق قول قبلی قرار هست چند تا خبر خیلی مهم درباره پیشرفت فعالیتهای هستهای ایران را به جهانیان اعلام کند (این پیام میتونه خبر دستیابی نهایی ایران به سلاح اتمی باشد!؟). تنشهای منطقهای بین ایران با دول بظاهر دوست و برادر عرب منطقه که با شیطنتهای مقامات، ارگانها و سازمانهای آمریکایی همراه هست، باعث شده تمامیت عرضی ایران بیپرواتر از گذشته مورد تاخت و تاز قرار بگیرد تا جایی که هویت ملی و فرهنگی ایرانیها یکی پس از دیگری در حال تاراج رفتن هست. فشار اقتصادی در داخل کشور به حد اعلا رسیده و در راستای اون اشاعه فرهنگ پوپولیسم از سوی رئیسجمهور منتصب و دولتش به شکل تأسفآور در حال ضربه زدن به پایههای ترکخورده و بیمار کشور هست. فضای خفقان داخلی بشدت از زمان آغار بکار دولت جدید افزایش یافته، سانسور اشخاص و گروهها به جدیت دنبال میشود، هر گونه فضایی برای اعتراض و حتی نقد توسط عوامل وابسته به دولت به هر نحوی گرفته شده است. خیل عظیم مردمی که انقدر دغدغههای تأمین مایحتاج اولیه زندگی به اونها فشار آورده که رمق و فرصتی برای دیدن و فکر کردن به اتفاقاتی که بسرعت دور و برشون در حال بروز هست، ندارند. میلیونها جوان ایرانی که از کمترین جایگاهی در جامعه برخوردارند پشت صفهای سیاسیبازی عدهای قلیل در حال پوسیدن هستند. فقر، فحشا، اعتیاد تابوهای بزرگ اجتماع ما هست که بدلیل لابیهای سیاسی-مذهبی کشور و عدم توجه (حرفش رو نزنی، انگار که وجود ندارد) به سریعترین شکل ممکن در حال گسترش و نفوذ در بین اکثریت جامعه هست. دولتمردانی که با اتکا به پایین نگه داشتن سواد و دانش در سطح عموم و کنترل راههای دستیابی به جریان اطلاعات آزاد و همچنین با از بین بردن پایگاههای مردمی و همدلی و اتحاد گروههای مردمی با یکدیگر که بر طبق "اجرای قانون تفرقه بیانداز، حکومت کن" و با استفاده از تابوههای مذهبی، عرفی، شرعی و اجرای یکسویه قوانین بظاهر اسلامی در جهت کنترل خصوصیترین بخش زندگی شهروندان ایرانی هستند تا در راستای تأمین نیازهای لابی حاکم با استفاده از عوامل خود دست یابند. همه این وقایع که مثل یک فیلم در جلوی چشممون به نمایش گذاشته شده رو گفتم، تا این رو بگم که ما با همه این سختیهایی که تحمل میکنیم، داریم چه واکنشی نشون میدیم، حتی اگه تنها فکر میکنیم و یا حرفش رو میزنیم و هیچ عملی انجام نمیدیم، در واقع داریم به شروع این تراژدی کمک میکنیم. شاید با ذهن منطقگرا این حرف مسخره بیاد اما این یک نظریه اثبات شده هست که قبلاً هم در موردش گفتم، "«هوشمندی جمعی» موضوعی که در کتابی تحت عنوان «میمون صد یک» نوشته کن کیس به اون پرداخته شده است. مختصر اینکه میمون صد یک، فرضیهای است که مبنی بر اینکه اعضای یک گونه بخصوص حیوانات با رفتار خود یکدیگر را تحت تأثیر قرار میدهند مثلاً گروهی از میمونها در سواحل ژاپن مورد مطالعه قرار گرفتند و یکی از میمونها سیبزمینی خود را به شیوه مخصوصی در آب شور دریا شست به زودی میمونهای دیگر شروع به تقلید از او کردند و سیب زمینیهای خود را در آب شور شستند. هنگامی که تعداد کافی از میمونها این عمل را تقلید کردند همان رفتار در میمونهای دیگر در فاصله صدها کیلومتر دورتر ظاهر شد به رغم اینکه هر دو گروه هرگز تماسی با یکدیگر نداشتند. دانشمندان به رفتاری همچون میمون صد یک، «شمار جرم بحرانی» میگویند، که در مورد همه گونهها درست میباشد. اگر شمار کافی از افراد هر گونه موجودات از جمله انسان به شیوه معینی تفکر و یا رفتار کنند، همان نوع طرز تفکر در بین همه افراد آن گونه شایع میشود. مثلاً اگر شمار معینی از افراد بشر معتقد شوند که بالاخره بحران جهانی منجر به جنگ اتمی خواهد شد و در این جهت رفتار نمایند، هنگامی که این شمار به تعداد بحرانی برسد، جهان درگیر یک جنگ هستهای خواهد شد." نظریه میمون صد یک، چیز تازهای نیست، موضوعی است که در حوزه عرفان (شرقی) و بحث تجسم افکار بر اون تأکید شده است که، افکار شما زمانی که با احساسات قوی و محکم بر چیزی تمرکز پیدا کند، همچون قالبی که بر پیکره خمیر زده میشود، عینیت یافته و در عالم واقع تجسم پیدا میکند. مواظب افکار خودتون باشید، تأثیر اونها شاید نامحسوس، اما غیرقابل اجتناب در زندگی هستند. و جنگ بدترین چیزی هست که ممکن هست ناخواسته تجسم یابد. از این چاقوی دو لبه (ذهن) برای صلح استفاده کنید، افکار صلحطلبانه شما در شرایط امروز ایران بزرگترین سلاح برای مقابله با نابخردی احمقهای جاهطلب هست. پینوشت1: نظریه میمون صد یک (شمار جرم بحرانی)، نوشته شده از کتاب درمان با عرفان، وین دایر بنقل از کتاب میمون صد یک نوشته، کن کیس بود. پینوشت2: خیلی وقت بود که دنبال طرح موضع "قدرت افکار" بودم و دیدم شاید یک نمونه خیلی خوب اون مسائل اخیر کشور باشه، البته در فرصت مقتضی در این باره بیشتر توضیح میدهم.
|+| نوشته شده توسط كوروش در یکشنبه 1385/11/01 و ساعت 6:13 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() من کوروش فرزند ایران زمین هستم. یک مرد تنها در سرزمینی تنهاتر.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
85/11/01 - 85/11/3085/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 پيوندها
doxdoاز هفت آسمان فرهنگ و هنر لینکستان سایتهای ایرانی قفسه هارمونیا قرمزته نقطه ته خط مهار بیابانزایی نیک آهنگ ت مثل چی؟ ParaDox یک پزشک پا برهنه بر خط شیندخت پوتین هرمس گرگ بیابون(2) خوابگرد حاجی واشنگتن صفا در لسآنجلس تهرانتویی هر دو عاشق از پشت یک سوم خط کشیدهها آزادنویس قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |